قبلن‌ها، بیش‌تر وقت‌ها وقتی این‌جا خاک می‌خورد، نشانی بود از خود نویسنده که ذهنش دارد خاک می‌خورد، که گم شده‌است بین بن ژوق‌ها و بن سواق‌ها. در لابه‌لای خوبی و بدی‌های این مردم خوب و زندگی‌شان.
الان ولی مدتی می‌شود که من احساس می‌کنم وب‌لاگ نویس تمام وقت هستم (سلام مریم اینا) تمام روز گوشه‌ی ذهنم جمله‌هاییست که کلمه به کلمه نوشته می‌شوند و خط می‌خورند و بالا و پایین می‌شوند تا یک پست کوتاه یا بلند نوشته شود. پست‌هایی که همان‌جا گوشه‌ی ذهن می‌مانند، یا حداکثر یک چندخطی روی موبایل.

یک برنامه‌ای هست که بعضی شنبه صبح‌ها می‌بینم، «چای یا قهوه». یک خانم یا آقایی می‌آید که معمولا آدم دوست‌داشتنی‌ایست و از زندگی‌ش حرف می‌زند و از کارهایی که کرده و که حتا بیش‌تر از خودش دوست‌داشتنی‌ اند. دلیل خانم مجری برای انتخابشان هم به نظر من همین است، آدم‌هایی که یک خاصیت مشترک دارند، که کسب و کار موفق است، نه پول زیاد، نه صدای خوب و نه ایده‌ی ناب اختراع و اکتشافی. منظورم این است که هیچ‌کدام لزوما آدم موفق نیستند. ولی آدم‌هایی هستند که دنبال علاقه‌شان رفته‌اند. برایش سختی کشیده‌اند، و بالا و پایین شده‌اند. فکر کنم همین است که این قدر من به‌شان حسودیم می‌شود و هی با خودم بالا و پایین می‌کنم که آیا واقعا من هم دنبال علاقه‌‌هایم در زندگی هستم، یا این که کوتاه آمده‌ام و گذاشته‌ام زندگی همه چیز را با خودش ببرد، یک روز به بهانه‌ی درس، یک روز الزامات اقامت خارج، یک روز …

آدم‌ها باحالی نشسته‌اند در همین نزدیکی، و می‌زنند و می‌خوانند که «من که فرزند این سرزمین ام، در پی توشه‌ای خوشه چینم ـ شادم از پیشه‌ی خوشه‌چینی، رمز شادی بخوان از جبینم». این شاید همین است که من دنبالش ام و نمی‌یابم، همین جبین شادی تراوا، که هیچ وقت دست حسرت به دامان نزند

لینک ترانه +