هنوز رابطه ام را با درس دادن و كارآموز داشتن خوب نمى دانم. امسال پنج كارآموز ليسانس دارم كه هركدام توى يك شركتى مشغول اند. از اول هفته دارم به شان زنگ مى زنم كه ببينم اوضاع چه طور است و وارد ماجرا شده اند يا نه، و يادشان بياورم كه گزارش اول را بنويسند و بفرستند. دى روز يك كدامشان ازم پرسيد نقش تو چيه؟ تواناييهات چى هاند و چه طور مى خواهى به من كمك كنى.
بچه پر رو. اين درجه ى اعتماد به نفس و شناختن حق اش كه نمى دانم چه قدرش را از اين مدرسه به ارث مى برد است راه آينده ش را مى سازد.

سیستم ظرفیت ساز

آوریل 20, 2011

دو سه روز است در جلسه‌ی دفاع پروژه‌های آخر تحصیل دانش‌جوهای مهندسی صنایع شرکت می‌کنم و به اصطلاح استاد ممتحن ام. پروژه‌ها معمولا گروهی اند، چهار ماه، هم‌زمان با باقی درس‌ها و امتحان‌ها. تقریبا همه‌ی پروژه‌ها در یک شرکت یا سازمان بزرگ انجام شده، مثلا سازمان گاز فرانسه، یا آلستوم. پروژه‌ها نامردها همه‌شان خوب اند. متد دارند، مشکل سازمان مورد نظر که به آن خاطر پروژه را تعریف کرده‌اند را خوب توضیح می‌دادند، مشکل رو به یک پروبلماتیک عملی تبدیل کرده‌اند، و بعد می‌رساندند به راه حل پیش‌نهادیشان. خلاصه جلوی خودم را می‌گیرم که رعایت دک و پز ممتحن بودم را بکنم و سعی کنم چندسوال خوب بپرسم.
حامد مدتی پیش و چندبار درباره‌ی اهمیت انتخاب و سرمایه‌گذاری درباره‌ی رشته‌ی تحصیلی و انتخاب کار نوشته بود (ارجاع به پست خاصی ندارم). یادداشت دیگری در گودر دوباره من را به برد به بحث‌هایی از همان جنس. سرمایه‌گذاری روی خود. مساله‌ای دیگری هم که به ذهنم آمد و خواستم این‌جا بنویسم این بود که چه طور می‌شود سیستمی درست کرد که به آدم‌هایش اجازه‌ی این سرمایه‌گذاری روی خود را بدهد. شرکت‌های بزرگ و موفق شاید این طور باشند. سازمان‌های خیلی بزرگ مثلا یونسکو آن طور که فهمیده‌ام این طور اند. در مقیاس دانشگاهی، این دوره‌ی لیسانس مهندسی صنایعی که من دیدم به نظرم مثال خوبی بود. طراحی درس‌ها، انتخاب‌های معنی‌داری که به دانش‌جوها داده می‌شود برای فهمیدن و بعد بیش‌تر یادگرفتن در زمینه تخصصی مورد علاقه‌شان، و این همه کارآموزی. این تجربه‌ی ارزشمند رفتن به محل واقعی کار و مواجه‌شدن و فهمیدن مساله، و حل کردنش در یک حالت ساده شده.
به احتمال زیاد از ترم آینده در همین دوره و دوره‌ی فوق لیسانس درس بدهم، و کلی نگرانم که چه طور بتوانم به اندازه‌ی حداقل‌های این سیستم خوب باشم.

سپتامبر 14, 2010

هوس کرده‌ام یک روز ام را توصیف کنم. یک روز معمولی که چمدان به دست از پاریس نمی‌رسم یا با کوله‌ی وسایل شنا نمی‌آیم دانشگاه که ساعت هفت مستقیم بروم استخر، یا دو تا چمدان بزرگ نگذاشته‌ام گوشه‌ی اتاق که ساعت هفت و خورده‌ای بدو بدو بلیت قطار پرینت کنم و لپ‌تاپ را ببنم در یک ساک بچپانم و بدوم به سمت تراموای، و بعد اتوبوس تا ایستگاه که قطار ساعت هفت و چهل و شش بوردو پاریس را بگیرم، که نامرد یک دقیقه هم برای دست‌های خسته‌ی من که چمدان می‌کشند صبر نمی‌کند.

***

خانه ـ اتاق کوچک‌ ـ ام داخل کامپوس است و چه با تراموای و چه پیاده پنج دقیقه بیش‌تر راه نیست تا ساختمان فیزیک. از پای ساختمان فیزیک تا طبقه‌ی ششم هم همین‌قدر طول می‌کشد، به خاطر آسانسور عجیبش. معمولا اولین نفر می‌رسم و اتاقم توی یک اتاق دیگر است و با این‌که درها باز است ردشدن کسی را نمی‌بینم. این دو اتاق تو در تو متعلق به خانواده‌ی زوگر است، خواهر و خانم در اتاق اصلی و من و مردخانواده در این اتاق. سال گذشته که رسیدم همه در یک وضعیت بودیم: آماده برای دفاع ‌کردن. مرد خانواده پاره وقت درس می‌داد و ما سه نفر پست‌داک. هفته‌ی اول اکتبر پارسال یکی یکی دفاع کردیم – من برگشتم گرنوبل ـ و شام بیرون با باقی دانشمندان لابو را هم با هم دعوت‌کردیم. چرا این‌ها را گفتم؟ برای این که زمان از همان موقع بعد از دفاع در این دو اتاق ایستاد.

مرد خانواده بین کلاس‌هایش سری می‌زد برای میل‌دیدن و با بقیه حرف زدن و دنبال دوربین گشتن و قیمت ماشین پرسیدن. خواهر وقت‌های کمی بود و کلا پنج شش جمله‌ای به زبان فرانسه با هم حرف زده‌ایم. چرا؟ چون زبان رسمی این دو اتاق عربی مزخرف الجزایریست. خانم خانواده که به اصطلاح هم‌کار من در این پروژه بود، در تمام این یک سال مشغول آماده‌کردن کلیفیکسیون ـ پیش‌شرط استخدام در دانشگاه ـ بعد مقاله درآوردن از تزش و بعد دنبال کار گشتن بود، و در مجموع یک‌ کمی هم وقت گذاشت برای پروژه، دو هفته کلا. الان هم در همین دانشگاه پذیرفته شده برای استادشدن ـ آسیستان پروفسور، که البته سه ماه پیش معلوم شده بود. همین شد که همان موقع فرمودند «من باید کلاس‌های سال دیگه‌ام را آماده کنم، اگر کاری داشتید به‌م بگید»

این است که من در یک سال گذشته روز به روز در پروژه‌ای که برایش استخدام شدم تا در تیمی شامل ‌‌خانم کذا، دو دانش‌جوی سال اول دکترا (یکی این‌جا و یکی انگلیس) کار کنم بیش‌تر فرو رفتم. دانش‌جوی دکترای این‌جا چینی است، یعنی که فرانسه بلدنیست و یاد نخواهد گرفت، خانم مورد نظر انگلیسی بلدنیست و دانش‌جویی که قرار بود سپتامبر پیش انگلیس باشد بنگلادشی‌ است و ویزا گرفتنش شش ماه طول کشید. چون رئیسم مدیر علمی پروژه است من از منشی تا مصحح مقاله کنفرانس داور علمی کش آمدم و کار را پیش بردیم. هفته‌ای یکی دوجلسه‌ی تلفنی ـ سکایپی، ماهی  یکی دو جلسه‌ی حضوری در فرانسه و پنج شش‌تایی هم جلسه عمومی اعضا در کشورهای مختلف. من چمدان و قطار و هواپیما. من و آقای رئیس.

پروژه ما از کل این طبقه و باقی لابوراتوار جداست. غیر منشی‌ها که با هم ناهار می‌خورند هیچ جمع و حتا دو سه نفری وجود ندارد. اتاق قرینه‌ی اتاق ما مال دانش‌جوهای دکتراست، یک نفر از هر ملیت به نمایندگی: لبنان، چین، مراکش، الجزایر، ماداگاسکار، سنگال و فرانسه. یک سالنی داریم به اسم کتاب‌خانه که هم زمان گوردسته‌جمعی کتاب‌ها و مجلات قدیمی ست، هم آش‌پزخانه ـ شیر آب دارد و ماکرو ویو و کابینت ـ و اتاق جلسه، چون میز و صندلی و ویدیو پروژکتور دارد. کل کارهای این لابو هم از کابل شبکه خریدن تا پروژه اروپایی انجام دادن فقط و فقط با رابطه بازی و در یک ساختار مریض و پنهانی پیش‌ می‌رود که یک سرش هم حتما به منشی پر رو و از خود راضی و به من مربوط نیست گوی ساختمان ما می‌رسد. وسط همه‌ی این‌ها من کارم این است که پروژه را پیش ببرم، جلسات را سازماندهی کنم، گزارش ـ موجوداتی با جثه‌ی سی‌صد صفحه و با استاندارد کمیسون اروپا ـ  بنویسم و علم به مشاهدات صنعتی تزریق کنم و و مقاله‌های علمی و غیرعلمی بنویسم و حواسم به سایت پروژه باشد و دنبال پس گرفتن خرج‌هایی که در ماموریت‌ها کرده‌ام بروم.

روزهای معمولی من این‌طوریست. تقریبا همه‌ی ناهارهایم را تنها پای میز و کامپیوترم خورده‌ام و توی راه چایی ریختن یا پرینت‌ها را برداشتن با بقیه سلام‌وعلیک کرده‌ام، با همین ده دوازده استاد دانشگاهی که همه‌شان روی هم در سال دوتا مقاله ژونال هم چاپ نمی‌کنند، و پشت رئیس من چون تنها کسی است که پول پروژه‌ی اروپایی به لابو آورده .صفحه می‌گذارند و کامندش را که من باشم به قصد تحویل نمی‌گیرند

خوب است که همه ی روزها معمولی نیستند.

استاد شلوارش را جلوی ما، روی سن و با تعلل معنی‌دار هنگام پایین کشیدن زیپ درآورد. برای استاد دست زدند.
استاد وقتی روی سن آمد یک چیزی شبیه سنگ ده فرمان دستش بود و گفت اگر پا ندارید الان کشان کشان از این‌جا بروید بیرون، اگر دارید رویش بایستید و دست راست‌تان را بالا بیاورید و اگر چیزی را که گفت قبول دارید بگویید قبول دارم.
استاد یک شاتل فضایی را نشان داد و بعد یک حشره را توضیح داد که پیچیدگی‌های اجزا و مکانیسمی این دو از یک اوردر است. بعد گفت کسی قبول نمی‌کند که موشک از خاک و سنگ و باد و غیره تکامل پیدا کرده، ولی حشره‌ی بدبخت چرا.
استاد پرسید چه کسی نمی‌داند ان اف ال چیست؟ و چون نمی‌دانستیم معادلاتش را درآورد و توضیح داد.
استاد، وقتی به توافق جمعی رساند که هیچ راه درستی برای هیچ چیز وجود ندارد، گفت چه کسی شجاعتش را دارد که ایده و راهی که خودش به‌ آن اعتقاد دارد را ادامه بدهد و غصه باقی دنیا را نخورد؟
بعد استاد شلوارش را درآورد. ادامه‌ی پیرهن سفیدش لباس یهودیش بود و کلاهش را گذاشت و گفت چه راهی درست است؟
همین لحظه بود که استاد درخشید. استاد فرانک سیناترا گذاشت و بلند باهاش خواند I faced it all and I stood tall‪,‬ And did it my way.

استاد گفت تا وقتی که دنبال راه خوب و راه درست بگردید و راه خودتان را فراموش کنید، باید چشمتان به تصادف و تکامل باشد و بی‌خیال دیزاین شوید.

‫* دیروز، اختتامیه‌ی کنفرانس دیزاین‬

ـ فردا تعطیله، نیای ها

: با قیافه‌ی متعجبش، باز هم؟ چرا؟

ـ اسانسیون می‌دونی چیه؟

: وات؟

ـ جیزز رو می‌شناسی؟ جیزز کرایست، یا ژزو کری به قول این فرانسوی‌ها

: قیافه‌ی متعجب در هم رفته

ـ واقعا؟ خب خدا را می‌شناسی؟ اشاره می‌کنم به آسمان

: تکان سر با بی‌میلی

ـ جیزز پسر خداست. تو تعطیلات قبلی کشتندش. فردا بر می‌گرده آسمون پیش خدا. ما هم تعطیلیم. او کی؟

: تعطیل. باشه.  خونه کار می‌کنم

* نمی‌دانم این دوره‌ی مستر چین ایده‌ی کی بود در دانشگاه بوردو، یک مشت ربات وارد می‌کنند، برای کار دائم، معمولا برنامه نویسی. یک‌سال این‌جا هستند و نه فرانسه یاد می‌گیرند و نه انگلیسی‌شان خیلی تغییر می‌کند. همه‌ش با هم اند و سوشی می‌خورند تا برگردند و کشورشان آقای مهندس خارج دیده بشوند.

**  غبطه خوردم. آدمی این‌قدر بی‌دغدغه‌ی خدا و فرزندانش و نمایندگانش و طلب‌کارانش؟ چی‌ می‌شد ما هم در چین به دنیا می‌آمدیم؟