سوسياليسم

مه 22, 2012

توى صف ايستاده ام براى برنامه اى كه يك ساعت ديگر قرار است شروع بشود، و بيست سى نفرى – كه به مرور بيشتر مى شوند – جلويم هستند. دانشجو و بى پول كه بودم با اين ماجرا خيلى حال مى كردم كه براى يك سرويسى مثل كنسرت يا تياتر و سينما تعدادى بليت ارزان و گاهى مجانى وجود دارد و آدم با خرج كردن از وقت و حوصله به جاى پول مى تواند ازش استفاده كند. شبيه اين ماجرا سرويس جاى خوب داشتن در چنين برنامه هاييست، مشابه كنسرتى كه الان در صفش ايستاده ام: جاى نشستن و بليت ها شماره ندارند، و در نتيجه جايى كه به آدم مى رسد بستگى به موقعيتش در صف دارد.
سالن هاى بزرگ و اساسى البته اين طور نيستند و رديف هاى جلويى – كاره در – گاهى قيمتشان چهار پنج برابر رديف هاى عقبى است.

عادت می‌کنیم؟

آوریل 12, 2011

یک ـ سوار مترو که می‌شوم و مردم را می‌بینم که دست هرکسی یک کتاب است یا روزنامه‌ی خوب ـ‌ لوموند مثلا ـ و دیگر کم‌ترینشان یکی از روزنامه‌های مجانی دم مترو رو می‌خوانند، و من مثل گاب فقط مردم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم راه زیادی در پیش است.

دو ـ یکی از این روزهایی که صبح تا عصرش جلسه است، وقت ناهار که می‌رفتیم بیرون آقای ريیس جلسه ازم پرسید مال کدوم وری ـ کجای فرانسه ـ و من خواستم بگویم هاهاها، خیلی خنده‌دار بود آقای اصل فرانسوی، ولی گفتم گرنوبل درس خوانده‌ام و طرف شروع کرد گفتن که گرنوبل را می‌شناسد و شهر خوبی‌ست و چه و چه.

سه ـ شرکت کذا یادتان هست؟ یادتان هست که گفتم یک کارمند داشت و یکی دیگر که کارآموزی آن‌جا بوده و بعد ما پنج نفر به تدریج اضافه شدیم؟ الان دیگر همه‌مان رفته ایم و همان دو نفر مانده‌اند. انگار استاد دبلیو ـ تولیت شرکت ـ دادگاهش را باخته و وضعش چندان خوب نیست. قرار گذاشتیم با بچه‌ها این هفته هم را ببینیم و گپی بزنیم.

چهار ـ همان روز جلسه، توی رستوران خانم سفارش‌گیر آمد و تبلیغ کرد فرمول بگیریم، شامل پیش غذا و غدای روز. غذای روز استیک بود که کلن به کار من نمی‌آید ـ نمی‌توانم هضم کنم ـ و یک چیز دیگر که نمی‌دانستم چیست که همان را گرفتم. این بود: قسمت‌های نامرغوب و چرب کله پاچه را ریز ریز کنید و به شکل یک استوانه‌ی خوابیده یا رولت یک تفتی بدهید که شکل بگیرد، با سس خردل و دانه‌های تند فلفل بپوشانیدش. طبیعتا بعد یکی دو لقمه بی‌خیال شدم و دعا کردم به جان هویج و بادمجان و سیب‌زمینی کنار بشقاب. خانمه وقتی آمد بشقاب را ببرد پرسید دوست نداشتی؟‌گفتم یک کم برایم زیادی چرب بود. کلی معذرت خواست و گفت کاش می‌گفتی چیز دیگه می‌آوردم و این‌ها. بعد رفت یک ظرف دسر آورد برای معذرت‌خواهی. همه هم نگاه کردند و دلشان خواست لب‌خند تحویلم دادند و بیسکویت کنار قهوه‌شان را سق زدند.

پنج ـ پنج سال پیش که جوان مجردی بودم و در خوابگاه اتاقکی داشتم، یک شبی یکی از هم‌سایه‌ها برای چای خبرم کرد. یک پسری هم در اتاق بود، بزرگ‌تر از من. وقتی رسیدم داشت از زندگی و اتفاقات روزانه‌اش می‌گفت، تند تند و با فرانسه‌ی روان. ازم پرسید کی آمدی؟ گفتم فردا می‌شود دوماه. تقریبا داد زد فقط دو ماه؟ یعنی واقعا دوماه؟ خیلی تازه واردی که. من هم پرسیدم. پنج سال. حتا به تصورم هم نیامد. نتوانستم.

دی‌شب قرار گذاشته بودیم با بچه‌های شرکت، هم‌کارهای سابق. الان چهارنفر اند، که فکر می‌کنم به زودی م هم استعفا بدهد. ک آخر دسامبر رفته بود، من هم که تازه رفته ام. همه‌مان بیمار ایم، بیماری‌ای به نام دبلیو. یک ساعت با هم گذراندیم و هیچ‌کدام از ک نپرسیدیم که مثلا حالش چه‌طور است، یا روزها راه چه‌کار می‌کند. تمام مدت دبلیو، کارهای عجیبش، دادگاه رفتن‌اش، پولی که از دولت و کارمند‌ها و کجا و کجا به جیب می‌زند، و زندگی مفلوکش که یک‌شنبه شب را در اتاق نمور شرکت می‌گذراند که بوی نا می‌دهد، که یک راهی پیداکند برای این‌که فلان‌جا را چه طور بپیچاند و مثلا صدیورو را ندهد.

ح به‌شان نشان‌داده بود جلوی اسمم را که نوشته‌ام «یک مرد آزاد» و به‌شان گفته بود یعنی فلان. به‌م گفتند. دلم گرفت که م گفت به پول کثیفی که می‌دهد احتیاج دارم، وگرنه یک روز هم نمی‌ماندم. هل آف د تجربه برای اولین کار، نه؟

مرد آزاد کاغذبازی‌های این چندماه را بالاخره انجام داده و همه‌ی کارهای بانک و بیمه و غیره را به روز کرده، که خودش موفقیت بزرگی است. مردآزاد کتاب می‌خواند و فیلم می‌بیند، بی‌فلسفه، و سازش را تمرین می‌کند. مرد آزاد شروع کرده به نوشتن.

اخبار سه‌ مدرسه‌ی رقص در ریو (برزیل) را نشان می‌دهد که آتش گرفته‌اند و تمام لباس‌های پردار و ارابه‌های بزرگ تزئین شده و هرچیز دیگر ظریفی که پیدا می‌شد خاکستر شده‌اند. کی؟ یک ماه مانده به فستیوال بزرگ. نشان می‌دهد از فردای ماجرا خانم‌ها چرخ‌خیاطی گیرآورده‌اند و مشغول کار اند، مسوول مدرسه دنبال جورکردن پول و کمک شهرداری است و مربی‌ها تمرین‌ها را سروسامان داده‌اند و همه می‌گویند فکرش را نکن که یک‌ماه دیگر ما از نشان دادن زیبایی و وقار سنت مدرسه‌مان کوتاه بیاییم.

یک فصلی خواهیم نوشت به خاطر کوتاه آمدن.

ورژن خلاصه اش این می‌شود که استعفا دادم و آمدم بیرون. در قرارداد نوشته بود ـ و من هم امضا کرده بودم ـ که اگر کسی در یک سال اول از شرکت بیرون برود باید مقدار قابل توجهی از حقوق سه ماه اولش را برگرداند. و این طور شد که من یک مقدار خیلی زیادی پول دستی ـ کاملا غیر قانونی ـ به آقای رئیس دادم و جانم خلاص. خودم هیچ وقت فکر نمی‌کردم به این‌جاها بکشد. روز آخر که داشتم فایل شخصی ام را از روی سیستم پاک می‌کردم فایل‌هایی دیدم پر از ایده‌پردازی با خودم، برای آینده‌ی محصول شرکت، برای برنامه‌ی تحقیقاتی شرکت، برای پروژه تعریف کردن. فایل اکسلی را که ریز کارهای روزانه‌ام را می‌نوشتم و برای خودم یادداشت می‌گذاشتم که کجای کارم و چه مانده و چه باید و این‌ها را باز کردم و دیدم که چه‌طور در یک‌ماه آخر بی‌حال شده و ستون‌های دو هفته‌ی آخرش خالیست. پاکش کردم.
اگر روز اول فوریه را که باز رفته بودم شرکت برای تسویه حساب و این‌ها کنار بگذاریم، امروز دومین روزی‌ست که کار نمی‌کنم، یعنی با هیچ‌جا قرارداد کار ندارم، بعد از یک مدت طولانی. خوش می‌گذرد؟ لابد. نمی‌دانم. روی یک مقاله‌ی از پیش مانده کار می‌کنم، و اسلاید درست می‌کنم برای قرار فردا که با یک استاد از آشناهای قدیمی گپ بزنیم. آدمی که راه نان در آوردنش را تحقیق انتخاب می‌کند هیچ وقت مرخصی و تعطیلات ندارد ـ سلام حامد ـ حالا چه دانشگاهی و چه در محیط کاری. منظورم این است که هیچ وقت حتا اگر ساعت کاری ثابت داشته باشد و برنامه ریزی روتین، نمی‌تواند وقتی از محل کارش درآمد قسمت فکرکردن به موضع کار مغزش را خاموش کند تا فردا.
داستان دبلیو ـ رئیس شرکت سابق ـ را خواهم نوشت. یک‌کم باید صبرکنم که خشم و ناراحتی‌ام برود و قضاوت شخصی ام کم‌تر بشود. دارم درباره‌ی مشکلات (غیر)قانونی شرکت هم تحقیق می‌کنم.

سپتامبر 14, 2010

هوس کرده‌ام یک روز ام را توصیف کنم. یک روز معمولی که چمدان به دست از پاریس نمی‌رسم یا با کوله‌ی وسایل شنا نمی‌آیم دانشگاه که ساعت هفت مستقیم بروم استخر، یا دو تا چمدان بزرگ نگذاشته‌ام گوشه‌ی اتاق که ساعت هفت و خورده‌ای بدو بدو بلیت قطار پرینت کنم و لپ‌تاپ را ببنم در یک ساک بچپانم و بدوم به سمت تراموای، و بعد اتوبوس تا ایستگاه که قطار ساعت هفت و چهل و شش بوردو پاریس را بگیرم، که نامرد یک دقیقه هم برای دست‌های خسته‌ی من که چمدان می‌کشند صبر نمی‌کند.

***

خانه ـ اتاق کوچک‌ ـ ام داخل کامپوس است و چه با تراموای و چه پیاده پنج دقیقه بیش‌تر راه نیست تا ساختمان فیزیک. از پای ساختمان فیزیک تا طبقه‌ی ششم هم همین‌قدر طول می‌کشد، به خاطر آسانسور عجیبش. معمولا اولین نفر می‌رسم و اتاقم توی یک اتاق دیگر است و با این‌که درها باز است ردشدن کسی را نمی‌بینم. این دو اتاق تو در تو متعلق به خانواده‌ی زوگر است، خواهر و خانم در اتاق اصلی و من و مردخانواده در این اتاق. سال گذشته که رسیدم همه در یک وضعیت بودیم: آماده برای دفاع ‌کردن. مرد خانواده پاره وقت درس می‌داد و ما سه نفر پست‌داک. هفته‌ی اول اکتبر پارسال یکی یکی دفاع کردیم – من برگشتم گرنوبل ـ و شام بیرون با باقی دانشمندان لابو را هم با هم دعوت‌کردیم. چرا این‌ها را گفتم؟ برای این که زمان از همان موقع بعد از دفاع در این دو اتاق ایستاد.

مرد خانواده بین کلاس‌هایش سری می‌زد برای میل‌دیدن و با بقیه حرف زدن و دنبال دوربین گشتن و قیمت ماشین پرسیدن. خواهر وقت‌های کمی بود و کلا پنج شش جمله‌ای به زبان فرانسه با هم حرف زده‌ایم. چرا؟ چون زبان رسمی این دو اتاق عربی مزخرف الجزایریست. خانم خانواده که به اصطلاح هم‌کار من در این پروژه بود، در تمام این یک سال مشغول آماده‌کردن کلیفیکسیون ـ پیش‌شرط استخدام در دانشگاه ـ بعد مقاله درآوردن از تزش و بعد دنبال کار گشتن بود، و در مجموع یک‌ کمی هم وقت گذاشت برای پروژه، دو هفته کلا. الان هم در همین دانشگاه پذیرفته شده برای استادشدن ـ آسیستان پروفسور، که البته سه ماه پیش معلوم شده بود. همین شد که همان موقع فرمودند «من باید کلاس‌های سال دیگه‌ام را آماده کنم، اگر کاری داشتید به‌م بگید»

این است که من در یک سال گذشته روز به روز در پروژه‌ای که برایش استخدام شدم تا در تیمی شامل ‌‌خانم کذا، دو دانش‌جوی سال اول دکترا (یکی این‌جا و یکی انگلیس) کار کنم بیش‌تر فرو رفتم. دانش‌جوی دکترای این‌جا چینی است، یعنی که فرانسه بلدنیست و یاد نخواهد گرفت، خانم مورد نظر انگلیسی بلدنیست و دانش‌جویی که قرار بود سپتامبر پیش انگلیس باشد بنگلادشی‌ است و ویزا گرفتنش شش ماه طول کشید. چون رئیسم مدیر علمی پروژه است من از منشی تا مصحح مقاله کنفرانس داور علمی کش آمدم و کار را پیش بردیم. هفته‌ای یکی دوجلسه‌ی تلفنی ـ سکایپی، ماهی  یکی دو جلسه‌ی حضوری در فرانسه و پنج شش‌تایی هم جلسه عمومی اعضا در کشورهای مختلف. من چمدان و قطار و هواپیما. من و آقای رئیس.

پروژه ما از کل این طبقه و باقی لابوراتوار جداست. غیر منشی‌ها که با هم ناهار می‌خورند هیچ جمع و حتا دو سه نفری وجود ندارد. اتاق قرینه‌ی اتاق ما مال دانش‌جوهای دکتراست، یک نفر از هر ملیت به نمایندگی: لبنان، چین، مراکش، الجزایر، ماداگاسکار، سنگال و فرانسه. یک سالنی داریم به اسم کتاب‌خانه که هم زمان گوردسته‌جمعی کتاب‌ها و مجلات قدیمی ست، هم آش‌پزخانه ـ شیر آب دارد و ماکرو ویو و کابینت ـ و اتاق جلسه، چون میز و صندلی و ویدیو پروژکتور دارد. کل کارهای این لابو هم از کابل شبکه خریدن تا پروژه اروپایی انجام دادن فقط و فقط با رابطه بازی و در یک ساختار مریض و پنهانی پیش‌ می‌رود که یک سرش هم حتما به منشی پر رو و از خود راضی و به من مربوط نیست گوی ساختمان ما می‌رسد. وسط همه‌ی این‌ها من کارم این است که پروژه را پیش ببرم، جلسات را سازماندهی کنم، گزارش ـ موجوداتی با جثه‌ی سی‌صد صفحه و با استاندارد کمیسون اروپا ـ  بنویسم و علم به مشاهدات صنعتی تزریق کنم و و مقاله‌های علمی و غیرعلمی بنویسم و حواسم به سایت پروژه باشد و دنبال پس گرفتن خرج‌هایی که در ماموریت‌ها کرده‌ام بروم.

روزهای معمولی من این‌طوریست. تقریبا همه‌ی ناهارهایم را تنها پای میز و کامپیوترم خورده‌ام و توی راه چایی ریختن یا پرینت‌ها را برداشتن با بقیه سلام‌وعلیک کرده‌ام، با همین ده دوازده استاد دانشگاهی که همه‌شان روی هم در سال دوتا مقاله ژونال هم چاپ نمی‌کنند، و پشت رئیس من چون تنها کسی است که پول پروژه‌ی اروپایی به لابو آورده .صفحه می‌گذارند و کامندش را که من باشم به قصد تحویل نمی‌گیرند

خوب است که همه ی روزها معمولی نیستند.

اسبانه

سپتامبر 2, 2010

اول. در را زد و گفت دویست و شیش پایین مال شماست؟ من که مسواک به دست پشت در بودم گفتم نه برای چی؟ و خودم فکر کردم وقتی مال تو نیست دیگر به تو چه ربطی داره که برای چی؟ دخترک با صورت یک کم رنگ پریده و صدای ناراحتش گفت زدیم به‌ش، با ماشین. بعد معذرت خواهی کرد که برود در بعدی. پنج طبقه‌است این ساختمان و هر طبقه بیست و چندتا در دارد. طفلکی.

دوم. یک ساعت صف ایستاده بودیم تا برویم تو. همان دور اول خوش‌بختانه به‌مان رسید و لازم نبود نیم ساعت دیگر هم این‌ پا و آن پا کنیم تا کسی غذایش تمام شود برود و جا باز شود. دوست داشتم که منو نداشت، اصولا. باید همه‌ی رستوران‌ها را همین طوری کنند. بدانی اگر فلان‌چیز خواستی باید بروی فلان‌جا. فقط ‌پرسید گوشت چه‌قدر پخته باشد؟ من معمولی می‌خورم گاهی هم خام. بانو خوب پخته. آقای کنار دستی که تنها بود سر همین ‌درجه‌ی پختگی وارد صحبت شد هم معمولی. بعد گفت آش‌پزی ایرانی را خوب نمی‌شناسد، ولی ایران رفته. گفت زمان دانشجویی، با یک دوست، اتواستاپ از پاریس راه افتاده‌اند و رفته‌اند و ایران و پاکستان و تا جنوب هند. مِشد یادش مانده بود که شب مانده و ‪غذای خوش‌مزه هم خورد‬
بعد همین‌طوری یک‌کمی حرف زد و معلوم شد مارکوپولویی است برای خودش.

سوم. اسباب‌کشیده‌ام به جای جدید که اینترنت ندارد و قرارم با خودم این بود که سرکار فقط کار، و الان که یک ربع وقت دارم تا راه بیفتم سمت پاریس این‌ها را سر هم کردم که فکر نکنید مرده‌ام.

چهارم. از وقتی قطعی شده که از این شهر می‌روم ‌انگار عاشقش شده‌ام. بیش‌تر شب‌ها را مرکز شهر و کنار رودخانه می‌چرخم و تابلوها را می‌خوانم و عکس می‌گیرم و دلم می‌خواهد این بار و آن یکی رستوران را هم امتحان کنم قبل از این که بروم. یک سال گذشت، مثل اسب.

نمی‌دانم تقصیر آن آدم بی جنبه‌ایست که ساعت سه صبح زیر پنجره‌مان ترومپت می‌زد، یا مشکل از جای دیگرست. انگار آن فرشته‌ی بدجنس آمده و خوابم را دزدیده. پس بده خب. الان یک هفته بیش‌تر است.
جوان‌تر که بودم عاشق این بودم که نصفه شب بیدار شوم و یک کاری بکنم تا صبح، معمولا خواندن بود و بعدها نوشتن. یک‌مدت کوتاهی هم در همان جوان‌تری بود که موقت در یک آپارتمان جدا زندگی می‌کردم و کامپیوتر هم داشتم و می‌توانستم فیلم ببینم. یادم است یک نصفه شب تا صبح هر سه پدرخوانده را دیدم و فردایش و هفته‌ی بعدش های بودم.
حالا از بی‌خوابی نیمه‌شب شکارم. به خصوص روزهایی که فردایش مسافرم ـ که تعدادشان کم نیست ـ و این که نیمه حال هیچ‌کاری جز زل‌زدن به تله‌ویزیون را ندارم، حتا حال کانال عوض کردن را.

‫*****‬

دوست ریاضی‌دانی دارم که وقت‌های کم و غنیمتی که هم صحبت بوده‌ایم از کسانی که یک قسمت از ریاضی را ـ در حوزه‌ی خاص‌شان ـ‌ دوباره نوشتند حرف می‌زد. کسانی که کلا تئوری‌ها را عوض کردند و روابط جدید ساختند و آن قسمت را از نو ساختند. با خودم فکر می‌کنم این یک درس است. یک روزی باید یک قسمتی از زندگی‌مان را دوباره بنویسیم. قاعده‌ها را تغییر دهیم و روابط را از نو بسازیم و معادله‌ها و نامعادله‌ها را با اصل و لم و قضیه‌های خودمان شکل بدهیم و حل کنیم.

‫*****‬

حال این روزهای من حال آدم بی‌خوابی‌ست که اسیر نوشتن چیزی‌ست که دوست ندارد و صبحش را با خبر اعتراف‌گیری با فروکردن سر در توالت شروع می‌کند. حال من آدم گرسنه‌ی بدغذایی‌ست که قبل هر وعده غذل یک تکه‌ی بزرگ دنبه به زور در دهانش می‌چپانند، و بعد باید برود سخن‌رانی درباره‌ی فواید تغذیه‌ی سالم تا به‌ش غذا بدهند.

تیتر یک جمله از یکی از شعرهای یک نوار قصه‌ است به نام کرم شب‌تاب*

این‌روزها

ژوئن 19, 2010

مدت‌هاست که می‌خواهم این‌جا بنویسم که بعضی وقت‌ها چه قدر خودم را مدیون گودر و دوست‌های مجازی داخلش می‌دانم. از این که تنها نخ باریک اتصال است که من را نگه می‌دارد که با سر در عوام‌شدنم سقوط نکنم. این مدت وقت کمی برای خودم داشته‌ام و بیش‌تر همان وقت کم را صرف خواندن نوشته‌ها و کامنت‌های دیگران کرده‌ام و پشیمان نیستم. تنها زیستن در دنیایی که آدم‌های اطرافت یک ذره‌ی کوچک از نگرانی‌ها و دغدغه‌ها و چه‌می‌دانم علایق تو را ندارند یک جور تبعید است.