هنوز رابطه ام را با درس دادن و كارآموز داشتن خوب نمى دانم. امسال پنج كارآموز ليسانس دارم كه هركدام توى يك شركتى مشغول اند. از اول هفته دارم به شان زنگ مى زنم كه ببينم اوضاع چه طور است و وارد ماجرا شده اند يا نه، و يادشان بياورم كه گزارش اول را بنويسند و بفرستند. دى روز يك كدامشان ازم پرسيد نقش تو چيه؟ تواناييهات چى هاند و چه طور مى خواهى به من كمك كنى.
بچه پر رو. اين درجه ى اعتماد به نفس و شناختن حق اش كه نمى دانم چه قدرش را از اين مدرسه به ارث مى برد است راه آينده ش را مى سازد.

سوسياليسم

مه 22, 2012

توى صف ايستاده ام براى برنامه اى كه يك ساعت ديگر قرار است شروع بشود، و بيست سى نفرى – كه به مرور بيشتر مى شوند – جلويم هستند. دانشجو و بى پول كه بودم با اين ماجرا خيلى حال مى كردم كه براى يك سرويسى مثل كنسرت يا تياتر و سينما تعدادى بليت ارزان و گاهى مجانى وجود دارد و آدم با خرج كردن از وقت و حوصله به جاى پول مى تواند ازش استفاده كند. شبيه اين ماجرا سرويس جاى خوب داشتن در چنين برنامه هاييست، مشابه كنسرتى كه الان در صفش ايستاده ام: جاى نشستن و بليت ها شماره ندارند، و در نتيجه جايى كه به آدم مى رسد بستگى به موقعيتش در صف دارد.
سالن هاى بزرگ و اساسى البته اين طور نيستند و رديف هاى جلويى – كاره در – گاهى قيمتشان چهار پنج برابر رديف هاى عقبى است.

وبلاگ نوشتن یک بیماری مزمن است، یک مشغله تمام وقت که مریم نوشته بود، یک احساس متناقضی است بین اشتیاق برای ثبت کردن یک حرف، یک ایده یا حتا یک خاطره و ترس از دست دادن یک امنیت یا حتا تصور خود ساخته از امنیت که یک فاصله ای بین نویسنده و مخاطب درست می کند. وبلاگ ننوشتن یک بیماری پیش رفته است که انگار دارد یکی یکی فشارهایی که نوشتن و منتشر کردن یک پست می توانست آزاد کند و از روی دوش نویسنده بردارد را درخودش جمع می کند. وبلاگ ننویس ها موجودات رنجوری اند.

سه اتفاق تقریبا مشابه و نزدیک به هم باعث شد تصمیم بگیرم وبلاگ دوستانم را ـ آن هایی که از زندگی شخصی و احوال درونی شان می نویسند ـ را دیگر نخوانم. لیست خواندنی هایم را کوتاه کردم و به سختی به ش اضافه می کنم. شاید هم این باعث شد که دست خودم هم به نوشتن نرود. روز به روز سرد تر شوم، و یک روزی احساس کنم که بیماری ننوشتن ام دارد شدید می شود.

دو سه ماه گذشته برایم پر از اتفاق بود. یکی شان کار کردن همزمان روی دو مقاله که مکمل هم اند و ارجاع های زیادی به هم دارند، هرچند برای دو جای مختلف می فرستمشان و اگر یکی شان قبول نشود آن یکی از قوت می افتد. بعد از وقفه ای که این دو سال در مقاله نوشتن افتاده بود دوباره به این  تمرین نفس گیر برگشتم و هنوز نمی توانم بگویم برایم لذت بخش است. تنها چیز لذت بخش این تجربه برایم این است که کارفرمای پروژه یک مشکل جدی صنعتی دارد و کارهای که ما انجام می دهیم دارد به دردی می خورد و یک مقداریش عملی می شود و حداکثر استفاده اش گزارش توی قفسه نیست. قراردادم ماه سپتامبر تمام می شود و راستش هیچ تمایلی به دنبال کار گشتن ندارم. این مدرسه جای خوبی است.

یک جای این بلاگ باید بنویسم و آویزان کنم که وبلاگ می نویسم که فارسی نوشتن از یادم نرود

 

تیتر: شعار انتخاباتی فرانسوا اولاند، رئیس جمهور فرانسه از دوهزار و دوازده