دی‌شب قرار گذاشته بودیم با بچه‌های شرکت، هم‌کارهای سابق. الان چهارنفر اند، که فکر می‌کنم به زودی م هم استعفا بدهد. ک آخر دسامبر رفته بود، من هم که تازه رفته ام. همه‌مان بیمار ایم، بیماری‌ای به نام دبلیو. یک ساعت با هم گذراندیم و هیچ‌کدام از ک نپرسیدیم که مثلا حالش چه‌طور است، یا روزها راه چه‌کار می‌کند. تمام مدت دبلیو، کارهای عجیبش، دادگاه رفتن‌اش، پولی که از دولت و کارمند‌ها و کجا و کجا به جیب می‌زند، و زندگی مفلوکش که یک‌شنبه شب را در اتاق نمور شرکت می‌گذراند که بوی نا می‌دهد، که یک راهی پیداکند برای این‌که فلان‌جا را چه طور بپیچاند و مثلا صدیورو را ندهد.

ح به‌شان نشان‌داده بود جلوی اسمم را که نوشته‌ام «یک مرد آزاد» و به‌شان گفته بود یعنی فلان. به‌م گفتند. دلم گرفت که م گفت به پول کثیفی که می‌دهد احتیاج دارم، وگرنه یک روز هم نمی‌ماندم. هل آف د تجربه برای اولین کار، نه؟

مرد آزاد کاغذبازی‌های این چندماه را بالاخره انجام داده و همه‌ی کارهای بانک و بیمه و غیره را به روز کرده، که خودش موفقیت بزرگی است. مردآزاد کتاب می‌خواند و فیلم می‌بیند، بی‌فلسفه، و سازش را تمرین می‌کند. مرد آزاد شروع کرده به نوشتن.

اخبار سه‌ مدرسه‌ی رقص در ریو (برزیل) را نشان می‌دهد که آتش گرفته‌اند و تمام لباس‌های پردار و ارابه‌های بزرگ تزئین شده و هرچیز دیگر ظریفی که پیدا می‌شد خاکستر شده‌اند. کی؟ یک ماه مانده به فستیوال بزرگ. نشان می‌دهد از فردای ماجرا خانم‌ها چرخ‌خیاطی گیرآورده‌اند و مشغول کار اند، مسوول مدرسه دنبال جورکردن پول و کمک شهرداری است و مربی‌ها تمرین‌ها را سروسامان داده‌اند و همه می‌گویند فکرش را نکن که یک‌ماه دیگر ما از نشان دادن زیبایی و وقار سنت مدرسه‌مان کوتاه بیاییم.

یک فصلی خواهیم نوشت به خاطر کوتاه آمدن.

Advertisements

ورژن خلاصه اش این می‌شود که استعفا دادم و آمدم بیرون. در قرارداد نوشته بود ـ و من هم امضا کرده بودم ـ که اگر کسی در یک سال اول از شرکت بیرون برود باید مقدار قابل توجهی از حقوق سه ماه اولش را برگرداند. و این طور شد که من یک مقدار خیلی زیادی پول دستی ـ کاملا غیر قانونی ـ به آقای رئیس دادم و جانم خلاص. خودم هیچ وقت فکر نمی‌کردم به این‌جاها بکشد. روز آخر که داشتم فایل شخصی ام را از روی سیستم پاک می‌کردم فایل‌هایی دیدم پر از ایده‌پردازی با خودم، برای آینده‌ی محصول شرکت، برای برنامه‌ی تحقیقاتی شرکت، برای پروژه تعریف کردن. فایل اکسلی را که ریز کارهای روزانه‌ام را می‌نوشتم و برای خودم یادداشت می‌گذاشتم که کجای کارم و چه مانده و چه باید و این‌ها را باز کردم و دیدم که چه‌طور در یک‌ماه آخر بی‌حال شده و ستون‌های دو هفته‌ی آخرش خالیست. پاکش کردم.
اگر روز اول فوریه را که باز رفته بودم شرکت برای تسویه حساب و این‌ها کنار بگذاریم، امروز دومین روزی‌ست که کار نمی‌کنم، یعنی با هیچ‌جا قرارداد کار ندارم، بعد از یک مدت طولانی. خوش می‌گذرد؟ لابد. نمی‌دانم. روی یک مقاله‌ی از پیش مانده کار می‌کنم، و اسلاید درست می‌کنم برای قرار فردا که با یک استاد از آشناهای قدیمی گپ بزنیم. آدمی که راه نان در آوردنش را تحقیق انتخاب می‌کند هیچ وقت مرخصی و تعطیلات ندارد ـ سلام حامد ـ حالا چه دانشگاهی و چه در محیط کاری. منظورم این است که هیچ وقت حتا اگر ساعت کاری ثابت داشته باشد و برنامه ریزی روتین، نمی‌تواند وقتی از محل کارش درآمد قسمت فکرکردن به موضع کار مغزش را خاموش کند تا فردا.
داستان دبلیو ـ رئیس شرکت سابق ـ را خواهم نوشت. یک‌کم باید صبرکنم که خشم و ناراحتی‌ام برود و قضاوت شخصی ام کم‌تر بشود. دارم درباره‌ی مشکلات (غیر)قانونی شرکت هم تحقیق می‌کنم.