چهارشنبه‌ها

مه 27, 2010

چهارشنبه شب‌ها جنازه‌ام را از توی آب در می‌آورم و کشان‌کشان می‌برمش تا زیر دوش و آب می‌کشمش و خشکش می‌کنم و لباس می‌پوشانمش و سرش را گرم می‌کنم تا خیابان را تا سرچهارراه برویم و اتوبوس شب بگیریم و برگردیم خانه. کف پاهایم که ذق ذق می‌کند را به دیواره‌ی صندلی جلویی فشار می‌دهم و غصه‌ی تنبلی و نازک نارنجی بودنم را می‌خورم که که نصف بقیه هم دست و پا نمی‌زنم و وضعم این است.

نوشتم این‌ها را که هم خودم هیچ‌وقت در دعوای چهارشنبه عصرها که «امشب رو بی‌خیال» تسلیم نشوم و هم به شماهایی که شکم گنده دارید و هرجور ورزشی خیلی خسته‌تان می‌کند امید بدهم. این روزهای سخت تمام می‌شود.

استاد شلوارش را جلوی ما، روی سن و با تعلل معنی‌دار هنگام پایین کشیدن زیپ درآورد. برای استاد دست زدند.
استاد وقتی روی سن آمد یک چیزی شبیه سنگ ده فرمان دستش بود و گفت اگر پا ندارید الان کشان کشان از این‌جا بروید بیرون، اگر دارید رویش بایستید و دست راست‌تان را بالا بیاورید و اگر چیزی را که گفت قبول دارید بگویید قبول دارم.
استاد یک شاتل فضایی را نشان داد و بعد یک حشره را توضیح داد که پیچیدگی‌های اجزا و مکانیسمی این دو از یک اوردر است. بعد گفت کسی قبول نمی‌کند که موشک از خاک و سنگ و باد و غیره تکامل پیدا کرده، ولی حشره‌ی بدبخت چرا.
استاد پرسید چه کسی نمی‌داند ان اف ال چیست؟ و چون نمی‌دانستیم معادلاتش را درآورد و توضیح داد.
استاد، وقتی به توافق جمعی رساند که هیچ راه درستی برای هیچ چیز وجود ندارد، گفت چه کسی شجاعتش را دارد که ایده و راهی که خودش به‌ آن اعتقاد دارد را ادامه بدهد و غصه باقی دنیا را نخورد؟
بعد استاد شلوارش را درآورد. ادامه‌ی پیرهن سفیدش لباس یهودیش بود و کلاهش را گذاشت و گفت چه راهی درست است؟
همین لحظه بود که استاد درخشید. استاد فرانک سیناترا گذاشت و بلند باهاش خواند I faced it all and I stood tall‪,‬ And did it my way.

استاد گفت تا وقتی که دنبال راه خوب و راه درست بگردید و راه خودتان را فراموش کنید، باید چشمتان به تصادف و تکامل باشد و بی‌خیال دیزاین شوید.

‫* دیروز، اختتامیه‌ی کنفرانس دیزاین‬

توی اتاق اجاره‌ای نشسته‌ام و اسلایدهای ارائه‌ی فردایم را مرور می‌کنم. تله‌ویزیون روشن است، همین‌طوری و هیچ‌کدام از بیست و خورده‌ای کانالش انگلیسی یا فرانسه نیست. گذاشته بودم یک‌جایی که آهنگ پخش می‌کرد. تمام شد و اخبار شروع شد و یک ربع خبرش ایران بود. یک کلمه درمیان می‌گفت اتم.
از چیزهایی که نشان می‌داد نتوانستم بفهمم ماجرا چیست. احمدی‌نژاد را با دور کند نشان می‌داد که مشت‌هایش را گره کرده و بالا پایین می‌برد، جور تحقیرآمیزی که خوشم نیامد. بعد رفسنجانی و خاتمی و نطنز و توپ و تانک و درگیری خیابان‌ها و بسیجی‌های عکس به دست. یکی دوتا ایرانی هم نشان داد که انگار تحلیل می‌کردند ولی فارسی حرف زدنشان را نمی‌شد شنید.

آن هیجان و نگرانی که یک‌هو آمد را خواستم بنویسم. بعد فکر کردم چه‌قدر معنی بی‌خبری عوض شده است. من حداکثر فردا صبح اینترنت وصل می‌شوم و از هزارجا می‌فهمم ماجرا چیست و تحلیل‌ها و غیره. فکر کردم بیست سی سال پیش، مردم (گاهی) تنها بچه‌شان را می‌دادند دست قاچاقچی که بین گوسفندها از مرز رد کند و طرف خودش را برساند اروپا و یک‌جا بماند، و دو سه ماه بعد دو خط نامه بفرستد که سلام من خوبم و سلامتم و چی چی.
دلی داشتند ها، نه؟

امتحان کنید یک هفته بی‌خبری را، نه حتا از حال خانواده و همسر و این‌ها، کلا، از موشک کاوش‌گر، از آتش‌فشان، از این اینترنت لعنتی.

بی‌ربط: رفسنجانی را که نشان می‌داد زیرنویس کرد ehen president
خنده‌ام گرفت و دلم می‌خواست به‌شان بگویم ای بابا…

ـ فردا تعطیله، نیای ها

: با قیافه‌ی متعجبش، باز هم؟ چرا؟

ـ اسانسیون می‌دونی چیه؟

: وات؟

ـ جیزز رو می‌شناسی؟ جیزز کرایست، یا ژزو کری به قول این فرانسوی‌ها

: قیافه‌ی متعجب در هم رفته

ـ واقعا؟ خب خدا را می‌شناسی؟ اشاره می‌کنم به آسمان

: تکان سر با بی‌میلی

ـ جیزز پسر خداست. تو تعطیلات قبلی کشتندش. فردا بر می‌گرده آسمون پیش خدا. ما هم تعطیلیم. او کی؟

: تعطیل. باشه.  خونه کار می‌کنم

* نمی‌دانم این دوره‌ی مستر چین ایده‌ی کی بود در دانشگاه بوردو، یک مشت ربات وارد می‌کنند، برای کار دائم، معمولا برنامه نویسی. یک‌سال این‌جا هستند و نه فرانسه یاد می‌گیرند و نه انگلیسی‌شان خیلی تغییر می‌کند. همه‌ش با هم اند و سوشی می‌خورند تا برگردند و کشورشان آقای مهندس خارج دیده بشوند.

**  غبطه خوردم. آدمی این‌قدر بی‌دغدغه‌ی خدا و فرزندانش و نمایندگانش و طلب‌کارانش؟ چی‌ می‌شد ما هم در چین به دنیا می‌آمدیم؟

قانون

مه 12, 2010

خانم کنار دستی مثل ابر بهار اشک می‌ریزد. تازه یک کم آرام شده بود که تلفنش زنگ زد و دوباره گریه‌ش شروع شد و از توضیحی که به آدم آن طرف خط می‌داد شنیدم که اسمش در لیست نیست و نمی‌تواند الان پروازکند. علتش را نفهمیدم، ولی از حالت عصبی خانمه معلوم بود که از این اتفاق‌های احمقانه است که معلوم نیست چرا پیش آمده و این خانم ناظم دم گیت هم کاری از دستش ساخته نیست، جز این‌ که صدا بزند بیایند برش گردانند. فکر کنم تا این‌جا ـ دم سوارشدن ـ آمده بود که ببینند چاره‌ای هست یا نه، که انگار نبود.

خانم ناظم حالا دور می‌چرخد و ساک دستی هرکسی به نظرش بزرگ آمد می‌آوردش که توی چارچوب فلزی کند که خیالش راحت شود. بعد هم گیر می‌دهد که دوربین و کیف دستی و هرچیزی که دارید را بچپانید توی هم که فقط یک‌دانه بشود و رویش برچسب بچسباند و صدالبته که همه‌ی این‌ها برای ایمنی خودمان است.
الان یک خانمی که چرخ چمدان کوچکش را قاب فلزی بیرون می‌ماند را برگرداند که چمدان را بفرستد در بار.
به نتیجه نمی‌رسم که با این ماجرای اعمال قانون به صورت لوس‌بازی خوب است یا بد. می‌فهمم که این قاعده که هرکسی یک ساک دستی داشته باشد و سایز ساک هم محدود باشد منطقی‌ست. این را هم می‌فهمم که قاعده و قانون ضمانت اجرایی لازم دارد، و نتیجه‌اش هم همین است که الان دیدم.
ولی چرا خوشم نمی‌آید و برایم مثل قاعده‌های دیگر ـ مثلا ممنوعیت سیگار کشیدن ـ نیست؟
فکر کنم یک دلیلش این است که قانون برای همه اجرا نمی‌شود، مثلا خیلی جاها گیر نمی‌دهند و اگر چرخ چمدان در قاب نرفت برنمی‌گردانند و به دوربین دورگردن پیله نمی‌کنند. دلیل دیگر هم این است که شرکت هواپیمایی این قدر دقیق مسوول خطاهایش نیست. مثلا تاخیر زیر دوساعتش ـ که کل برنامه‌های آدم را به هم می‌زند ـ هیچ مسوولیتی برایش ندارد.

فکر می‌کنم شاید آن آقای راننده‌ای که کمربند نمی‌بندد، از همین استدلال‌ها می‌کند برای خودش.

* الان رسیدیم با بیست دقیقه تاخیر، فاصله‌ی زمان رسیدن پرواز تا حرکت اتوبوس نیم‌ساعت است. وقتی بیست دقیقه دیر می‌کند، ده‌دقیقه هم پیاده‌شدن و بار گرفتن طول می‌کشد، و آدم به جای خالی اتوبوس می‌رسد. بعد باید بنشیند یک گوشه پست بنویسد تا اتوبوس یک ساعت بعد.

‫**‬ آن خانم مذکور به خاطر این که پرواز پر پر بود نتوانست سوار شود، و لابد اتفاق/دیدار/فرصت مهمی را از دست می‌داد که این قدر ناراحت بود. خودم را می‌گذارم جای او، مصاحبه کاری، دیدن بانو وقتی همین یک شب وقت است و بعد یک کداممان مسافریم، یا حتا یک کنسرت ساده رفتن. به خصوص وقتی تقصیر خود آدم نباشد و مقصر ـ از دید ما طبیعتا ـ کاری نمی‌کند یا از دستش برنمی‌‌آید خیلی گران و ناراحت کننده است، جدای چیزی که از دست می‌دهد/می‌دهیم.

*** ماجرا مال یکی دو هفته پیش است

یاوران مست

مه 11, 2010

می‌دانم که این پست پر از قضاوت احتمالا ناعادلانه و پیش‌داوری و شاید بی‌احترامی به ساحت مقدس اساتید مسلم موسیقی و مردم موسیقی‌دان ایرانی باشد، شرمنده.

یک شنبه عصر رفتیم کنسرت آقای کلهر با هم‌راهی آقای علیزاده و ضرب‌نمایی آقای خلج. با حال گرفته‌ی بعد خبر روز یک شنبه صبح و آن افسردگی عجیبی که از دیدن عده‌ی زیادی ایرانی مقیم مرکز به آدم دست می‌دهد. جایمان از سن فاصله داشت ولی می‌دیدیم و خوب می‌شنیدیم.

آقای علیزاده با همان قیافه‌ی همیشگیش آمد، و با سلانه. آقای خلج هم با نیش باز. بداهه‌ای نواختند در حد بداهه. استاد سرحال نبود البته. نیامده بود چیزی تعریف کند. تکنیک‌های  علیزاده‌ای اش را در تکرارهای پر از بی‌حالی داد دستمان. علیزاده‌ی ترکمن کجاست پس؟

بعد رفتند و آقای کلهر با پیراهن سبز و آقای خلج برگشتند. استاد با صدای کمانچه‌ش و ژست‌های کمانچه کشی اش دل همه را برد. بداهه بود این هم لابد. چیز خاصی نزد و من و بانو حتا کم‌تر از علیزاده دوست داشتیم. دورهم نوازی بود. کلهر جواب آواز تو که بی سرمه‌ چشمون سرمه سایی کجاست؟‌

بعد استراحت سه‌تایی آمدند و سیستم شد پایه گرفتن و یک جمله یک جمله زدن. همان‌قدر که سر علیزاده و کلهر پایین بود و چشمان بسته و ابروان درهم رفته. آقای خلج به صورت همه نگاه می‌کرد و به پهنای صورت می‌خندید. بعد کمی یک قل دو قل، آقای کلهر یاوران مستم را خواند که رفت چسبید ته قلبم. مرثیه‌ای خواند و مرثیه شنیدیم، والبته طولانی بود.

بعد فکر کنم حالشان یک کم بهتر شد. یکی دو قطعه ضربی زدند که به گوش من زیبا نبود و به خصوص ریتم نگه داشتن با آن تیک تیک های فلزی و حرکات بودایی دست آقای خلج و سرانگشتی زدن و تمبک‌زدن روی کمانچه‌ی آقای کلهر رفته بود روی اعصابم. صدای سلانه‌ی آقای علیزاده هم گم می‌شد هی. یک جا که به‌ش فرصت دادند یک کم عجیب نوازی کرد با تکنیک‌های تار و سه‌تار و تنبور و گیتار و این‌ها. آخرش رسیدند به یک ضربی معمولی که تر و تمیز زدند و خوب بود.

بعد بلندشدند و تشویق و رفتند و ما دست زدیم و هوار کشیدیم و برگشتند و آقای علیزاده سیم را چرخاند و از سه‌گاه قسمت اول و ابوعطا – اصفهان قسمت دوم  که منبع لایزال حال برای جماعت ایرانی به شمار می‌رود، آورد به ماهور. و یک ماهور خوبی زدند که تمام راه که پیاده برمی‌گشتیم زمزمه کردیم.

چرا می‌روم کنسرت کلا؟ چون که می‌فهمم از ایران پاشدن آمدن این‌جا و با مدیریت ایرانی این‌جا کنسرت دادن زجر عظیمی ست که آن‌ها و هرکس دیگری می‌کشند که یک کم موسیقی دست ما برسانند. حالا آقایان علیزاده و کلهر که این‌کاره اند و معروف و من اصولا ترجیحم این است که پول و وقتم را به آدم‌ها و گروه‌های کم‌تر معروف بدهم. آمدن در پاریس یا هرجای دیگری برای مخاطبی که منتظر مرغ سحر و امشب شب مهتابه است و با همه‌ی دردسرهای اجرایی و مالی ساز زدن کار ارزش‌مندیست. به خصوص در این فضایی که اندازه‌ی سالن و قیمت بلیت کنسرت سنتی و کنسرت لس آنجلسی یک صفر فرق دارد.

چرا بعدش می‌آیم و غر می‌زنم؟ برای این که داریم با کله پس می‌رویم. برای این که سی سال پیش آقای طلایی و آقای شمیرانی توی بهترین سالن‌های پاریس دونفری ساز می‌زدند و بعدش رادیو فرانسه برنامه‌شان را پخش می‌کرد و الان سی دی هایشان در کتاب‌خانه‌های کل فرانسه هست. برای این که همه جلوی چشممان زندگی هنری آقای لطفی را دیدیم. برای این که همیشه استاد استاد کردیم و ساز سحرآمیزی که آتش به جان می‌زند و هیچ‌وقت مخاطب خوبی ـ خوب تر از جناب بز ـ برای موسیقی‌مان نبوده‌ایم.

* دو روز هم صبرکردم که وقتی این را می‌نویسم دیگر سه ردیف رزرو بودن سالن هشت ردیفی و بروشور بی‌ربط برنامه که حتا اسم سلانه درش نبود و بی تناسبی سالن و گروه به بلیت سی یورویی را ننویسم.

مه 5, 2010

وقتی که بچه بودیم چندبار موزه بردندمان؟ کدام پدر و مادر و عمه جون، کدام معلم پرورشی، کدام مدیر مدرسه دغدغه‌ی این را داشتند که بچه هم – مثل باقی موجودات – دلش می‌خواهد و برایش هم بد نیست که برود و ببیند و لمس کند و حسی پیدا کند به جهان دور و بر، به جغرافیا و تاریخ کشور؟

چند بار برایم پیش آمده که توی موزه‌ای بچرخم و سعی کنم راهی از نوشته‌های کوتاه روی دیوار به موجودات پشت شیشه پیدا کنم، و یک گروه بچه با خانم معلمشان از راه رسیده اند و من – اگر زبانشان را می فهمیدم – غرق سوال و جواب‌ها و چیزهایی که بچه‌های آن‌قدری می‌دانند و مثلا از روی نقشه می‌توانند توضیح بدهند شده‌ام.

شاید یک وقتی همه‌ی این توهمات درباره‌ی هوش و استعداد و هنر و فرهنگ ایرانی‌ها را با خیال راحت کنار بگذاریم، و قبول کنیم که همه چیز یک سری در آموزش و برنامه ریزی آموزشی دارد. شاید یک وقتی همه موافق باشیم که یکی از علت‌هایی که هرسال بیست و پنج هزار نفر به خاطر حوادث رانندگی می‌میرند این است که تمام بچگیشان  رعایت نکردن قانون را تمرین کرده‌اند. شاید یک وقتی بفهمیم دانش عمومی مردم درباره ی موسیقی ربطش به آموزش در کودکی و برنامه‌های تله ویزیون بیش‌تر است تا در استعداد خدادادی.

حرف این‌ها نبود. حسرت همیشگی یک آدم در آستانه‌ی سی‌سالگی بود که فکر می‌کند سال‌های زیادی از عمرش را به باد داده / داده‌اند. به قول آرش: حرف می‌زنیم

* عکس: اکروپولیس، آتن، چند روز پیش