یک مسافرت چندروزه رفتیم به ایتالیا. ایتالیا کشور محبوب من است از فاصله‌ی دور، یعنی برای مسافرت کوتاه و از این شهر به آن شهر رفتن و گشتن و چیزهای خوش‌مزه خوردن. هیچ وقت به ماندن در یک شهر ایتالیایی فکر نکرده‌ام و بعد از این سفر احساس می‌کنم برایم غیرممکن است. ایتالیا برای من یک صورت آشکار دارد که بناهای تاریخی و کلیساها و ساختمان‌ها و فواره‌ها و برج و باروهایش هستند. این‌ها زود می‌گذرد. صورت دومش خود مردم و زندگی واقعی‌شان است، که باید از خیابان و محله‌های توریستی بیرون رفت تا دیدش. این صورت دوم خوبی و بدی‌هایی دارد که در مسافرت اخیر بیش‌تر به چشمم آمد. شاید چون سعی می کردم خودم را از صورت توریستی دور کنم و فکر کنم که واقعا چرا تراموا نه در ایستگاه و نه در داخل قطار هیچ نقشه‌ای ندارد، یا چرا شهر را زباله برداشته. مثلا این طور که قرار است بیایم آن‌جا زندگی کنم و کاری دست و پا کنم و مدتی بمانیم.
توی ذهنم یک لیست درست کردم از خوب‌ها و بدها. اول: زبان که شیفته‌ی آهنگش هستم و مدتیست ولع یادگرفتنش را دارم. دوم: غذاهای ایتالیایی که برایم بسیار بیش‌تر از شکم پرکن اند. سوم: رفتار گرم مردم. چهارم …
لیستم نشان داد که چیزهای زیادی هست که راحت نمی‌توانم باش کنار بیایم، از جمله رانندگی دیوانه‌وار و ترافیک گره خورده. و البته بی‌نظمی سیستماتیک حمل و نقل عمومی. البته همین لیست نشان داد که هم‌چنان آدم ظاهربینی هستم و عواملی که ردیف کرده‌ام عمق زیادی در زندگی واقعی ندارد.
همیشه دلم می‌خواهد بفهمم آدم‌ها شهر و کشور محل زندگیشان را چه طور انتخاب می‌کنند. طبیعتا منظورم آن قسمت اجباری انتخاب شامل شغل و تحصیل و ازدواج و پدرومادر و غیره نیست. مثلا سهم تاثیر نزدیک کوه یا دریا بودن، سهم تاثیر آسمان ابری یا آفتابیش چه قدر است؟ شاید البته هیچ انتخابی بدون این معیارهای اجباری معنا نداشته باشد. شاید هم معنا داشته باشد و اتفاقا همان چیزی است که دنبالش می‌گردم، ولی چندان هم در آدم‌های دور و بری و آدم‌هایی که می‌شناسم مرسوم نیست.

Advertisements

دل‌تنگ

سپتامبر 29, 2010

این هم از هفته‌ی اخر. برای خودم بامزه بود که یک‌سال پیش پنج‌شنبه سی سپتامبر بار و بندیل را جمع کردیم و آمدیم بوردو و از جمعه اول اکتبر کارم را شروع کردم ـ مامان هم‌چنان بعد از پنج‌سال می‌گوید مگه تو حسنی هستی که جمعه می‌ری سرکار؟ ـ و این پنج‌شنبه سی سپتامبر عصری چمدان آخر را برمی‌دارم که بروم، برای کارجدید که قرار است از جمعه اول اکتبر شروع شود. هنوز البته قراردادم نیامده است و من آن‌قدر شجاع بودم که یک پیش‌نهاد کار قطعی‌ دیگری که داشتم کنسل کنم. بعدا درباره‌اش خواهم نوشت.

این هفته‌ی آخر هفته‌ی تمام کردن کارهای باقی‌مانده است. کلی چیز را باید تمام کرد، که همه‌شان قرتی‌بازی دارند و بنا دارند پول آدم را به زور بگیرند: کارت‌ آبونه‌ی اتوبوس و تراموای، برق، بیمه‌ی خانه، سیستم ماشین اجاره‌ای، … دی‌روز سه تا از چمدان‌هایم را فرستادم، و آخری را پنج‌شنبه با خودم می‌آورم دانشگاه که بعد از ظهر از همین‌جا بروم ایستگاه قطار، و خداخافظ بوردوی عزیز.

این یک سال خیلی زود گذشت. آخرهفته بانو آمد و دوستان عزیزی و رفتیم یک بار آخر هم از پیلا بالا برویم و از آن بالا اقیانوس را تماشا کنیم و زیبایی ذخیره کنیم، مثل فردریک موش دانا.

آقای رئیس می‌پرسد غم‌گین نیستی که از بوردو می‌روی؟ چرا دیگر مته به خشخاش می‌گذاری؟ من از گرنوبل که رفتم دلم تنگ شد، از دلفت هم با این‌که دلم از هلند و هلندی‌ها پر بود، از بوردو هم از دوماه قبل رفتن دلم تنگ است. یک سال تمام وقت نشد که همه جایش را بگردم.

دلم برای تهران ولی تنگ نمی شود. خارج‌زده‌ی بی‌فرهنگ بی‌ریشه‌ی عوضی هستم ولی دلم برای هیچ‌جای تهران تنگ نمی‌شود. نه خیابان‌هایش، نه پاتوق‌ها، نه هیچ. حساب کوه دارآباد و گلندوک کاوه و کارگاه ساختمانی برج میلاد جداست البته.

* این پست را یک هفته‌است که روزی یکی دو جمله می‌نویسم. همین‌است که کلا بی‌ربط شده.

Up in the air

اوت 17, 2010

کفش‌هایم را کندم که تندتر بدوم توی ماسه. ماسه توی کفش پرمی‌شد و سنگین می‌کرد. سر تیز چوب‌های شکسته را ندیدم و درد یک‌هو پیچید در تمام تنم و ایستادم ببینم چی شده. تکه چوب را از گودی کف پام درآوردم و ادامه دادم. وقت نبود. خون نمی‌آمد.

آن حس لعنتی گم‌شدن الکی وقتی که چیزی که دنبالش می‌گردی باید همان دور و برها باشد و نیست، به اضافه‌ی دیرکردن، به اضافه‌ی این زخم و سوزشی که با هرقدم بیش‌تر می‌شد دمقم کرده بود و انگار هیچ از آن‌همه زیبایی روبه‌رو، اقیانوس، نمی‌دیدم. یک‌جا سر دوراهی تصمیم اشتباه گرفتیم و راه سخت سربالایی را رفتیم و نیم‌ساعت از ماسه بالا رفتیم که ببینیم راه درست آن‌طرفی بود. فقط به این فکر می‌کردم که کزار تا بیست دقیقه اثر می‌کند. اگر نه که هیچی. می‌مرد آدرس درست بدهد؟

یک ساعت بعد، یا کم‌تر شاید، آن بالا بودم. هوای ساحل گرم‌تر است از هوای دریا و در نتیجه باد از سمت دریا به ساحل می‌وزد و همین باد است که ما را با خودش بالا می‌برد. هرچه بالاتر می‌روی دریای روبه‌رویت بزرگ‌تر می‌شود و تجربه‌ی این دیدن به هزار درس اخلاقی می‌ارزد. طرف می‌گوید من هفده‌سال است مربی ام و سعی می‌کند نگرانی را کم کند. برو بابا. از این بالا افتادن و مردن که خیلی شیک‌تر از تصادف توی خیابان یا ماندن زیرآوار یا بیماری لاعلاج است. نیست؟

شب که برگشتیم هنوز پر بودم از آن‌همه رهایی. زخم را شستم و با دستمال کاغذی و چسب‌نواری پانسمان الکی کردم. دانه‌های شن را در نیاوردم ـ نمی‌شد، می‌سوخت، و الان که چندروز گذشته فکر کنم جزو بافت جدید شده‌اند.

یک سره

ژوئیه 23, 2010

دلم می‌خواهد یک بلیت یک سره بگیرم به سمت یک کشور آفریقایی، که گیر ویزا نداشته باشد، و من هم پول نداشته باشم. آن‌جا کار کنم در ازای غذا و جای خواب، و اگر توانستم پول جمع کنم برای برگشتن.

توی اتاق اجاره‌ای نشسته‌ام و اسلایدهای ارائه‌ی فردایم را مرور می‌کنم. تله‌ویزیون روشن است، همین‌طوری و هیچ‌کدام از بیست و خورده‌ای کانالش انگلیسی یا فرانسه نیست. گذاشته بودم یک‌جایی که آهنگ پخش می‌کرد. تمام شد و اخبار شروع شد و یک ربع خبرش ایران بود. یک کلمه درمیان می‌گفت اتم.
از چیزهایی که نشان می‌داد نتوانستم بفهمم ماجرا چیست. احمدی‌نژاد را با دور کند نشان می‌داد که مشت‌هایش را گره کرده و بالا پایین می‌برد، جور تحقیرآمیزی که خوشم نیامد. بعد رفسنجانی و خاتمی و نطنز و توپ و تانک و درگیری خیابان‌ها و بسیجی‌های عکس به دست. یکی دوتا ایرانی هم نشان داد که انگار تحلیل می‌کردند ولی فارسی حرف زدنشان را نمی‌شد شنید.

آن هیجان و نگرانی که یک‌هو آمد را خواستم بنویسم. بعد فکر کردم چه‌قدر معنی بی‌خبری عوض شده است. من حداکثر فردا صبح اینترنت وصل می‌شوم و از هزارجا می‌فهمم ماجرا چیست و تحلیل‌ها و غیره. فکر کردم بیست سی سال پیش، مردم (گاهی) تنها بچه‌شان را می‌دادند دست قاچاقچی که بین گوسفندها از مرز رد کند و طرف خودش را برساند اروپا و یک‌جا بماند، و دو سه ماه بعد دو خط نامه بفرستد که سلام من خوبم و سلامتم و چی چی.
دلی داشتند ها، نه؟

امتحان کنید یک هفته بی‌خبری را، نه حتا از حال خانواده و همسر و این‌ها، کلا، از موشک کاوش‌گر، از آتش‌فشان، از این اینترنت لعنتی.

بی‌ربط: رفسنجانی را که نشان می‌داد زیرنویس کرد ehen president
خنده‌ام گرفت و دلم می‌خواست به‌شان بگویم ای بابا…

مه 5, 2010

وقتی که بچه بودیم چندبار موزه بردندمان؟ کدام پدر و مادر و عمه جون، کدام معلم پرورشی، کدام مدیر مدرسه دغدغه‌ی این را داشتند که بچه هم – مثل باقی موجودات – دلش می‌خواهد و برایش هم بد نیست که برود و ببیند و لمس کند و حسی پیدا کند به جهان دور و بر، به جغرافیا و تاریخ کشور؟

چند بار برایم پیش آمده که توی موزه‌ای بچرخم و سعی کنم راهی از نوشته‌های کوتاه روی دیوار به موجودات پشت شیشه پیدا کنم، و یک گروه بچه با خانم معلمشان از راه رسیده اند و من – اگر زبانشان را می فهمیدم – غرق سوال و جواب‌ها و چیزهایی که بچه‌های آن‌قدری می‌دانند و مثلا از روی نقشه می‌توانند توضیح بدهند شده‌ام.

شاید یک وقتی همه‌ی این توهمات درباره‌ی هوش و استعداد و هنر و فرهنگ ایرانی‌ها را با خیال راحت کنار بگذاریم، و قبول کنیم که همه چیز یک سری در آموزش و برنامه ریزی آموزشی دارد. شاید یک وقتی همه موافق باشیم که یکی از علت‌هایی که هرسال بیست و پنج هزار نفر به خاطر حوادث رانندگی می‌میرند این است که تمام بچگیشان  رعایت نکردن قانون را تمرین کرده‌اند. شاید یک وقتی بفهمیم دانش عمومی مردم درباره ی موسیقی ربطش به آموزش در کودکی و برنامه‌های تله ویزیون بیش‌تر است تا در استعداد خدادادی.

حرف این‌ها نبود. حسرت همیشگی یک آدم در آستانه‌ی سی‌سالگی بود که فکر می‌کند سال‌های زیادی از عمرش را به باد داده / داده‌اند. به قول آرش: حرف می‌زنیم

* عکس: اکروپولیس، آتن، چند روز پیش

آوریل 30, 2010

این درخت نارنج و میوه‌های زمین ریخته و بوی بهارنارنج که دیوانه‌ام کرده و نمی‌فهمم از کجای این درخت‌های بی‌شکوفه می‌آید پدر نوستالژی کودکانه‌ام را درآورده است.

* یک‌سال و خورده‌ای شمال بوده‌ایم، زمان بمب‌باران.

‫**‬ فقط برای ابتذال «‫آن هنگامی که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید من تو را از پشت آن چشمهای بسته ام دیدم خوبیهای تو را و لطف تو را …» شیدا ‬

بیلباو

آوریل 20, 2010

خیلی پایه نبودم که آن قدر دور برویم. یک جورایی حق وتو هم داشتم مثلا، چون راننده بودم، ولی چه فایده. بیش‌تر دلم می‌خواست وقتی یک‌جا می‌رویم ژاپنی بازی درنیاوریم و بیش‌تر بمانیم و توی کوچه خیابان‌ها بچرخیم و مردم را نگاه کنیم و ادای حرف زدنشان را دربیاوریم.
ناهار را خوردیم و گشتی زدیم و راه افتادیم. کاملا مستعد بودم بداخلاق بشوم. دو چیز نجاتم داد، اول سی دی موسیقی قشقایی بود که آیدین و سارا وقتی از ایران می‌رفتم برایم آورده بودند و مدتی توی اسباب‌کشی‌ها غیبش زده بود و تازه یافت شده بود. دوم جاده که زود پیچ و خم دار شد و کوه و تپه‌های سبز تا چشم کار می‌کرد را گرفتند. فهمیدم چه زود و چه زیاد دلم برای دامنه‌ی آلپ تنگ شده. بانو هم همین‌طور بود. موسیقی گوش دادیم و چشم چراندیم و هیچ نگفتیم و دل‌تنگ شدیم و خوب بود.
بعد همه‌چیز خوب شد. بیلباو بیش از اندازه قشنگ و رویایی بود. انگار مردمان جنوب را – اسپانیا یا ایتالیا – ببری شهرهای تمیز و مرتب ولی بی‌روح شمالی، که زندگی را به شهر بیاورند. از روی پل‌ها رد شدیم و خوب نگاه کردیم. بعد رفتیم مرکز شهر و توی کوچه‌هایش چرخیدیم و چیزهای محلی خریدیم. یک جا یک فضای مربعی بزرگ بود که چهار طرفش مجتمع‌های بزرگ و بلند بودند – مثل حیات آپارتمان ولی از چهارطرف مسدود – و آن وسط یک زندگی پر از بچه ها و پدرمادرها و پدرمادر بزرگ‌ها. شادابی و آرامشش آن چنان آدم را مست می‌کرد که بی‌اختیار جایی می‌نشستی و فکر می‌کردی خانه‌ی پدری‌ات آن جاست، ببین اون ساختمون، طبقه‌ی چهارم، ببین اون آخریه اتاق من بود، و دلت می‌خواست تاتی کردن‌ها و دویدن‌ها و توپ‌بازی کردن‌ها و زمین خوردن‌هایت را از اول مرور کنی.

برگشتنی همان کیف به راه بود تا نزدیکی‌های مرز. آرام و با احتیاط رفتیم که گیر به‌مان ندهند – پاسپورت و کارت اقامت همراه نداشتیم – تند آمده بودیم شاید به غروب لب اقیانوس برسیم، که یک کم دیر شد ولی آسمان آبی بود و ماه داشت در می‌آمد. بعدش دیگر تاریکی بود و جاده‌ی بی‌مزه و کامیون‌های بزرگ و خستگی چشم‌ها و سوزش گردن.