امتناع

اوت 26, 2011

وقت هایی هست که یک تذکر ساده، یک درس زندگی، یک اشاره جوری ناجوری به دلم می نشیند. آخریش امروز صبح بود، و فکر کردم هم این و هم چندتای دیگری که یادم مانده بنویسم. انگار که جان همه شان یک جور امنتاع باشد، یک جور اعتماد به خود. پیرمرد امروز صبح لاغر بود و نحیف و قدکوتاه، و داشت چرخ دستی کوچک و کپسول گاز رویش کلنجار می رفت که از پله ردش کند و ببرد. در پاسخ به پیشنهاد کمک من سرش را کامل بالاآورد ـ قدش یک کمی بیش تر از نصف قد من بود ـ و با لبخند گفت نه متشکرم.

خانمی که آن روز داغ پشت در ساختمان کد را یادش نمی آمد، و وقتی در را باز کردم و نگه داشتم تشکر کرد و گفت باید بگردد و از توی دفترچه ش پیدا کند و یک بار امتحان کند که یادش بماند.

آن پسری که وقتی مساله را توی اکسل حل کردیم فایل را نخواست و گفت خودم سعی می کنم دوباره مراحل را بروم.

و همه ی آدم هایی که صندلی اولویت با افراد سالخورده و زنان باردار را خالی می گذارند، بی هیچ جستجویی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s