سیستم ظرفیت ساز

آوریل 20, 2011

دو سه روز است در جلسه‌ی دفاع پروژه‌های آخر تحصیل دانش‌جوهای مهندسی صنایع شرکت می‌کنم و به اصطلاح استاد ممتحن ام. پروژه‌ها معمولا گروهی اند، چهار ماه، هم‌زمان با باقی درس‌ها و امتحان‌ها. تقریبا همه‌ی پروژه‌ها در یک شرکت یا سازمان بزرگ انجام شده، مثلا سازمان گاز فرانسه، یا آلستوم. پروژه‌ها نامردها همه‌شان خوب اند. متد دارند، مشکل سازمان مورد نظر که به آن خاطر پروژه را تعریف کرده‌اند را خوب توضیح می‌دادند، مشکل رو به یک پروبلماتیک عملی تبدیل کرده‌اند، و بعد می‌رساندند به راه حل پیش‌نهادیشان. خلاصه جلوی خودم را می‌گیرم که رعایت دک و پز ممتحن بودم را بکنم و سعی کنم چندسوال خوب بپرسم.
حامد مدتی پیش و چندبار درباره‌ی اهمیت انتخاب و سرمایه‌گذاری درباره‌ی رشته‌ی تحصیلی و انتخاب کار نوشته بود (ارجاع به پست خاصی ندارم). یادداشت دیگری در گودر دوباره من را به برد به بحث‌هایی از همان جنس. سرمایه‌گذاری روی خود. مساله‌ای دیگری هم که به ذهنم آمد و خواستم این‌جا بنویسم این بود که چه طور می‌شود سیستمی درست کرد که به آدم‌هایش اجازه‌ی این سرمایه‌گذاری روی خود را بدهد. شرکت‌های بزرگ و موفق شاید این طور باشند. سازمان‌های خیلی بزرگ مثلا یونسکو آن طور که فهمیده‌ام این طور اند. در مقیاس دانشگاهی، این دوره‌ی لیسانس مهندسی صنایعی که من دیدم به نظرم مثال خوبی بود. طراحی درس‌ها، انتخاب‌های معنی‌داری که به دانش‌جوها داده می‌شود برای فهمیدن و بعد بیش‌تر یادگرفتن در زمینه تخصصی مورد علاقه‌شان، و این همه کارآموزی. این تجربه‌ی ارزشمند رفتن به محل واقعی کار و مواجه‌شدن و فهمیدن مساله، و حل کردنش در یک حالت ساده شده.
به احتمال زیاد از ترم آینده در همین دوره و دوره‌ی فوق لیسانس درس بدهم، و کلی نگرانم که چه طور بتوانم به اندازه‌ی حداقل‌های این سیستم خوب باشم.

فکر کنم بعد از قانون ممنوعیت حجاب در دبیرستان و دانشگاه ـ توجه کنید که این دانشگاه تنها اسم دسته‌ای از سازمان‌های آموزش عالی است ـ قانون جدید منع داشتن برقع و روبنده پر سرو صدا ترین موضوع بین رپوبلیک و اسلام باشد. مطالبی که این این دو سه روز روی اینترنت و به خصوص از طرف نویسنده‌های فارسی زبان منتشر شد به نظر من ـ و فقط به نظر شخص من ـ آن‌قدر پرت و پلا بود که من هم به خودم اجازه بدهم یک پرت و پلایی از همان جنس بازار بنویسم.

دقیقا چی ممنوع شده؟
پوشاندن صورت در مکان‌های عمومی.  استثناها: کاسکت موتور و دوچرخه، ماسک در شرایط اپیدمی، ماسک ایمنی جوشکاری و ماسک‌های مربوط به کارناوال و یا بابا نوئل. جریمه‌اش برای کسی که پلیس با صورت کاملا پوشیده بگیردش صد و پنجاه یورو است. اگر تکرار شد کلاس حقوق شهروندی هم اجباریست. اگر معلوم شود فرد مورد نظر به اجبار کس دیگری این کار را کرده، آدم مجبورکننده سی‌هزار یورو و یک سال زندان جریمه خواهد شد.
اعتراض‌هایی که به این قانون شد که مغایر است با حق آزادی بیان و مذهب زنان در مجمع قانون اساسی ـ چیزی شبیه کارکرد شورای نگهبان در ایران ـ رد شد. این قانون مغایرتی با آزادی مذهبی ندارد چون هیچ مذهب شناخته شده‌ای در فرانسه پوشاندن تمام صورت را اجبار نمی‌کند.

حقوق شهروندی
به گفته‌ی لوموند حدود دوهزار خانم در فرانسه با صورتشان را کاملا می‌پوشانند یا می‌پوشاندند. روز دوشنبه دو خانم به خاطر تخلف از این قانون جریمه شدند، که راه افتاده بودند در خیابان ـ با همان پوشش کامل صورت ـ و حدود پنجاه خبرنگار با دوربین دنبالشان و در مصاحبه‌شان گفتند که با این قانون مخافند و نقضش می‌کنند و برای فرانسه که آزادی و حقوق شهروندان را نادیده می گیرد متاسف اند. جریمه‌ی آن‌ها به خاطر روبنده داشتن در مکان عمومی بود.
من حدس می‌زنم کسب شهروندی فرانسه از دو طریق امکان دارد: یا به دلیل ازدواج یا روابط فامیلی به فرانسه می‌آید و می‌ماند، یا خودش مهاجرت می‌کند ـ از طریق کار یا درس و بعد درخواست شهروندشدن می دهد. منظورم از شهروندی اقامت در فرانسه است و نه ملیت. در حالت اول، وقتی کسی درخواست اجازه‌ی اقامت در فرانسه به دلیل رابطه‌ی فامیلی می‌دهد، یک کلاسی برایش برگزار می‌شود که در آن توضیح می‌دهند کشوری که می‌خواهی درش اقامت کنی چه جوریست و قوانینش چیست و حکم‌های مهم قضایی چیست. به طور خاص به خانم ها گفته می‌شود که اجازه‌ی نوع لباس و تحصیل و کار زن دست شوهرش نیست و خشونت در خانه و چند همسری در فرانسه ممنوع است.

درباره‌ی آزادی
در فرانسه چیزهای دیگری هم ممنوع هستند، مثلا بدون لباس بودن در مکان‌های عمومی. مثلا توهین به مذهب دیگری، مثلا شغل تن‌فروشی، مثلا فروش الکل به جوان‌های زیر هژده سال. تمام این ممنوعیت ها هم به نوعی در مخالفت با آزادی آن کسی است که می خواهد لخت بگردد، یا عقیده اش که احمقانه بودن فلان مذهب است را در رسانه بگوید و الخ. مساله این است که برای این که یک جماعت بزرگ آدم‌ها کنار هم بتوانند زندگی کنند یک مجموعه قوانین لازم است، و راه و روش تصویب و رد این قوانین هم معلوم است. چندماه پیش یک خانم فرانسوی  محجبه که در یک مهدکودک کار می‌کرد و قراردادش تمدید نشد شکایت کرد که این کار به خاطر حجاب داشتنش بوده. ماجرا به سرعت رسانه‌ای شد و مهدکودک تا دم تعطیلی رفت. بعد دادگاه تشخیص داد که مهدکودک یک شخصیت خصوصی است و حق دارد در بستن و فسخ قرارداد به صلاح‌دید خودش عمل کند و هیچ دلیلی که خانم محجبه فقط به خاطر حجابش اخراج شده وجود ندارد. (در حقیقت اخراجی صورت نگرفته بود) این در شرایطی بود که مدیر مهدکودک در مصاحبه‌ای گفت انکار نمی‌کند که بسیاری از پدر و مادرها ترجیح می‌دادند بچه‌شان با مربی بدون دین باشد.

من از تفکری که پشت این قانون هست خوشم می‌آید. به نظرم  آن دوهزار زنی که نقاب می‌گذارند هیچ کدام از راه کار وتحصیل به فرانسه نیامده اند ـ چون نشدنی است ـ و در نتیجه احتمالا درآمدشان مربوط به همسر یا خانواده‌شان است. فکر می‌کنم کسی که توان تامین هزینه‌های زندگی در فرانسه بدون کار کردن را دارد، می تواند در کشورهای دیگری هم به همین روش زندگی کند. مساله انتخاب محل زندگی یک توازنی است بین خوبی‌ها و بدی‌هایی که هرجایی دارد. اگر هرکدام از این خانم‌ها نپوشاندن صورت در مکان‌های عمومی برایش مساله‌ی جدی‌ای است و طرف منفی را بسیار بزرگ می‌کند، می‌تواند برود به جایی که توازن بهتری برایش برقرار است. به نظر من هدف اصلی این قانون آن قسمتی است که اگر این رفتار به اجبار کسی باشد، فرد اجبارکننده را شیرین جریمه می‌کند و زندان می‌فرستد. این قانون به نظر من سعی می‌کند با  یک مکانیسم حقوقی و اجتماعی برای جلوی گیری از اجبار به زنان را بگیرد. و این مساله‌ی مهمی است که حتا چنین نوشته‌ای با ادعای فمینیست بودن توان فهمش را ندارد و مجبور است به استدلال‌های یاوه و  پرانتز گذاشتن کیهانی و عکس و جملات مبتذل بچسبد.

عادت می‌کنیم؟

آوریل 12, 2011

یک ـ سوار مترو که می‌شوم و مردم را می‌بینم که دست هرکسی یک کتاب است یا روزنامه‌ی خوب ـ‌ لوموند مثلا ـ و دیگر کم‌ترینشان یکی از روزنامه‌های مجانی دم مترو رو می‌خوانند، و من مثل گاب فقط مردم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم راه زیادی در پیش است.

دو ـ یکی از این روزهایی که صبح تا عصرش جلسه است، وقت ناهار که می‌رفتیم بیرون آقای ريیس جلسه ازم پرسید مال کدوم وری ـ کجای فرانسه ـ و من خواستم بگویم هاهاها، خیلی خنده‌دار بود آقای اصل فرانسوی، ولی گفتم گرنوبل درس خوانده‌ام و طرف شروع کرد گفتن که گرنوبل را می‌شناسد و شهر خوبی‌ست و چه و چه.

سه ـ شرکت کذا یادتان هست؟ یادتان هست که گفتم یک کارمند داشت و یکی دیگر که کارآموزی آن‌جا بوده و بعد ما پنج نفر به تدریج اضافه شدیم؟ الان دیگر همه‌مان رفته ایم و همان دو نفر مانده‌اند. انگار استاد دبلیو ـ تولیت شرکت ـ دادگاهش را باخته و وضعش چندان خوب نیست. قرار گذاشتیم با بچه‌ها این هفته هم را ببینیم و گپی بزنیم.

چهار ـ همان روز جلسه، توی رستوران خانم سفارش‌گیر آمد و تبلیغ کرد فرمول بگیریم، شامل پیش غذا و غدای روز. غذای روز استیک بود که کلن به کار من نمی‌آید ـ نمی‌توانم هضم کنم ـ و یک چیز دیگر که نمی‌دانستم چیست که همان را گرفتم. این بود: قسمت‌های نامرغوب و چرب کله پاچه را ریز ریز کنید و به شکل یک استوانه‌ی خوابیده یا رولت یک تفتی بدهید که شکل بگیرد، با سس خردل و دانه‌های تند فلفل بپوشانیدش. طبیعتا بعد یکی دو لقمه بی‌خیال شدم و دعا کردم به جان هویج و بادمجان و سیب‌زمینی کنار بشقاب. خانمه وقتی آمد بشقاب را ببرد پرسید دوست نداشتی؟‌گفتم یک کم برایم زیادی چرب بود. کلی معذرت خواست و گفت کاش می‌گفتی چیز دیگه می‌آوردم و این‌ها. بعد رفت یک ظرف دسر آورد برای معذرت‌خواهی. همه هم نگاه کردند و دلشان خواست لب‌خند تحویلم دادند و بیسکویت کنار قهوه‌شان را سق زدند.

پنج ـ پنج سال پیش که جوان مجردی بودم و در خوابگاه اتاقکی داشتم، یک شبی یکی از هم‌سایه‌ها برای چای خبرم کرد. یک پسری هم در اتاق بود، بزرگ‌تر از من. وقتی رسیدم داشت از زندگی و اتفاقات روزانه‌اش می‌گفت، تند تند و با فرانسه‌ی روان. ازم پرسید کی آمدی؟ گفتم فردا می‌شود دوماه. تقریبا داد زد فقط دو ماه؟ یعنی واقعا دوماه؟ خیلی تازه واردی که. من هم پرسیدم. پنج سال. حتا به تصورم هم نیامد. نتوانستم.