خداحافظ سینما

مه 28, 2011

دیشب رفتیم پیش اکران فیلم سیزده پنجاه و نه، و از این طور تیتر زدنم معلوم است که نه تنها فیلم را دوست نداشته‌ام، که باقی شب هم اعصابم از این ابتذال بی‌اندازه‌ای که سینمای ایران را گرفته و به این‌جا رسیده که پرویز پرستویی هم تویش غلت بزند و مشاور هنری اش باشد به هم ریخته بود. پرستویی هنرپیشه‌ی همیشه محبوب من است. آدمی است که جرات نقش عوض کردن دارد و توی یک قالب غرق نمی‌شود. بازی اش در مارمولک، مرد عوضی، لیلی با من است و غیره استثنایی است. همان سهل ممتنع معروف که به نظر من اوج یک کار هنری است. همان حسی که بیننده بازیگر را صاف و ساده روبه‌روی خودش ببیند، نه از لای دوربین و دکور و گریم و نورپردازی. فیلم در بهترین سالن اروپا نمایش داده شد. یک سالن خصوصی کاملا حرفه‌ای که مشتری‌هایش دست اندرکاران سینما هستند و برای کارشناسی‌های پیشرفته به آن سالن می‌روند، مثلا جیمز کامرون، پیش اکران آواتار. از کجا می‌دانم؟ سالن سالی دو سه بار باله و اپراهای کله گنده ـ مثلا بلشو ی مسکو ـ را مستقیم پخش می‌کند که مردم عادی می‌توانند بروند، و بلیتش حدود پنجاه یورو است. خدا نگه دارد بخش فرهنگی سفارت و دست و دل‌بازیش را.

فیلم سیزده پنجاه و نه که به زودی در ایران اکران خواهد شد یک فیلم زشت و ضعیف است. بزرگ‌ترین ضعفش فیلم‌نامه است که جدا از نیمه تقلبی بودنش (فیلم خداحافظ لنین) کاملا لو رفته است و هیچ گره یا کششی ندارد. دیالوگ‌ها روی کلیشه را سفیدکرده اند. روال داستانی گاف‌های بی‌اندازه دارد، و نقش‌های اضافی بی‌ربط بی‌محتوا. شخصیت‌ها، حتا اصلی‌ها نپرداخته اند و خلاصه چندین بار در فیلم با تمام وجود می‌خواستم صدای فیلم را ببندم که فقط تصویر را دنبال کنم.
واقعا چرا فیلم‌نامه‌نویسی این‌قدر درب و داغون است؟ چرا فیلم‌نامه نویس کارش را به چندنفر دوست و آشنا و بزرگ‌تر نشان نمی‌دهد که بخوانند و بگویند کجاهایش پرت و پلاست؟ چرا خودش حاضر نیست سه بار از روی دیالوگ‌ها بخواند و ببیند حالش به هم می‌خورد یا نه؟

حالا چرا فکر می‌کنم چرا فیلم زشتی است؟ برای این که ایده‌ی داستانی پشت ماجرا ـ حتا با تکراری بودنش ـ جذاب و کشنده است و قابلیت این را دارد که در فضاها مختلف ساخته شود. داستان کسی در یک زمانی بی‌هوش می‌شود و سال‌ها بعد به هوش می‌آید، و از فضای جنگ یا درگیری خیابانی به یک دنیای دیگر می‌آید. سید جلال (پرستویی) اول فیلم ـ حتا قبل از تیتراژ ـ فرمانده گروه یا چنین چیزی است که موج انفجار می‌گیردش و به کما می‌رود و سی‌سال بعد، همان روزی که دکتر بدجنسه‌ی فیلم پیش‌نهاد می‌دهد دیگر دستگاه‌ها را از بدنش قطع کنند بگذارند راحت بمیرد، به هوش می‌آید و یا حسین می‌گوید. گره اصلی داستان این است که آقای پروفسور دکتر خوش‌قلب (مشایخی) می‌گوید نباید شوک به‌ش وارد شود و باید همان فضای سی‌سال پیش را برایش درست کنیم و غیره. و از همین جاست که یک ابتذال بی‌اندازه‌ای در پیداکردن و آوردن هم‌رزمان قدیم ـ که همه‌شان از اجتماع پس‌زده شده‌اند و یکی معتادشده و یکی هم کارخانه دار و پول‌دار ـ سلام کلیشه‌ی سینمای جنگ ـ‌ و این‌که زن سیدجلال مرده و باید دخترش نقشش را بازی کند شروع می‌شود. فیلم زشت است چون بیننده را هویج فرض می‌کند. چون سیدجلال به هوش آمده نمی‌داند زنش را یادش نیست یا هست. چون نمی‌داند این سوال را دارد که چندوقت بی‌هوش بود و جنگ چی‌شد و این‌ها یا نه. چون حتا نمی‌داند باید با پیرشدنش مواجه بشود یا نه. چون جزییات صحنه‌ی جنگ را یادش است، ولی توش چشم دخترش که نقش زنش را بازی می‌کند نگاه می‌کند و نمی‌داند باید عشقولانه در کند یا تعجب کند و شک داشته باشد. پرستویی طفلک باید بار همه‌ی خالی بودن فیلم‌نامه را توی کلوزآپ صورتش بکشد و آخرش هم از اتاقی که چهارتا دوربین مداربسته دارد، که تحت کنترل دوتا پزشک و یک کارگردان و تیمش هستند، روز روشن وقتی دخترش توی همان اتاق خواب رفته سرحال و بی سروصدا لباس‌هایش را تنش کند و عصا زنان از بیمارستان ـ از بخش مراقبت ویژه‌ ـ برود بیرون و گم‌شود. هویج را زیاد گفتم. تره فرنگی شاید.

آقای پرستویی، آقای سالور، آقای مشایخی، شما واقعا از آن صحنه‌ای که دختر در نقش زن سیدجلال خبر حامله بودنش را به سیدجلال می‌دهد و سیدجلال رویش را می‌کند آن ور و می گوید «ای نامرد حالا خبر می دی؟ » خجالت نمی‌کشید؟ بی‌تعارف، بی‌ریا، خجالت نمی‌کشید از این همه مزخرف بودن و زشت بودنی که توی این دودقیقه جمع کرده‌اید؟

بگذریم. فیلم را همان قبل تیتراژ پایانی‌اش فراموش کردیم و آمدیم بیرون و نگاه کردیم به چیک چیک عکس گرفتن مردم با پرستویی و تشکر و تملق فیلم. دریا آشوری گوشه‌ای بود و هنوز نرفته بود جلو برای عکس گرفتن. به خانم بازیگر گفتم این چه وضعش است؟ گفت بابا شما هم، مگه نمی‌دونین اوضاع تو ایران چه طوره؟

نمی‌دانم واقعا. حالا فیلم اکران می‌شود و می‌بینیم مردم چه می‌گویند. روزشماری می‌کنم برای دیدن فیلم آقای فرهادی، که آدم‌های مورد اعتمادم تعریفش را کرده‌اند و برایم شده یک کور سوی امید به این سینمای فرورفته در کمای طولانی.

پی‌نوشت: لازم به تکرار دائم نبود که این فقط نظر من است و من این طور فکر می‌کنم.

Advertisements

One Response to “خداحافظ سینما”

  1. mim Says:

    خيلي خوب بود دوست عزيزم.
    ميخونمت هميشه.
    گاهي موسيقي هم ميذاشتي. كه نشون ميداد سليقه ات خوبه. لطفا از خواننده هاي فرانسه آهنگ بذار.
    ممنون دكتر عزيزم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s