پست فوبیا

اوت 19, 2010

بابام یک دوست زمان دانشگاه داشت که بعد هزار سال هم‌دیگر رو پیداکرده بودند و رفت و آمد می‌کردیم. دفتر تجارت داشت و اتفاقا سرراه استخر بود و یک‌بار که با پسر آقای مورد نظر از استخر برمی‌گشتیم رفتیم دفتر. تلفن‌هاش که تموم شد یک‌کم غرغر کرد از این‌که اوضاع خوب نیست و با آدم‌های ناحسابی طرف است و غرغر اصولی‌تر که اگر الان خارج بود چه‌قدر می‌توانست بهتر کارکند و موفق باشد و این‌ها. منتظر بودم که بیان دنبالم.

چندروز بعد یک بار خانه‌شان بودیم و داشت تعریف می‌کرد که زندگیش چه‌قدر بالا و پایین داشته و چه بدشانسی‌هایی آورده. یکیش، به قول خودش مهم‌ترینش، این بود که می‌گفت معدل دبیرستانش خوب بوده و برای دانشگاه‌های خارج اپلای کرده بود و اصولا کلی سر خارج رفتن داشته. ولی از هیچ‌جا خبری نمی‌شه و به اجبار میره سربازی که بعدش بتونه بره خارج. بعد اسباب می‌کشن و جابه جا می‌شن از آن خانه و یک سال بعدش که برای کاری برگشته بود می‌فهمه چندتا پاکت هست که چون روش فارسی ننوشته بود کسی نمی‌دانسته چه‌کارش کند. باقیش هم که معلوم است، نه؟ پاکت‌ها جواب پذیرش بوده با بورس از چندجا، دیر رسیده بود..

این بدشانسی مربوط به نرسیدن نامه مدت‌ها، از همان بچگی، هیولای ذهنی من بود. بعد که آمدم فرانسه کم‌کم خیالم راحت شد، به خصوص با این سیستم‌های سفارشی و بارکد و ره‌گیری برای پست‌های مهم‌تر.

تا این که همان اتفاق، تقریبا با شرایط مشابه برای خودم هم افتاد.

Up in the air

اوت 17, 2010

کفش‌هایم را کندم که تندتر بدوم توی ماسه. ماسه توی کفش پرمی‌شد و سنگین می‌کرد. سر تیز چوب‌های شکسته را ندیدم و درد یک‌هو پیچید در تمام تنم و ایستادم ببینم چی شده. تکه چوب را از گودی کف پام درآوردم و ادامه دادم. وقت نبود. خون نمی‌آمد.

آن حس لعنتی گم‌شدن الکی وقتی که چیزی که دنبالش می‌گردی باید همان دور و برها باشد و نیست، به اضافه‌ی دیرکردن، به اضافه‌ی این زخم و سوزشی که با هرقدم بیش‌تر می‌شد دمقم کرده بود و انگار هیچ از آن‌همه زیبایی روبه‌رو، اقیانوس، نمی‌دیدم. یک‌جا سر دوراهی تصمیم اشتباه گرفتیم و راه سخت سربالایی را رفتیم و نیم‌ساعت از ماسه بالا رفتیم که ببینیم راه درست آن‌طرفی بود. فقط به این فکر می‌کردم که کزار تا بیست دقیقه اثر می‌کند. اگر نه که هیچی. می‌مرد آدرس درست بدهد؟

یک ساعت بعد، یا کم‌تر شاید، آن بالا بودم. هوای ساحل گرم‌تر است از هوای دریا و در نتیجه باد از سمت دریا به ساحل می‌وزد و همین باد است که ما را با خودش بالا می‌برد. هرچه بالاتر می‌روی دریای روبه‌رویت بزرگ‌تر می‌شود و تجربه‌ی این دیدن به هزار درس اخلاقی می‌ارزد. طرف می‌گوید من هفده‌سال است مربی ام و سعی می‌کند نگرانی را کم کند. برو بابا. از این بالا افتادن و مردن که خیلی شیک‌تر از تصادف توی خیابان یا ماندن زیرآوار یا بیماری لاعلاج است. نیست؟

شب که برگشتیم هنوز پر بودم از آن‌همه رهایی. زخم را شستم و با دستمال کاغذی و چسب‌نواری پانسمان الکی کردم. دانه‌های شن را در نیاوردم ـ نمی‌شد، می‌سوخت، و الان که چندروز گذشته فکر کنم جزو بافت جدید شده‌اند.

وقت چیدن انگور

اوت 12, 2010

امروز ظهر رسیدم بوردو و سر کوچه‌مان سرک کشیدم به تاکستان نزدیک خانه  به هوای این‌که ببینم غوره‌هایی که قبل رفتن دیده بودمشان و کوچک و سفت بودند بزرگ و آب‌دار شده‌اند یا نه. نقشه‌ام این بود که فردا صبح که صاحبش می‌آید سرکشی چند خوشه ازش بگیرم و بعد یک بساط آب غوره گیری راه بیندازم. چندشب پیش خانه‌ی دوست عزیزی خورش بامجون خوردیم با غوره‌هایی که از یک شهری در شمال آلمان چیده بود و آورده بود ـ چرا و چه‌طوریش را نپرسید ـ و آتش همان‌موقع روشن شده بود.

غوره‌ای درکار بود؟ خیر. انگورهای درشت و بنفش تیره. آن‌قدر ذوق‌زده شدم که هوس غوره‌ام یادم رفت. تا چشم کار می‌کرد تاکستان پر انگور. انگار یک‌ماه دیگر هم صبرکنند قبل چیدنشان. این‌طور گفته‌اند دوستان و گفته‌اند که انگورچینی بوردو چیزی بیش از فال و تماشاست. معلوم‌کردن وقت چیدن انگور کار ساده‌ای نیست. یک بار یک آدم این‌کاره‌ای تعریف کرد که چند آزمایش پیچیده دارد و داده‌های ورودی‌ای مثل نوع پایه و ترکیب خاک و کلی اطلاعات هواشناسی از جمله میزان آفتاب و باران و متوسط دما و غیره. و این‌که پیش‌بینی باران آمدن یا آفتاب شدید روزهای آینده هم در شروع کردن سریع یا به تاخیر انداختن انگورچینی تاثیر مهم دارد. لجستیک کارگرهای انگورچین که بیش‌تر دانش‌جوها هستند هم به همین نسبت پیچیده است و البته سازوکارش را پیدا کرده‌اند و بی‌نظمی و سردرگمی زیادی نه برای کارگرها و نه برای باغ‌دارها ندارد.

حالا این وقت شب دلم چیز ترش می‌خواد و یاد غوره‌هایم افتادم. یادم است آن سمت را دیرتر کاشته بودند و شاید هنوز امیدی باشد. فردا می‌روم سراغش.

نمی‌دانم تقصیر آن آدم بی جنبه‌ایست که ساعت سه صبح زیر پنجره‌مان ترومپت می‌زد، یا مشکل از جای دیگرست. انگار آن فرشته‌ی بدجنس آمده و خوابم را دزدیده. پس بده خب. الان یک هفته بیش‌تر است.
جوان‌تر که بودم عاشق این بودم که نصفه شب بیدار شوم و یک کاری بکنم تا صبح، معمولا خواندن بود و بعدها نوشتن. یک‌مدت کوتاهی هم در همان جوان‌تری بود که موقت در یک آپارتمان جدا زندگی می‌کردم و کامپیوتر هم داشتم و می‌توانستم فیلم ببینم. یادم است یک نصفه شب تا صبح هر سه پدرخوانده را دیدم و فردایش و هفته‌ی بعدش های بودم.
حالا از بی‌خوابی نیمه‌شب شکارم. به خصوص روزهایی که فردایش مسافرم ـ که تعدادشان کم نیست ـ و این که نیمه حال هیچ‌کاری جز زل‌زدن به تله‌ویزیون را ندارم، حتا حال کانال عوض کردن را.

‫*****‬

دوست ریاضی‌دانی دارم که وقت‌های کم و غنیمتی که هم صحبت بوده‌ایم از کسانی که یک قسمت از ریاضی را ـ در حوزه‌ی خاص‌شان ـ‌ دوباره نوشتند حرف می‌زد. کسانی که کلا تئوری‌ها را عوض کردند و روابط جدید ساختند و آن قسمت را از نو ساختند. با خودم فکر می‌کنم این یک درس است. یک روزی باید یک قسمتی از زندگی‌مان را دوباره بنویسیم. قاعده‌ها را تغییر دهیم و روابط را از نو بسازیم و معادله‌ها و نامعادله‌ها را با اصل و لم و قضیه‌های خودمان شکل بدهیم و حل کنیم.

‫*****‬

حال این روزهای من حال آدم بی‌خوابی‌ست که اسیر نوشتن چیزی‌ست که دوست ندارد و صبحش را با خبر اعتراف‌گیری با فروکردن سر در توالت شروع می‌کند. حال من آدم گرسنه‌ی بدغذایی‌ست که قبل هر وعده غذل یک تکه‌ی بزرگ دنبه به زور در دهانش می‌چپانند، و بعد باید برود سخن‌رانی درباره‌ی فواید تغذیه‌ی سالم تا به‌ش غذا بدهند.

تیتر یک جمله از یکی از شعرهای یک نوار قصه‌ است به نام کرم شب‌تاب*

اگر نبودی

اوت 2, 2010

فعل‌ها و جمله‌های شرطی در زیان فرانسه همان‌قدر که سخت‌اند متن یا شعر را زیبا می‌کنند و ادب و ملاحظه را در حرف‌های روزانه را نشان می‌دهند. یک خوبی زبان فرانسوی این است که کلمات و ساختار زبانی‌ای که مجری اخبار شبکه یک تله‌ویزیون استفاده می‌کند تقریبا همان‌هاییست که توی خیابان و فروش‌گاه می‌شنویم و بسیار نزدیک است به همان‌هایی که از دهان خواننده‌ی آهنگ درمی‌آید. در فارسی این طور نیست و اتفاقا کار سختی است که ساده و نزدیک به زبان توی خیابان حرف زد یا نوشت و تعادل را روی تیغ حفظ کرد: نه بی‌خیال دستور زبان شد و نه غرق در کلیشه‌ها و ترکیبات مهوع. ساختار شرطی که به روانی در زبان فرانسه است یکی از چیزهایی است اشک مترجم را در برگرداندن به فارسی درمی‌آورد.

این مقدمه‌ی بی‌ربط را نوشتم برای ترجمه‌‌ای یک ترانه‌ی فرانسوی که خیلی دوستش دارم و قبلاها برای حفظ‌کردن و تمرین همان ساختارهای شرطی کذا زیاد گوش می‌دادم و حالا هم هروقت پایش بیفتد، به خاطر زیبایی ترانه و به خاطر علاقه‌ام به خواننده‌اش ژو دَسَن Joe Dassin. ترجمه نه به متن اصلی و نه به دستور زبان فارسی و نه به هیچ چیز دیگری وفادار نیست و نشان می‌دهد یک قطره اشک هم برایش ریخته نشده است.

اگر نبودی
بگو چرا می‌بودم؟
سرگردان یک دنیای بی تو
بی‌امید، بی‌تاسف

اگر نبودی
عشق را خلق می‌کردم
مثل نقاشی که
تولد رنگ‌های روز را زیر انگشتانش
را نظاره می‌کند

اگر نبودی
بگو برای کی می‌بودم؟
این ره‌گذران خموش در آغوشم
که دوست شان نداشته‌ام [؟]

اگر نبودی
یک نقطه‌ی دیگر بودم در این دنیا
که می‌آید و می‌رود
یک نقطه‌ی گم‌شده
که به تو احتیاج دارد

اگر نبودی
بگو چه‌طور می‌بودم؟
تظاهر می‌کردم شاید به بودن
ولی به حقیقت نبودم

اگر نبودی
خودم می‌یافتم
راز زندگی را، علت اصلی را
برای خلق کردن تو
برای این که نگاهت کنم