بعله من بالاخره کار جدیدم را شروع کردم، و کلی جلوی خودم را گرفتم که نیایم ژست بگیرم که بالاخره دانشگاه تمام شد و از این حرف‌ها. کار جدیدم مثل شروع کردن یک تز دکترای جدید است، روی دور تند. مثلا هر سه ماه یک تز انجام بدهی، و حقوقت هم به کیفیت کارت بستگی داشته باشد. وقتی برای مصاحبه آمده بودم ـ‌ چند ماه پیش ـ پانزده نفری مشغول کار بودند. دوشنبه که رفتم فهمیدم با من چهارنفریم، دو نفر هم از دور کار می‌کنند. باقی جانشان را گرفته‌اند و فرار کرده‌اند. چرا؟ چون کار نسبتا سخت است، شرایط کار سخت است، محیط کار سربازخانه‌ای است، و حقوق ماهانه نسبتا کم است و کلا تمام مزایای کوچک و بزرگ کاری مثلا پرداخت یک‌چهارم تا نصف هزینه‌ی رفت‌وآمد که طبق قانون برعهده‌ی شرکت است کلا تعطیل.

ولی من در مجموع از همین اول از شرایط راضی ام. تقریبا دنبال هم‌چین کاری می‌گشتم که مجبور باشم تنبلی را کنار بگذارم و منظم بشوم و مثلا نوشتن یک مقاله را چندقرن طول ندهم. از این‌که کارمند ساده باشم و به جای دستوردادن و مدیریت‌کردن یک کاری را تا ته انجام بدهم و به جزئیاتش برسم خوش‌حالم، یا حداقل الان این‌طور ام. از این ماجرا هم که وقت کار فقط کار است و گودر و اخبار و ای‌میل و هرچیز دیگری فیلتر است بدم نمی‌آید.

نگرانی بزرگم هم‌چنان این است که کار و زمان‌ کار بشود کل زندگی. که بشوم کارمندیان. وسط هفته زود خودم را برسانم خانه و خودم و کارشناس‌های تله‌ویزیون فرانسه تکرار کنیم که خسته‌ام و کم‌بود خواب دارم و آخر هفته‌ها هم مجبور باشیم کارهایی را انجام بدهیم که وسط هفته نمی‌شود: خرید و بسته از پست گرفتن و کلاس رفتن. دوست ندارم با سر شیرجه بزنم در ماتریس.

حالا من هم به جمع دیوانه‌هایی که توی این شرایط کار می‌کنیم اضافه‌ شدم. من حتا مدارجم از هم‌کارهایم در شرکت بالاتر است، چون یک پیش‌نهاد کار دیگر را که شرایطش قرینه‌ی کار فعلی ‌بود: حقوق بالاتر داشت، تعطیلات و فراغتش بیش‌تر بود و مسوول بخش بودم را کنسل کردم و آمدم سراغ این‌کار. علتش را هم که عرض کردم: دیوانگی. تازه اجبار بیرونی‌ام هم به‌شدت کم‌تر از بقیه بود.

پی‌نوشت: آمده‌بودم فقط غر بنویسم از این که در یک شرکت انفورماتیک کار می‌کنم که کامپیوترهای قراضه و ویندوز دوهزار و مونیتورهای عتیقه و موس و کی‌بورد پ اس دو دارد و ساعتش کارش فیکس است و تعداد بارهایی هم که می‌توانی بروی دست‌شویی یا سیگار بکشی یا تلفن جواب بدهی را در قرارداد نوشته‌اند و امضا گرفته‌اند. آمده بودم بنویسم هفته‌ی اول کار چگونه من را گذراند.

پی‌نوشت دو: رونوشت به رفیق عزیزی که دارد می‌آید به‌مان ملحق شود.

Advertisements

این جمله‌ را آقای رئیس آینده گفت، پنج‌شنبه ‍ که به‌ش زنگ زده بودم برای هماهنگی‌های آخر. گفت که نیست و بیرون جلسه دارد و بهتر است از دوشنبه بروم. کلا آماده بودم که از همین جمعه صبح بروم. حالا افتاد دوشنبه. نمی‌دانم چرا اینقدر ذوق دارم برای یک کار نه تا پنج ـ سلام سارا ـ‌ که می‌دانم یک سال بعد قرار نیست کلا تمام شود. حس خوب روزهای دور را دارم، شرکت خودمان در ایران، و کار بیست‌وچهار ساعته. کار برای خودم. غلط نیست که بگوییم فرانسه آدم را تنبل می‌کند. به خصوص ماه‌های اول که نمی‌دانی با این خالی بزرگ شنبه و یک‌شنبه، و روزهایی که کوتاه‌اند و کارهایی که به تصور تو یک روزه‌اند ولی قرار است دوماه طول بکشند چه کار کنی. این خالی بزرگ برای من خیلی خوب بود. فهمیدم یک وقتی برای خود داشتن ژست گرفتن نیست و مهم است. فهمیدم دسته جمعی و با موافقت جمعی کار را پیش بردن چه قدر فرق دارد تا تک‌روی و دیکتاتوری در اجرای کار، و این که چه‌قدر چه طور رسیدن به هدف از خود هدف جدی‌تر است.

روز آخر، خداحافظی‌ها، یعنی همان دو کلمه که من می‌روم خداحافظ و کجا می‌روی و پاریس می‌روم و چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ و کار می‌خواهم بکنم، بیش‌تر از نصف پربود از نگاه‌ سرد و نیمه حسودانه‌ی هم طبقه‌ای ها. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم این‌جا پدیده‌ای بود کلا، با این‌همه سنگینی فضای کار و احساس اضافه بودن. هفته‌ی پیش نتیجه‌ی مثبت پرونده‌ی رئیسم برای دانشیارشدن آمد، توی نامه‌ی های رسمی و خطاب به همه (سیستم این‌است که یک پرونده‌ی مفصل که حاصل چندسال کار و پابلیکیشن‌ است را یک کمیته بررسی می‌کند و اجازه‌ی جلسه‌ی دفاع می‌دهد، شبیه دفاع از تز، و بعد از دفاع هیات ژوری درجه‌ی دانش‌یار را رسما می‌دهد). نه آن‌روز بعد از ظهر، نه فردایش، و نه تا دیروز که یک هفته‌ گذاشته بود، هیچ‌کس، دقیقا هیچ‌کس نیامد به‌ش تبریک بگوید، یا یک میل دو خطی بفرستد. به‌ش گفتم نوبر می‌دانی چیست؟ این لابوی شما نوبر است و خوش‌حالم که دارم به سلامت ازش فرار می‌کنم.

درعوض، دانش‌جوی دکترایی که داشتم و هم‌سرش که امسال تز شروع کرده یک یادگاری درست‌کرده بودند، به دست خودشان، و دم آخر به‌م دادند: آویز پارچه‌ای سنتی چینی. «رسم روزگار چنین است»