آوریل 30, 2010

این درخت نارنج و میوه‌های زمین ریخته و بوی بهارنارنج که دیوانه‌ام کرده و نمی‌فهمم از کجای این درخت‌های بی‌شکوفه می‌آید پدر نوستالژی کودکانه‌ام را درآورده است.

* یک‌سال و خورده‌ای شمال بوده‌ایم، زمان بمب‌باران.

‫**‬ فقط برای ابتذال «‫آن هنگامی که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت آن چشمهای بسته ام دیدم خوبیهای تو را و لطف تو را …» شیدا ‬

Advertisements

آن‌قدر دیرکردم که هتلی که خودم انتحاب کرده بودم و بعد مذاکره برای قیمت و بعد به همه میل زدم که اتاقشان را بگیرند، اتاق‌هایش تمام شد و به خودم نرسید. بعد دیگر نگشتم هتل دیگری همان نزدیکی‌ها پیداکنم. نگاه کردم خط مترو برای رفتن به جلسه و آن یکی برای رفتن وسط شهر کجا هم‌دیگر را قطع می‌کنند، همان‌جا یک هتل گرفتم. همان شب اول که رسیدم فهمیدم که آن‌جا هم‌چین جای خوبی نیست، و امروز میزبان این‌جایی گفت دقیقا بدترین جای شهر است و پرسید چه دلیلی داشتی بروی آن‌جا؟
یک جورهایی مرکز معاملات دراگ و ص.کص، از هردو نوع. پری‌شب که دقیق‌تر نگاه می‌کردم هم در حال تزریق دیدم مردم را، هم عده‌ای با نگاهشان می‌پرسند خریداری؟ سر صبح ها جنازه‌های نیمه جانی کنار خیابان است. وسط روز اوضاع بد نیست، یعنی عادی می‌شود.
تن‌فروش‌ها ولی تمام روز هستند و بیش‌تر سیاه اند و انگار بازارشان محلی‌ها و توریست‌های شرقی است. یعنی ندیدم سراغ مو روشن‌ها بروند. دی‌روز عصر رفته بودم یک سوپر مارکت پیداکنم که فهمیدم مرکزشان بالاتر و توی خیابان‌های فرعی است و سر چارراه و کنار جدول پلاس‌اند و می‌شود گفت به‌شدت نامرغوب. ‌توی این‌مایه‌ها که این پنجاه یورو را بگیر و به‌م نزدیک نشو.

غیر از این‌ها خود شهر خیلی شبیه تهران است، منهای آکروپولیس. خیابانی که میدان کذا را به آکروپولیس می‌رساند عینا مثل جنوب بازار تهران است.

درخت‌های نارنج توی کوچه خیابان‌ها را دوست داشتم. منطقه‌ی پلاکا هم بامزه است. مهارت‌هایم در چانه‌زنی با مغازه‌دار و نصف قیمت نوشته شده خریدن که فراموش شده بود تکانی خورد و در ازای یک یورو از یک دکه‌دار یک پاکت بزرگ توت فرنگی گرفتم. بساط آجیل و خرت و پرت و نارگیل روی چرخ دستی هم به راه است. چندصد نفر آدم عجیب هم هستند  با همتی مثال زدنی یک گوی ژله‌ای که رویش چشم و ابرو دارد را می‌کوبند زمین و آن گوی طفلک که صاف شده خودش را جمع می‌کند و دوباره گرد می‌شود.

ادامه می‌دهم…

ببینید

فرض کنید که شرکتی داریم که یک وقتی طولانی‌ترین خط هوایی بدون توقف جهان را داشت، رو به رشدترین شرکت هواپیمایی جهان شناخته می‌شد و در عین حال یکی از ایمن‌ترین، مدرن‌ترین، و پردرآمدترین شرکت‌های هواپیمایی دنیا نیز به شمار می‌رفت (منبع).
فرض کنید که به هزار و یک دلیل، الان از آن شرکت یک «چیز» دولتی ای مانده با ۴۸ هواپیما، که الان‌ها احتمال ممنوعیت پروازهایش به اروپا هم مطرح است.
و البته در جهانی زندگی می‌کنیم که یک ارزان‌ترین و بی‌کیفیت‌ترین شرکت هواپیمایی‌اش ـ که خود من شخصا مشتری ویژه و مخلصش هم هستم ـ ایزی جت، چهل و پنج میلیون مسافر در سال جابه‌جا می‌کند، با گردش مالی‌ای درحدود سه هزار میلیون یورو (اگر جمعیت تهران کمی بیش‌تر ده میلیون فرض کنیم، می‌شود گفت مثلا همه‌ی تهرانی‌ها در سال چهاربار پرواز کنند، با متوسط هزینه صدوپنجاه هزار تومن رفت و برگشت.)

صحبت ولی این‌ها نیست. این است که شرکت را در این شرایط سخت تحریم و رقابت، حتما در پایین رده در لیست انتخاب مسافر نگه‌داریم. چه‌طوری؟ عرض می‌کنم.
ـ اصولا سایت نداشته باشیم، یا اکر هم داریم کاری کنیم که بالا نیاید و تویش هیچ اطلاعاتی، حتا آدرس دفاتر خارج از ایران و شماره‌شان را نگذاریم. جدول پرواز یا قمیت بلیت یا خدای‌نکرده فروش آن‌لاین که اصلا خوابش هم نباید دید.
‫ـ کارکنان دفتر فروش بلیت را ‬آموزش دهیم که تا می‌توانند بی‌ادب، گستاخ، حق به جانب و کارراه ننداز باشند.
ـ سیستم را طوری طراحی کنیم که وقتی مشتری زنگ می‌زند بعد بیست‌بار پشت خط معطلی منصرف شود و یک راهی پیدا کند بیاید تا دفتر فروش. آن جا ولی هرسه نفر فقط تلفن جواب دهند و مشتری بعد از علافی شدید به ذهنش برسد بهتر است برود بیرون و با موبایل زنگ بزند.
ـ خدمه‌ی پرواز را هم با تلاش مضاعف بی‌تربیت و بی‌شعور انتخاب کنیم. دوره‌ی جواب‌های سربالای زننده دادن، زشت برخوردکردن و خیره و از روی نفرت نگاه کردن تقریبا الزامی است.
‫ـ باقی قضایا به نفع است البته، خرابی صندلی هواپیما، برخورد دشمنانه‌ی هنگام رسیدن به مقصد و غیره.‬

‫ولی هنوز یک چیز باعث می‌شود که هواپیمایمان خالی نرود و بیاید، ولی آن‌هم مهارت شدید فروشندگان داخلی و حدود صد یورو ارزان‌تر بودن و البته مستقیم بودن پرواز است. اگر به همین روش پیش برویم، این‌ها هم کم کم برطرف می‌شود و به مقصدمان می‌رسیم. پیشاپیش سفر به خیر. ‬

آوریل 22, 2010

هیچ وقت از طنز و اشعار و برنامه های هادی خرسندی خوشم نیامده است. و این را هم می فهمم که اصولا مخاطبش آدم‌های قدیمی و سن خودش هستند، که اتفاقا آن‌ها مثل ما گودر و فیس‌بوک ندارند و اصولا توی یک دنیا و تفکرات دیگری زندگی می‌کنند. ولی موضوع این پست نه آقای خرسندی، که دخترش است که چندوقت پیش خیلی اتفاقی یک ویدیو ازش دیدم و بسیار خوشم آمد. همینی که این پایین گذاشتم.

حدس می‌زنم لهجه‌ی بریتیش اش بیش‌تر از همه جذبم کرده، و این که برای کارش زحمت کشیده و خوب درش آورده. حیف که فعلا فقط همین یک کار ـ اجراهای مختلف ولی تقریبا یک‌چیز ـ ازش هست. منتظرم که کارهای جدیدش از راه برسد.

** یک ویدیویی هست که پدر و دختر با هم هستند و شپی فارسی حرف می زند و این قدر بد است که اگر اول آن ویدیو را می دیدم هیچ وقت دیگری سراغش را نمی گرفتم

آقای رئیس

آوریل 21, 2010

آقای میم که رئیس بنده است ما را به خانه‌ش دعوت کرده بود. وقت نمی‌شد برویم تا هفته‌ی پیش که با یک زوج دیگر که رابطه‌ی مرئوسی با آقای م دارند به اتفاق رفتیم خانه‌شان. یک خانه‌ی بزرگ دارند در دوردست، با کمی تساهل در طبیعت دست نخورده. چیزی یک کم فراتر از رویا.
اسب‌های آقای م جنیفر و جعفر نام دارند، که همین جعفر گفتن من – به فارسی غلیظ – موجب تفریح آقای م و خانم الف بود. خانم الف مهربان و خوش قلب است و یک جدیتی دارد در رفتارش، به گمان من چون مدیر منابع انسانی است این طور شده. خانم الف بسیار شجاع است، چون برای ما برنج درست کرده بود ـ برنج درست‌کردن برای فرانسوی‌ها به روش ایرانی یک آزمون بزرگ است ـ و ته دیگ سیب‌زمینی گذاشته بود. ولی برنجش درنیامد و به هم چسبید و خشک شد. آقای میم که گوشت روی منقلش خوب درآمده بود تا توانست تکه انداخت و خانم الف را خفت داد، به خاطر خراب شدن برنج. ما هم هی سعی کردیم مهمان بازی دربیاوریم و تعارف و تعریف.
خانم الف البته قافیه را نگه داشت و گفت بار بعد آقای میم برنج می‌گذارد و خواهیم دید.

آقای میم سی سالی می‌شود که این‌جاست. از ایرانی بودنش بر و روی آشنا و مهربانش مانده و این‌که در چارچوب ذهنی فرانسوی‌ها اسیر نیست. آقای میم آن دسته‌ی دوم است. آقای میم پرکار و روبه جلو است. آقای میم از آن‌هایست که به واقع مهاجرت کرده است و هیچ چیزیش را در کشور مادری جانگذاشته که آن‌جا یا این‌جا دنبالش بگردد. آقای میم رئیس خوبی است.

* ایرانی‌های فرانسه دو دسته‌اند: یا اهل حال و دور هم و شب شعر و موسیقی و قورمه‌سبزی و مهمونی و برو و بیا و حال و حول، یا آدم‌های موفق.

بیلباو

آوریل 20, 2010

خیلی پایه نبودم که آن قدر دور برویم. یک جورایی حق وتو هم داشتم مثلا، چون راننده بودم، ولی چه فایده. بیش‌تر دلم می‌خواست وقتی یک‌جا می‌رویم ژاپنی بازی درنیاوریم و بیش‌تر بمانیم و توی کوچه خیابان‌ها بچرخیم و مردم را نگاه کنیم و ادای حرف زدنشان را دربیاوریم.
ناهار را خوردیم و گشتی زدیم و راه افتادیم. کاملا مستعد بودم بداخلاق بشوم. دو چیز نجاتم داد، اول سی دی موسیقی قشقایی بود که آیدین و سارا وقتی از ایران می‌رفتم برایم آورده بودند و مدتی توی اسباب‌کشی‌ها غیبش زده بود و تازه یافت شده بود. دوم جاده که زود پیچ و خم دار شد و کوه و تپه‌های سبز تا چشم کار می‌کرد را گرفتند. فهمیدم چه زود و چه زیاد دلم برای دامنه‌ی آلپ تنگ شده. بانو هم همین‌طور بود. موسیقی گوش دادیم و چشم چراندیم و هیچ نگفتیم و دل‌تنگ شدیم و خوب بود.
بعد همه‌چیز خوب شد. بیلباو بیش از اندازه قشنگ و رویایی بود. انگار مردمان جنوب را – اسپانیا یا ایتالیا – ببری شهرهای تمیز و مرتب ولی بی‌روح شمالی، که زندگی را به شهر بیاورند. از روی پل‌ها رد شدیم و خوب نگاه کردیم. بعد رفتیم مرکز شهر و توی کوچه‌هایش چرخیدیم و چیزهای محلی خریدیم. یک جا یک فضای مربعی بزرگ بود که چهار طرفش مجتمع‌های بزرگ و بلند بودند – مثل حیات آپارتمان ولی از چهارطرف مسدود – و آن وسط یک زندگی پر از بچه ها و پدرمادرها و پدرمادر بزرگ‌ها. شادابی و آرامشش آن چنان آدم را مست می‌کرد که بی‌اختیار جایی می‌نشستی و فکر می‌کردی خانه‌ی پدری‌ات آن جاست، ببین اون ساختمون، طبقه‌ی چهارم، ببین اون آخریه اتاق من بود، و دلت می‌خواست تاتی کردن‌ها و دویدن‌ها و توپ‌بازی کردن‌ها و زمین خوردن‌هایت را از اول مرور کنی.

برگشتنی همان کیف به راه بود تا نزدیکی‌های مرز. آرام و با احتیاط رفتیم که گیر به‌مان ندهند – پاسپورت و کارت اقامت همراه نداشتیم – تند آمده بودیم شاید به غروب لب اقیانوس برسیم، که یک کم دیر شد ولی آسمان آبی بود و ماه داشت در می‌آمد. بعدش دیگر تاریکی بود و جاده‌ی بی‌مزه و کامیون‌های بزرگ و خستگی چشم‌ها و سوزش گردن.

شنو

آوریل 20, 2010

می روم کلاس شنا. شنا بلدم و در حقیقت قصدم بیشتر تکان دادن هیکل مبارک و مبارزه با قسمت بی هنر پیچ پیچ اش بود که کارم به ثبت نام و مربی و این ها کشید. فرانسوی ها به مربی یا آموزش دهنده می گویند مونیتور. بار اول مونیتورم یک پیرمرد بود تقریبا سن پدربزرگم – مامان، اگر آن مسوول استخر را دوباره دیدی براش این را تعریف کن که دیگر به ت نگوید شنا برای سن شما خوب نیست – و گفت یه دور برو ببینم پسرم. رفتم. گفت خوب زحمت بکش بیا بالا و کلی به م درس تئوری داد در مورد دست و پا زدن.

این بار یک خانم مونیتور داشتم و دو آقای مونیتور آینده. بردندم قسمت بچه ها که عمقش نیم متر است – خفت و خواری را دارید که، جلوی همه – و به م دست و پا زدن یاد دادند و خانمه به دوتا آقا مونیتورگری. آخر وقت هم به عنوان تشویق برگشتیم قسمت اصلی و سه نفری دورم می آمدند و نکته یاد می دادند. تازه خانمه به م روحیه هم می داد که خوب یاد می گیری.

این سیستم مونیتور بازی که در اسکی و شنا و کلا ورزش ها و هم چنین دانشگاه هست – تو ایران به معادل دانشگاهی اش به طور عام به ش می گفتیم حل تمرین، مستقل از این که درس تمرینی دارد یا نه – را خیلی دوست دارم. یک نقش میانی است که هم از استاد در دسترس تر است و هم ارزان تر، و در موارد غیر از شنا فکر کنم جوان تر و با حوصله تر. عملا اگر کسی بخواهد استاد دانشگاه بشود یا مثلا مربی ورزشی به تجربه ی مونیتور بودنش هم ارزش مدرک و درجه اش نگاه می کنند.

به خانم مربی می گویند مونیتریس، بعله، چی فکر کردی.

باز هم از سر نو

آوریل 19, 2010

اصلا قصد ندارم تعریف کنم که چه مرگم بود و چرا نمی نوشتم و چرا این جا خاک می خورد. حالا هم که به اصطلاح برگشتم و می دانم که هیچ تضمینی نیست که این برگشتنم هم دوامی داشته باشد، تصمیم گرفته ام که جور دیگری به ماجرای وبلاگ نوشتن نگاه کنم، و پای هزار مساله ی اخلاقی و غیراخلاقی و غیرغیر اخلاقی را برای خودم وسط نکشم. این حالم را ـ چه خوب چه بد ـ مدیون وبلاگ خواندن های اخیر و البته صاحبانشان هستم. گودر به واقع یکی از اتفاقات مهم زندگی است.

ببخش که همین وقتهایی که تو داری توی سینما فیلم سه بعدی می بینی و حال می کنی، یا با کلی دوست و غریبه پای هفت سین دسته جمعی سال نو می گیری و بعد پارتی و سرخوشی، یا برنامه می ریزی آخر هفته ی بعد با پرواز ارزان بروی یک کشور آن ورتر گشت و گذار و یا چه می دانم وقتی که با دوچرخه می روی سرکارت و هوا خوب است و نم بارانی که می زند روحت را تازه می کند، یا اصلا هروقت دیگری که تو فکر می کنی حالت خوش است، من به یادت می آورم که همین وقت آدم هایی که خیلی خیلی شبیه تو هستند* توی زندان اند و شکنجه می شوند و تصویر فردایشان پر از نگرانی و نا به سامانی است، حال خوشت می رود و تلخ می شوی. یک بار هم ننشستیم درست و درمان دعوا کنیم و از این راه های صفر و صدی که ول کن تو هم برگرد و برو تو خیابان کتک بخور، یا بی خیال شو و سرت به زندگیت باشه بگذریم و فکر کنیم بالاخره که چی. نشد و نمی شود. اگر من را قانع کردی که توی خیابان های پاریس و لندن راه رفتن و شعار دادن و بادکنک هواکردن مبارزه است ـ سلام دوستان ـ من هم همراهت ام، اگر قانعم کردی درست این است که دانش و توان ای کسب کنی که بیشتر به درد فردای کشور می خورد ـ سلام حامد ـ یا مثلا قانعم کردی که اصولا اتفاق خاصی نمی افتد و اوضاع همیشه همین است ـ سلام دوستم، که دوست می شویم. وگرنه می دانی که من اهل توریست بازی نیستم.

ولی نمی خواهم از این حرف ها بزنم. می خواهم به اصل ایده این وبلاگ برگردم و به نوشتن تجربه های زندگی در فرانسه و چیزهاییش که خوشم می آید و نمی آید برسم و اصولا بنویسم که نوشتنم به پارگراف های یک جمله ای و جمله های بی فعل و بی معنی نیفتد. بنویسم که نوشتن ـ که یک وقتی بزرگ ترین دل خوشی ام بود ـ از یادم نرود.

* منظورم از شبیه بودن بیشتر جنبه ی جبرجغرافیایی اش بود، اگر نه که روشن است فرق من ای که اخبار هفته ی پیش را توی مترو روی موبایلم می خوانم، با کسی که جلوی همه راه می رود و شعار می دهد.

عنوان این پست را از این جا برداشته ام