راستش از وقتی که گوگل ریدر تعطیل شد فکر کردم که زود می آیم و وبلاگ می نویسم. نمی دانم این حس بده کاری به وبلاگ از کجا می  آید، که هر وقتی هر اتفاقی می افتد من توی ذهنم سریع یک روایت وبلاگی ازش  می سازم و به انتخاب کلمه ها فکر می کنم و انگار که جمله را نوشته باشم و پیش رویم باشد، دوبار و چندبار می خوانمش و خوشم نمی آید و فکر کی کنم که فارسی نوشتنم دارد با سرعت زیادی نابود می شود.

چند روز پیش یک سال شد که ساکن پای تخت شده ام ـ یک سال قبلش بیشتر آخر هفته ها پاریس بود و برای کار می رفتم بوردو ـ و می شود گفت یک سال شد که من و بانو کنار هم زندگی کردیم. از خودم می پرسم چه چیزی تغییرکرده و چه چیزهایی دارد تغییر می کند؟  

یکی از همین آخرهفته هایی که با دوست های ایرانی این جا دور هم بودیم، یک لحظه ی خیلی خیلی سریعی، مثل وقتی که تکه بزرگ یخ توی دهنه پارچ گیر کرده و آرام آرام آب می شود تا یک هو سربخورد و بغلطتد پایین و بعد یک کمی ورجه وورجه برگردد سرجایش، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و انگار نه انگار که تا حالا توی دیواره ی تنگ پارچ گیرکرده بود و داشت عرق می ریخت و آب می شد، همین طوری یک چیزی در من سرخورد و غلطتید پایین. آن روز عصر و فردا و و پس فردایش هم اتفاقی نیفتاد، انگار نه انگار که یک چیزی که گلویم را فشار می داد آب شد و رفت. بعدتر ها ولی احساس کردم که آن اتفاق واقعا افتاده و مثل گوش هایی که نمی شنیدند حالا شنوا شده اند و دارند کلی موسیقی دور و اطراف را کشف می کنند.

باقی تغییرها مهم نیستند. تایستان از گرما می پزیم و در فرانسه کولر وجود ندارد و از اواخر پاییز از سرما می لرزیم چون انرژی گران است و راه ها دور است و قطارهای شلوغ و این همه برنامه ی خوب تله ویزیون هیچ کدام به فارسی نیستند. مهم ـ شاید فقط برای من ـ این است که سی سالگی آمد و رفت و آن همه سنگینی ای که داشت توهم بود و خورشید دانه دانه ی دقیقه هایی را که با شب می بازد چند ماه دیگر پس خواهد گرفت. 

این چند روز آیتم های گودرم یکی درمیان درباره ی ستیو جابز است و البته تقریبا همه فارسی زبان ها یک جور بد و بیراه است و تفریبا نصفشان باز نشر یک سری مزخرف از جمله این که استیو جابز و .شرکت اپل آدمها را زندانی کرده اند و تولید محصولات اپل باعث آلودگی محیط زیست شده و چیزهایی با همین ارزش محتوایی. رفتار وبلاگستان فارسی هم کمابیش این طور بوده، به گزارش بی بی سی فارسی

خوب است درباره ی ماجرا صحبت کنیم و سعی کنیم بک کمی اظهارنظرهای هیجان زده و احساساتی و بی دقت را با توضیح و دلیل جایگزین کنیم. خیلی ها نوشتند و هم خوان کردند که محصولات اپل گران است، محدود کننده است، زندانی کننده است، آزادی همه را فدای محصولاتش کرده، و با صدای بلند اعلام کردند که هیچ وقت چیزی با علامت سیب گاز زده را نخواهند خرید و بعضی ها هم به تقلید از ستالمن گفتند از مردنش خوش حال اند.

 من طرفدار محصولات اپل ام، به چند دلیل جدی: این که به نسبت کارآیی معادلشان بسیار ارزان اند، این که در طراحی آن ها کاربر یک موجود هوشمند و باشعور درنظر گرفته شده که نسبت به جزییات حساس است و در نتیجه زحمت زیادی کشیده شده که اشتباهات و نقص سخت افزاری و نرم افزاری حداقل باشد. به این خاطر که طراح همیشه چند قدم از کاربر جلوتر است و با پیش نهاد امکانات و انتخاب های کاربردی غافل گیرش می کند. به این خاطر که آدم با یک سیستم محصول طرف است که با همدیگر جور اند و از همه مهم تر قابل اعتماد. این ها البته برای کسی که یک محصول اپل داشته باشد توضیح واضحات است و برای کسی که هنوز تجربه نکرده تقریبا غیرقابل فهم، یا نا ملموس.

 به هرحال خصوصیات محصولات اپل نمی تواند فقط به خاطر ستیو باشد. به نظرم عده ی زیادی در شرکت ـ اگر نه همه ـ دغدغه شان همین است و تلاش می کنند ایده هایشان را عملی کنند. زندگی جابز پر از بالا و پایین عجیب است و جدا از ماجراهای مربوط به شکست و موفقیت محصول، قضیه ی سرطان داشتن و هرروز منتظر مردن بودن برای من تاثیر گذار است. ولی اهمیت اصلی جایز و اپل برای من این است که مخالف جریان شنا می کنند، و مدل تجاریشان بر اساس راضی کردن مشتری پرتوقع و طالب کیفیت است، و نه سرهم بندی و ارزان تمام کردن ماجرا. برخلاف اظهارنظرهایی که اپل را زندان بان می دانند، من فکر می کنم اپل تلاش کرد نشان دهد که کامپیوتر هم معنی ویندوز نیست و راه دیگر و انتخاب دیگری هم هست. تمام سالهایی که عمو بیل و شرکا داشتند افتضاحی به اسم ویستا را بالا می آوردند که با ضدوبندهای عجیب و غریب روی همه کامپیوتر نصب شده بود و اگر می خواستید هر سخت افزاری، از هر شرکتی بخرید باید حتما پول یک ویستا را می دادید شرکت اپل دنبال راهی بود که دوام بیاورد و بتواند یک محصولی که متفاوت است و می تواند نظر کاربر را جلب کند را به بازار برساند. الان محبوبیت لپ تاپ مک و سیستم عامل لیون آن قدر زیاد است و به لطف گسترش فروش و اثر تولید انبوه قیمتش تا حدی رقابتی شده، طوری که جامعه دانشگاهی درصد استفاده اش از نصف گذشته. و این خبر خوبی است چون که خروج از امپراتوری ویندوز نرم افزار نویس ها را به تولید برنامه برای مک تشویق کرده و روز به روز نرم افزارهایی که فقط برای ویندوز طراحی شده بود ـ و دقیقن به همین دلیل خیلی ها از جمله خود من ناگزیر اند ویندوز داشته باشند  ـ برای مک هم می آیند و این خبر بسیار خوبی است.

 باقی غرغرها درباره ی آیفون و آی تیون و اپل ستور واین که باید نرم افزارهای تلفن  را حتما خرید و این که باید از طریق شرکت اپل خرید و باید نرم افزار تایید شده باشد، به نظرم جدی نیست. وقتی که ذهنیت نادرست این که کلا نرم افزار مجانی است و پدیدآورنده اش حقی ندارد و ما حق داریم بدزدیمش و استفاده کنیم اصلاح شود، این حرف ها هم دیگر جایی شنیده نمی شود.

دنیا بدون جابز چیز خاصی کم نخواهد داشت. شاید اگر همه چیز در اپل خوب پیش می رفت و جایز اخراج نمی شد، ییکسار درست نمی شد و کارتون هایی این قدر زیبا نمی آفرید. شاید در عوض مک بوک پیشرفت شگرفی می کرد، یا مثلا آی فونی که چهارسال دیگر خواهد رسید امروز به بازار آمده بود.

چندماه پیش یک ماجرایی در فرانسه اتفاق افتاد، توی این مایه ها که معلوم شد یک آقای وزیری به نام اریک با یک خانمی به اسم لیلیان که صاحب کل دم و دستگاه اورال (آرایشی و بهداشتی) است و یکی از پولدارترین آدم های فرانسه، سر و سری داشته اند و زدوبند مالیاتی و این صحبت ها. سروصدای رسانه ای یکی دو ماه ادامه داشت و کلن ماجرای پیچیده ای بود، چون همسر اریک خان وزیر توی موسسه ای که ثروت خانم لیلیان رو اداره می کرد کار می کرد و ماجرای منافع متضاد (این که همسر وزیر بودجه نباید برای یک سازمان مالی خصوصی کار کند) و اطلاعات و اسنادی از قبیل این که خانم لیلیان حساب خارجی دارد و جزیره برای خودش خریده و سراداره مالیات کلاه می گذارد و غیره پیدا شد.

ماجرا طبیعتا به دادگاه کشید و تحقیقات همچنان در جریان است. بازخورد سیاسی این بود که نیکلا مجبورشد اریک را از وزارت بردارد و حتا مجبورش کردند از سمت خزانه داری حزب استعفا بدهد. خانمش هم از دم و دستگاه لیلیان بیرون آمد و فکر کنم الان با حقوق بی کاری زندگی می کنند. به خصوص که اریک طراح و جلوبرنده ی برنامه ی بالابردن سن بازنشستگی بود که این همه جنجال درست کرد و اعتصاب و درگیری شدید بین راست و چپ و دست آخر که دولت برنده شد ـ به این معنی که کوتاه نیامد از حرفش ـ و اریک که به عنوان برنده ی اصلی احتمالا منتظر تشکر بود خیلی خشک و خالی از کابینه حذف شد و بیرون کردنش از دولت و کمرنگ کردنش در حزب یک تیر چندنشان بود برای نیکلا.

این هفته دو اتفاق مهم افتاد. اول این که یکی از قاضی های تحقیق پرونده گفت که خود استاد نیکلا پایش در پرونده گیر است و شاهد دارد که از لیلیان پول می گرفته. طبیعتا استاد هم سریع واکنش نشان داد که آخه من؟ واقعا من؟ پول؟ لیلیان؟ آخه لیلیان؟

اتفاق دوم که به نظر من مهم تر بود، و نشان می دهد ماجرا چه قدر و تا کجاها ریشه دارد، این است که یک خبرنگار لوموند فهمید اداره اطلاعات تلفنش را کنترل می کند. برای توضیح عرض می کنم که این کار خیلی بد و ناپسندیده است، به قدری بد که ممکن است یک ضربه ی نابود کننده به استاد نیکلا و حزبش بزند. همین است که از دیروز که ماجرا رسانه ای شده و لوموند از اداره اطلاعات شکایت کرده، نه نیکلا و نه حزب حرفی نزده اند. فقط آقای وزیرکشور که اسمش کلود است و با کارهای این مدتش ـ با شعارهای ایجاد امنیت و بیرون کردن خارجی ها ـ یک کمی سروصدا کرده، گفت بعله ما تلفن را کنترل کردیم که بفهمیم اطلاعات از کجا درز کرده. به همین قلدری. البته چون مملکت هنوز تاحدی قانون دارد فکر می کنم همین جمله ی قبول کردن جرم به قیمت کله پاشدن خودش و رییس اطلاعات منجر بشود. دیشب در تله ویزیون نشان داد که متن قانون کنترل تلفن را فقط برای مسایل امنیت ملی مجاز می داند، و نه به قول خبرنگاه لوموند، سرپا ماندن یک وزیر.

چپی ها هم که یک قشقرق اساسی به پاکرده اند. حالا باید منتظر تحقیق و رای دادگاه بود.

توضیح : اسم درستش هست اداره مرکزی اطلاعات داخلی، زیرمجموعه ی وزارت کشور. به گفته ی خود وزارت یک جور اف بی آی فرانسوی.

امتناع

اوت 26, 2011

وقت هایی هست که یک تذکر ساده، یک درس زندگی، یک اشاره جوری ناجوری به دلم می نشیند. آخریش امروز صبح بود، و فکر کردم هم این و هم چندتای دیگری که یادم مانده بنویسم. انگار که جان همه شان یک جور امنتاع باشد، یک جور اعتماد به خود. پیرمرد امروز صبح لاغر بود و نحیف و قدکوتاه، و داشت چرخ دستی کوچک و کپسول گاز رویش کلنجار می رفت که از پله ردش کند و ببرد. در پاسخ به پیشنهاد کمک من سرش را کامل بالاآورد ـ قدش یک کمی بیش تر از نصف قد من بود ـ و با لبخند گفت نه متشکرم.

خانمی که آن روز داغ پشت در ساختمان کد را یادش نمی آمد، و وقتی در را باز کردم و نگه داشتم تشکر کرد و گفت باید بگردد و از توی دفترچه ش پیدا کند و یک بار امتحان کند که یادش بماند.

آن پسری که وقتی مساله را توی اکسل حل کردیم فایل را نخواست و گفت خودم سعی می کنم دوباره مراحل را بروم.

و همه ی آدم هایی که صندلی اولویت با افراد سالخورده و زنان باردار را خالی می گذارند، بی هیچ جستجویی

دیشب رفتیم پیش اکران فیلم سیزده پنجاه و نه، و از این طور تیتر زدنم معلوم است که نه تنها فیلم را دوست نداشته‌ام، که باقی شب هم اعصابم از این ابتذال بی‌اندازه‌ای که سینمای ایران را گرفته و به این‌جا رسیده که پرویز پرستویی هم تویش غلت بزند و مشاور هنری اش باشد به هم ریخته بود. پرستویی هنرپیشه‌ی همیشه محبوب من است. آدمی است که جرات نقش عوض کردن دارد و توی یک قالب غرق نمی‌شود. بازی اش در مارمولک، مرد عوضی، لیلی با من است و غیره استثنایی است. همان سهل ممتنع معروف که به نظر من اوج یک کار هنری است. همان حسی که بیننده بازیگر را صاف و ساده روبه‌روی خودش ببیند، نه از لای دوربین و دکور و گریم و نورپردازی. فیلم در بهترین سالن اروپا نمایش داده شد. یک سالن خصوصی کاملا حرفه‌ای که مشتری‌هایش دست اندرکاران سینما هستند و برای کارشناسی‌های پیشرفته به آن سالن می‌روند، مثلا جیمز کامرون، پیش اکران آواتار. از کجا می‌دانم؟ سالن سالی دو سه بار باله و اپراهای کله گنده ـ مثلا بلشو ی مسکو ـ را مستقیم پخش می‌کند که مردم عادی می‌توانند بروند، و بلیتش حدود پنجاه یورو است. خدا نگه دارد بخش فرهنگی سفارت و دست و دل‌بازیش را.

فیلم سیزده پنجاه و نه که به زودی در ایران اکران خواهد شد یک فیلم زشت و ضعیف است. بزرگ‌ترین ضعفش فیلم‌نامه است که جدا از نیمه تقلبی بودنش (فیلم خداحافظ لنین) کاملا لو رفته است و هیچ گره یا کششی ندارد. دیالوگ‌ها روی کلیشه را سفیدکرده اند. روال داستانی گاف‌های بی‌اندازه دارد، و نقش‌های اضافی بی‌ربط بی‌محتوا. شخصیت‌ها، حتا اصلی‌ها نپرداخته اند و خلاصه چندین بار در فیلم با تمام وجود می‌خواستم صدای فیلم را ببندم که فقط تصویر را دنبال کنم.
واقعا چرا فیلم‌نامه‌نویسی این‌قدر درب و داغون است؟ چرا فیلم‌نامه نویس کارش را به چندنفر دوست و آشنا و بزرگ‌تر نشان نمی‌دهد که بخوانند و بگویند کجاهایش پرت و پلاست؟ چرا خودش حاضر نیست سه بار از روی دیالوگ‌ها بخواند و ببیند حالش به هم می‌خورد یا نه؟

حالا چرا فکر می‌کنم چرا فیلم زشتی است؟ برای این که ایده‌ی داستانی پشت ماجرا ـ حتا با تکراری بودنش ـ جذاب و کشنده است و قابلیت این را دارد که در فضاها مختلف ساخته شود. داستان کسی در یک زمانی بی‌هوش می‌شود و سال‌ها بعد به هوش می‌آید، و از فضای جنگ یا درگیری خیابانی به یک دنیای دیگر می‌آید. سید جلال (پرستویی) اول فیلم ـ حتا قبل از تیتراژ ـ فرمانده گروه یا چنین چیزی است که موج انفجار می‌گیردش و به کما می‌رود و سی‌سال بعد، همان روزی که دکتر بدجنسه‌ی فیلم پیش‌نهاد می‌دهد دیگر دستگاه‌ها را از بدنش قطع کنند بگذارند راحت بمیرد، به هوش می‌آید و یا حسین می‌گوید. گره اصلی داستان این است که آقای پروفسور دکتر خوش‌قلب (مشایخی) می‌گوید نباید شوک به‌ش وارد شود و باید همان فضای سی‌سال پیش را برایش درست کنیم و غیره. و از همین جاست که یک ابتذال بی‌اندازه‌ای در پیداکردن و آوردن هم‌رزمان قدیم ـ که همه‌شان از اجتماع پس‌زده شده‌اند و یکی معتادشده و یکی هم کارخانه دار و پول‌دار ـ سلام کلیشه‌ی سینمای جنگ ـ‌ و این‌که زن سیدجلال مرده و باید دخترش نقشش را بازی کند شروع می‌شود. فیلم زشت است چون بیننده را هویج فرض می‌کند. چون سیدجلال به هوش آمده نمی‌داند زنش را یادش نیست یا هست. چون نمی‌داند این سوال را دارد که چندوقت بی‌هوش بود و جنگ چی‌شد و این‌ها یا نه. چون حتا نمی‌داند باید با پیرشدنش مواجه بشود یا نه. چون جزییات صحنه‌ی جنگ را یادش است، ولی توش چشم دخترش که نقش زنش را بازی می‌کند نگاه می‌کند و نمی‌داند باید عشقولانه در کند یا تعجب کند و شک داشته باشد. پرستویی طفلک باید بار همه‌ی خالی بودن فیلم‌نامه را توی کلوزآپ صورتش بکشد و آخرش هم از اتاقی که چهارتا دوربین مداربسته دارد، که تحت کنترل دوتا پزشک و یک کارگردان و تیمش هستند، روز روشن وقتی دخترش توی همان اتاق خواب رفته سرحال و بی سروصدا لباس‌هایش را تنش کند و عصا زنان از بیمارستان ـ از بخش مراقبت ویژه‌ ـ برود بیرون و گم‌شود. هویج را زیاد گفتم. تره فرنگی شاید.

آقای پرستویی، آقای سالور، آقای مشایخی، شما واقعا از آن صحنه‌ای که دختر در نقش زن سیدجلال خبر حامله بودنش را به سیدجلال می‌دهد و سیدجلال رویش را می‌کند آن ور و می گوید «ای نامرد حالا خبر می دی؟ » خجالت نمی‌کشید؟ بی‌تعارف، بی‌ریا، خجالت نمی‌کشید از این همه مزخرف بودن و زشت بودنی که توی این دودقیقه جمع کرده‌اید؟

بگذریم. فیلم را همان قبل تیتراژ پایانی‌اش فراموش کردیم و آمدیم بیرون و نگاه کردیم به چیک چیک عکس گرفتن مردم با پرستویی و تشکر و تملق فیلم. دریا آشوری گوشه‌ای بود و هنوز نرفته بود جلو برای عکس گرفتن. به خانم بازیگر گفتم این چه وضعش است؟ گفت بابا شما هم، مگه نمی‌دونین اوضاع تو ایران چه طوره؟

نمی‌دانم واقعا. حالا فیلم اکران می‌شود و می‌بینیم مردم چه می‌گویند. روزشماری می‌کنم برای دیدن فیلم آقای فرهادی، که آدم‌های مورد اعتمادم تعریفش را کرده‌اند و برایم شده یک کور سوی امید به این سینمای فرورفته در کمای طولانی.

پی‌نوشت: لازم به تکرار دائم نبود که این فقط نظر من است و من این طور فکر می‌کنم.

یک مسافرت چندروزه رفتیم به ایتالیا. ایتالیا کشور محبوب من است از فاصله‌ی دور، یعنی برای مسافرت کوتاه و از این شهر به آن شهر رفتن و گشتن و چیزهای خوش‌مزه خوردن. هیچ وقت به ماندن در یک شهر ایتالیایی فکر نکرده‌ام و بعد از این سفر احساس می‌کنم برایم غیرممکن است. ایتالیا برای من یک صورت آشکار دارد که بناهای تاریخی و کلیساها و ساختمان‌ها و فواره‌ها و برج و باروهایش هستند. این‌ها زود می‌گذرد. صورت دومش خود مردم و زندگی واقعی‌شان است، که باید از خیابان و محله‌های توریستی بیرون رفت تا دیدش. این صورت دوم خوبی و بدی‌هایی دارد که در مسافرت اخیر بیش‌تر به چشمم آمد. شاید چون سعی می کردم خودم را از صورت توریستی دور کنم و فکر کنم که واقعا چرا تراموا نه در ایستگاه و نه در داخل قطار هیچ نقشه‌ای ندارد، یا چرا شهر را زباله برداشته. مثلا این طور که قرار است بیایم آن‌جا زندگی کنم و کاری دست و پا کنم و مدتی بمانیم.
توی ذهنم یک لیست درست کردم از خوب‌ها و بدها. اول: زبان که شیفته‌ی آهنگش هستم و مدتیست ولع یادگرفتنش را دارم. دوم: غذاهای ایتالیایی که برایم بسیار بیش‌تر از شکم پرکن اند. سوم: رفتار گرم مردم. چهارم …
لیستم نشان داد که چیزهای زیادی هست که راحت نمی‌توانم باش کنار بیایم، از جمله رانندگی دیوانه‌وار و ترافیک گره خورده. و البته بی‌نظمی سیستماتیک حمل و نقل عمومی. البته همین لیست نشان داد که هم‌چنان آدم ظاهربینی هستم و عواملی که ردیف کرده‌ام عمق زیادی در زندگی واقعی ندارد.
همیشه دلم می‌خواهد بفهمم آدم‌ها شهر و کشور محل زندگیشان را چه طور انتخاب می‌کنند. طبیعتا منظورم آن قسمت اجباری انتخاب شامل شغل و تحصیل و ازدواج و پدرومادر و غیره نیست. مثلا سهم تاثیر نزدیک کوه یا دریا بودن، سهم تاثیر آسمان ابری یا آفتابیش چه قدر است؟ شاید البته هیچ انتخابی بدون این معیارهای اجباری معنا نداشته باشد. شاید هم معنا داشته باشد و اتفاقا همان چیزی است که دنبالش می‌گردم، ولی چندان هم در آدم‌های دور و بری و آدم‌هایی که می‌شناسم مرسوم نیست.

سیستم ظرفیت ساز

آوریل 20, 2011

دو سه روز است در جلسه‌ی دفاع پروژه‌های آخر تحصیل دانش‌جوهای مهندسی صنایع شرکت می‌کنم و به اصطلاح استاد ممتحن ام. پروژه‌ها معمولا گروهی اند، چهار ماه، هم‌زمان با باقی درس‌ها و امتحان‌ها. تقریبا همه‌ی پروژه‌ها در یک شرکت یا سازمان بزرگ انجام شده، مثلا سازمان گاز فرانسه، یا آلستوم. پروژه‌ها نامردها همه‌شان خوب اند. متد دارند، مشکل سازمان مورد نظر که به آن خاطر پروژه را تعریف کرده‌اند را خوب توضیح می‌دادند، مشکل رو به یک پروبلماتیک عملی تبدیل کرده‌اند، و بعد می‌رساندند به راه حل پیش‌نهادیشان. خلاصه جلوی خودم را می‌گیرم که رعایت دک و پز ممتحن بودم را بکنم و سعی کنم چندسوال خوب بپرسم.
حامد مدتی پیش و چندبار درباره‌ی اهمیت انتخاب و سرمایه‌گذاری درباره‌ی رشته‌ی تحصیلی و انتخاب کار نوشته بود (ارجاع به پست خاصی ندارم). یادداشت دیگری در گودر دوباره من را به برد به بحث‌هایی از همان جنس. سرمایه‌گذاری روی خود. مساله‌ای دیگری هم که به ذهنم آمد و خواستم این‌جا بنویسم این بود که چه طور می‌شود سیستمی درست کرد که به آدم‌هایش اجازه‌ی این سرمایه‌گذاری روی خود را بدهد. شرکت‌های بزرگ و موفق شاید این طور باشند. سازمان‌های خیلی بزرگ مثلا یونسکو آن طور که فهمیده‌ام این طور اند. در مقیاس دانشگاهی، این دوره‌ی لیسانس مهندسی صنایعی که من دیدم به نظرم مثال خوبی بود. طراحی درس‌ها، انتخاب‌های معنی‌داری که به دانش‌جوها داده می‌شود برای فهمیدن و بعد بیش‌تر یادگرفتن در زمینه تخصصی مورد علاقه‌شان، و این همه کارآموزی. این تجربه‌ی ارزشمند رفتن به محل واقعی کار و مواجه‌شدن و فهمیدن مساله، و حل کردنش در یک حالت ساده شده.
به احتمال زیاد از ترم آینده در همین دوره و دوره‌ی فوق لیسانس درس بدهم، و کلی نگرانم که چه طور بتوانم به اندازه‌ی حداقل‌های این سیستم خوب باشم.

فکر کنم بعد از قانون ممنوعیت حجاب در دبیرستان و دانشگاه ـ توجه کنید که این دانشگاه تنها اسم دسته‌ای از سازمان‌های آموزش عالی است ـ قانون جدید منع داشتن برقع و روبنده پر سرو صدا ترین موضوع بین رپوبلیک و اسلام باشد. مطالبی که این این دو سه روز روی اینترنت و به خصوص از طرف نویسنده‌های فارسی زبان منتشر شد به نظر من ـ و فقط به نظر شخص من ـ آن‌قدر پرت و پلا بود که من هم به خودم اجازه بدهم یک پرت و پلایی از همان جنس بازار بنویسم.

دقیقا چی ممنوع شده؟
پوشاندن صورت در مکان‌های عمومی.  استثناها: کاسکت موتور و دوچرخه، ماسک در شرایط اپیدمی، ماسک ایمنی جوشکاری و ماسک‌های مربوط به کارناوال و یا بابا نوئل. جریمه‌اش برای کسی که پلیس با صورت کاملا پوشیده بگیردش صد و پنجاه یورو است. اگر تکرار شد کلاس حقوق شهروندی هم اجباریست. اگر معلوم شود فرد مورد نظر به اجبار کس دیگری این کار را کرده، آدم مجبورکننده سی‌هزار یورو و یک سال زندان جریمه خواهد شد.
اعتراض‌هایی که به این قانون شد که مغایر است با حق آزادی بیان و مذهب زنان در مجمع قانون اساسی ـ چیزی شبیه کارکرد شورای نگهبان در ایران ـ رد شد. این قانون مغایرتی با آزادی مذهبی ندارد چون هیچ مذهب شناخته شده‌ای در فرانسه پوشاندن تمام صورت را اجبار نمی‌کند.

حقوق شهروندی
به گفته‌ی لوموند حدود دوهزار خانم در فرانسه با صورتشان را کاملا می‌پوشانند یا می‌پوشاندند. روز دوشنبه دو خانم به خاطر تخلف از این قانون جریمه شدند، که راه افتاده بودند در خیابان ـ با همان پوشش کامل صورت ـ و حدود پنجاه خبرنگار با دوربین دنبالشان و در مصاحبه‌شان گفتند که با این قانون مخافند و نقضش می‌کنند و برای فرانسه که آزادی و حقوق شهروندان را نادیده می گیرد متاسف اند. جریمه‌ی آن‌ها به خاطر روبنده داشتن در مکان عمومی بود.
من حدس می‌زنم کسب شهروندی فرانسه از دو طریق امکان دارد: یا به دلیل ازدواج یا روابط فامیلی به فرانسه می‌آید و می‌ماند، یا خودش مهاجرت می‌کند ـ از طریق کار یا درس و بعد درخواست شهروندشدن می دهد. منظورم از شهروندی اقامت در فرانسه است و نه ملیت. در حالت اول، وقتی کسی درخواست اجازه‌ی اقامت در فرانسه به دلیل رابطه‌ی فامیلی می‌دهد، یک کلاسی برایش برگزار می‌شود که در آن توضیح می‌دهند کشوری که می‌خواهی درش اقامت کنی چه جوریست و قوانینش چیست و حکم‌های مهم قضایی چیست. به طور خاص به خانم ها گفته می‌شود که اجازه‌ی نوع لباس و تحصیل و کار زن دست شوهرش نیست و خشونت در خانه و چند همسری در فرانسه ممنوع است.

درباره‌ی آزادی
در فرانسه چیزهای دیگری هم ممنوع هستند، مثلا بدون لباس بودن در مکان‌های عمومی. مثلا توهین به مذهب دیگری، مثلا شغل تن‌فروشی، مثلا فروش الکل به جوان‌های زیر هژده سال. تمام این ممنوعیت ها هم به نوعی در مخالفت با آزادی آن کسی است که می خواهد لخت بگردد، یا عقیده اش که احمقانه بودن فلان مذهب است را در رسانه بگوید و الخ. مساله این است که برای این که یک جماعت بزرگ آدم‌ها کنار هم بتوانند زندگی کنند یک مجموعه قوانین لازم است، و راه و روش تصویب و رد این قوانین هم معلوم است. چندماه پیش یک خانم فرانسوی  محجبه که در یک مهدکودک کار می‌کرد و قراردادش تمدید نشد شکایت کرد که این کار به خاطر حجاب داشتنش بوده. ماجرا به سرعت رسانه‌ای شد و مهدکودک تا دم تعطیلی رفت. بعد دادگاه تشخیص داد که مهدکودک یک شخصیت خصوصی است و حق دارد در بستن و فسخ قرارداد به صلاح‌دید خودش عمل کند و هیچ دلیلی که خانم محجبه فقط به خاطر حجابش اخراج شده وجود ندارد. (در حقیقت اخراجی صورت نگرفته بود) این در شرایطی بود که مدیر مهدکودک در مصاحبه‌ای گفت انکار نمی‌کند که بسیاری از پدر و مادرها ترجیح می‌دادند بچه‌شان با مربی بدون دین باشد.

من از تفکری که پشت این قانون هست خوشم می‌آید. به نظرم  آن دوهزار زنی که نقاب می‌گذارند هیچ کدام از راه کار وتحصیل به فرانسه نیامده اند ـ چون نشدنی است ـ و در نتیجه احتمالا درآمدشان مربوط به همسر یا خانواده‌شان است. فکر می‌کنم کسی که توان تامین هزینه‌های زندگی در فرانسه بدون کار کردن را دارد، می تواند در کشورهای دیگری هم به همین روش زندگی کند. مساله انتخاب محل زندگی یک توازنی است بین خوبی‌ها و بدی‌هایی که هرجایی دارد. اگر هرکدام از این خانم‌ها نپوشاندن صورت در مکان‌های عمومی برایش مساله‌ی جدی‌ای است و طرف منفی را بسیار بزرگ می‌کند، می‌تواند برود به جایی که توازن بهتری برایش برقرار است. به نظر من هدف اصلی این قانون آن قسمتی است که اگر این رفتار به اجبار کسی باشد، فرد اجبارکننده را شیرین جریمه می‌کند و زندان می‌فرستد. این قانون به نظر من سعی می‌کند با  یک مکانیسم حقوقی و اجتماعی برای جلوی گیری از اجبار به زنان را بگیرد. و این مساله‌ی مهمی است که حتا چنین نوشته‌ای با ادعای فمینیست بودن توان فهمش را ندارد و مجبور است به استدلال‌های یاوه و  پرانتز گذاشتن کیهانی و عکس و جملات مبتذل بچسبد.

عادت می‌کنیم؟

آوریل 12, 2011

یک ـ سوار مترو که می‌شوم و مردم را می‌بینم که دست هرکسی یک کتاب است یا روزنامه‌ی خوب ـ‌ لوموند مثلا ـ و دیگر کم‌ترینشان یکی از روزنامه‌های مجانی دم مترو رو می‌خوانند، و من مثل گاب فقط مردم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم راه زیادی در پیش است.

دو ـ یکی از این روزهایی که صبح تا عصرش جلسه است، وقت ناهار که می‌رفتیم بیرون آقای ريیس جلسه ازم پرسید مال کدوم وری ـ کجای فرانسه ـ و من خواستم بگویم هاهاها، خیلی خنده‌دار بود آقای اصل فرانسوی، ولی گفتم گرنوبل درس خوانده‌ام و طرف شروع کرد گفتن که گرنوبل را می‌شناسد و شهر خوبی‌ست و چه و چه.

سه ـ شرکت کذا یادتان هست؟ یادتان هست که گفتم یک کارمند داشت و یکی دیگر که کارآموزی آن‌جا بوده و بعد ما پنج نفر به تدریج اضافه شدیم؟ الان دیگر همه‌مان رفته ایم و همان دو نفر مانده‌اند. انگار استاد دبلیو ـ تولیت شرکت ـ دادگاهش را باخته و وضعش چندان خوب نیست. قرار گذاشتیم با بچه‌ها این هفته هم را ببینیم و گپی بزنیم.

چهار ـ همان روز جلسه، توی رستوران خانم سفارش‌گیر آمد و تبلیغ کرد فرمول بگیریم، شامل پیش غذا و غدای روز. غذای روز استیک بود که کلن به کار من نمی‌آید ـ نمی‌توانم هضم کنم ـ و یک چیز دیگر که نمی‌دانستم چیست که همان را گرفتم. این بود: قسمت‌های نامرغوب و چرب کله پاچه را ریز ریز کنید و به شکل یک استوانه‌ی خوابیده یا رولت یک تفتی بدهید که شکل بگیرد، با سس خردل و دانه‌های تند فلفل بپوشانیدش. طبیعتا بعد یکی دو لقمه بی‌خیال شدم و دعا کردم به جان هویج و بادمجان و سیب‌زمینی کنار بشقاب. خانمه وقتی آمد بشقاب را ببرد پرسید دوست نداشتی؟‌گفتم یک کم برایم زیادی چرب بود. کلی معذرت خواست و گفت کاش می‌گفتی چیز دیگه می‌آوردم و این‌ها. بعد رفت یک ظرف دسر آورد برای معذرت‌خواهی. همه هم نگاه کردند و دلشان خواست لب‌خند تحویلم دادند و بیسکویت کنار قهوه‌شان را سق زدند.

پنج ـ پنج سال پیش که جوان مجردی بودم و در خوابگاه اتاقکی داشتم، یک شبی یکی از هم‌سایه‌ها برای چای خبرم کرد. یک پسری هم در اتاق بود، بزرگ‌تر از من. وقتی رسیدم داشت از زندگی و اتفاقات روزانه‌اش می‌گفت، تند تند و با فرانسه‌ی روان. ازم پرسید کی آمدی؟ گفتم فردا می‌شود دوماه. تقریبا داد زد فقط دو ماه؟ یعنی واقعا دوماه؟ خیلی تازه واردی که. من هم پرسیدم. پنج سال. حتا به تصورم هم نیامد. نتوانستم.

در قند دویچه وله

مارس 29, 2011

مسابقه‌ی بهترین وبلاگ فارسی برای من که یک وبلاگ‌نویس دون‌پایه هستم یک تصویر دوری است، شبیه مسابقه‌های که معاون پرورشی مدرسه‌مان برگزار می‌کرد. هیچ‌وقت کسی را در حال آماده شدن برای موضوع مسابقه نمی‌دیدم، و کلن وقتی خبر می‌شدم که داشتند سر صف اسم‌ها را صدا می‌زدند و جایزه‌ به‌شان می‌دادند. وقتی دوستم را آن بالا می‌دیدم خوش‌حال می‌شدم و یادم نیست حسودی می‌کردم یا نه، ولی یادم هست که معیار قضاوت هر چه بود از دست‌رس ما بیرون بود و این بود که معیار را خودمان می‌ساختیم و مثلا به هم مي‌گفتیم فلانی حقش بود جایزه برد، خیلی بامعرفته تو فوتبال.

لیست وبلاگ‌های انتخاب شده‌ی امسال را دیدم و در مجموع خوشم آمد و دیدم که از دوستانم هم هستند و آقای داور هم عزیز و سرشناس است و همه‌ی این‌ها دل‌ آدم را خوش می‌کند به یکی از همان خاطرات شیرین: بهترین وبلاگ فارسی سال فیلان از نگاه خوانندگان. گیرم جای چندتایی از وبلاگ‌های خوب هم خالی‌ست.

ولی به نظر من وبلاگ نویسی در سال گذشته یک برنده‌ی اصلی دارد، آن‌هم کسرای درقند قزل آلا است. در حدود دوسالی که مشتری دائمش هستم، همیشه هرقدر که دیدن یک پست جدید در لیست گودرم خوش‌حالم می‌کرد، نگرانی از این‌که تعطیل کند و برود و ما را در خماری ابدی بگذارد هم بود. حرف زدن از تکنیک نوشتن و سلامت متن و طنز تلخ تمام و کمال وبلاگ برای کسانی که خواننده‌ش هستند کار بی‌هوده‌ایست. فقط شاید می‌توان اشاره کرد که وقتی رد پای ونه‌گات یا هرابال یا رومن گاری را در متن می‌بینی، ماجرا خیلی بیش‌تر از کپی و تکرار است، یک جور خلق دوباره که با ساختار هماهنگ شده و جای‌ خودش را پیدا کرده. بارها هوس کرده‌ام یک متن را به همین شیوه بنویسم و کیست که هوس نکرده باشد و کیست که دست به قلم نبرده تا بداند همچین هم کار ساده‌ای نیست.
خلاصه این که من فکر می‌کنم وجود این وبلاگ و چنین وبلاگ‌هایی ـ به خصوص در زمانی که وبلاگ‌ها در دو سر طیف سایت رسمی شدن یا دفترچرک نویس الکی شدن به‌سر می‌برند در زبان فارسی قندی عظیم است.