آدم‌ها و آیینه‌ها

نوامبر 6, 2010

این روزها هر روزش خیلی دلم می‌خواهد یک چیزی بنویسم، و می دانم اگر از این امکانات مدرن در حد مک بوک ایر یا آی پد یا همه‌چه چیزی داشتم هر روز در قطار رفت و برگشت یک چیزی می نوشتم. ذهنم پر از تصویر است از زندگی جدید، از چندصد هم سفر هر روزم، از کار جدید و از پاریس که بیش‌تر دارم می‌شناسمش. در عوض شروع کردم کتاب خواندن، و این آروزی دیرینه‌ای بود که منظم کتاب بخوانم و نه راده بگذارم و نه صفحه‌ش را تا بزنم و خودم  یادم باشد تا کجا خوانده ام. تنهایی پر هیاهو را خواندم که عالی بود، هم آقای هرابالش و هم آقای مترجمش. بعدش یک کمی آمار درآوردم و فهمیدم تا یک هفته قبلش یک تئاتر از هرابال روی صحنه بوده و کلاتمام شده. مقادیری دل سوزی.

کار جدیدم خوبه؟ هیچ جواب صادقانه‌ای ندارم که بدهم. اولین بار است که شرایط کاریم این‌قدر بد است و موضوع کار این‌قدر جالب. نه فقط برای من البته، تقریبا برای همه همین طور است و هرکسی و دانه دانه خوبی و بدی‌ها را توی ذهنش مرتب می‌کند، و مسائل اجباری‌ای را مثل کار داشتن برای تمدید کارت اقامت و به‌شان وزن می‌دهد. یک عامل منفی پر وزن برای بیشتری خود آقای رئیس است. نتیجه: ده نفر در یک سال گذشته از شرکت رفته‌اند. از یک شرکتی که در اوجش سیزده نفر کارمند داشت ـ همه دکتر ـ و شما اگر ساکن اروپا یا به طور خاص فرانسه باشید و دنبال کار بگردید نمی‌دانید ول کردن یک کار دائم در یک شرکت پاریسی ـ حومه حالا ـ در حوزه کاری که به‌ش علاقه زیاد داری و حقوقش هم نسبتا خوب است ـ حداقل از الترناتیو اصلی تازه دکترها که استاد شدن است بیش‌تر است ـ را چه طور تعبیر کنید.

شاید درباره ماجرا بعدا نوشتم، وقتی که خودم یک قضاوتی داشته باشم ، یا مثلا بخواهم بلند بلند فکر کنم.

دوست‌های عزیزی از ایران رسیده‌اند و می‌رسند و همیشه همین‌طور بوده که معمولا این کوچ ـ حتا کوتاه مدت و هدف‌دار ـ هزار سوال چرا ماندن چرا رفتن با خودش دارد. نشده با کسی حرف بزنم و بگویم بدم نمی‌آد برگردم ایران و می‌دانم اگر برگردم هزار کاری که این‌جا نمی‌توانم را آن‌جا انجام می‌دهم، وآن کس سعی نکند منصرفم کند که نه به هیچ قیمتی. فهمم از این که مهم‌ترین سرمایه‌ی هرکشور نیروی انسانی ـ به خصوص تربیت‌شده‌اش ـ است به تلخی دارد بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. یک خوبی فرانسه از همان اول برایم این بوده که آدم‌هایی که از ایران می‌آیند از آمدنشان به یک چیزی ربط داشته غیر از پول. در مقایسه با هلند به طور خاص، که ریختن بیست هزار یورو به حساب یکی از دانشگاه‌ها نتیجه‌اش پذیرش برای فوق لیسانس و و پی گیری فرايند ویزا از طرف خود دانشگاه است. (منظورم طبیعتا نقد کیفیت دانشگاه نیست، ولی مشاهده‌ام بی کیفیتی شدید ایرانی‌هایی است که با این روش و نه روش‌های سخت پذیرش با بورس آمده بودند) فرانسه برای هیچ فوق لیسانسی هیچ بورسی ندارد، غیر از این برنامه‌های اروپایی برای رشته‌های خاص. در دوره‌ی فوق حداکثر می‌شود روی چهارماه حقوق ناچیز کارآموزی حساب کرد که اولا برای همه‌ی رشته‌ها نیست، و به همه از جمله خود من هم نمی‌رسد. در عوض کلا ثبت‌نام مجانی است. (یک پول کمی برای بیمه و استفاده از امکانات باید داد، که بعدا با یک درخواست این که درآمد ندارم نصفش را پس می‌دهند)

ولی فرانسه آمدن کار سختی است. برای لیسانس باید زبان بلد بود و برای فوق که به زبان کم‌تر گیر می‌دهند پذیرش گرفتن کار ساده‌ای نیست، نه این‌که دانشگاه‌ها سخت گیر باشند، بلکه سیستم شان پیچیده است و آشنایی و معرفی از طرف آدم آشنا عامل مهمی به حساب می‌آید. ویزا هم که خودش هفت خوان رستم است، و روز به روز بدتر می‌شود. همین چیزها با همه بدی‌هایش یک جور فیلتر می‌سازد که به نظر من خوب است و صدالبته من آدم پستی هستم که وقتی خرم از پل گذشت دیگر برایم هیچ‌چیز مهم نیست.

دیگر چه؟ پاریس شهر خوبی است. پاریس مال ماست.

Advertisements