سوسياليسم

مه 22, 2012

توى صف ايستاده ام براى برنامه اى كه يك ساعت ديگر قرار است شروع بشود، و بيست سى نفرى – كه به مرور بيشتر مى شوند – جلويم هستند. دانشجو و بى پول كه بودم با اين ماجرا خيلى حال مى كردم كه براى يك سرويسى مثل كنسرت يا تياتر و سينما تعدادى بليت ارزان و گاهى مجانى وجود دارد و آدم با خرج كردن از وقت و حوصله به جاى پول مى تواند ازش استفاده كند. شبيه اين ماجرا سرويس جاى خوب داشتن در چنين برنامه هاييست، مشابه كنسرتى كه الان در صفش ايستاده ام: جاى نشستن و بليت ها شماره ندارند، و در نتيجه جايى كه به آدم مى رسد بستگى به موقعيتش در صف دارد.
سالن هاى بزرگ و اساسى البته اين طور نيستند و رديف هاى جلويى – كاره در – گاهى قيمتشان چهار پنج برابر رديف هاى عقبى است.

Advertisements

چندماه پیش یک ماجرایی در فرانسه اتفاق افتاد، توی این مایه ها که معلوم شد یک آقای وزیری به نام اریک با یک خانمی به اسم لیلیان که صاحب کل دم و دستگاه اورال (آرایشی و بهداشتی) است و یکی از پولدارترین آدم های فرانسه، سر و سری داشته اند و زدوبند مالیاتی و این صحبت ها. سروصدای رسانه ای یکی دو ماه ادامه داشت و کلن ماجرای پیچیده ای بود، چون همسر اریک خان وزیر توی موسسه ای که ثروت خانم لیلیان رو اداره می کرد کار می کرد و ماجرای منافع متضاد (این که همسر وزیر بودجه نباید برای یک سازمان مالی خصوصی کار کند) و اطلاعات و اسنادی از قبیل این که خانم لیلیان حساب خارجی دارد و جزیره برای خودش خریده و سراداره مالیات کلاه می گذارد و غیره پیدا شد.

ماجرا طبیعتا به دادگاه کشید و تحقیقات همچنان در جریان است. بازخورد سیاسی این بود که نیکلا مجبورشد اریک را از وزارت بردارد و حتا مجبورش کردند از سمت خزانه داری حزب استعفا بدهد. خانمش هم از دم و دستگاه لیلیان بیرون آمد و فکر کنم الان با حقوق بی کاری زندگی می کنند. به خصوص که اریک طراح و جلوبرنده ی برنامه ی بالابردن سن بازنشستگی بود که این همه جنجال درست کرد و اعتصاب و درگیری شدید بین راست و چپ و دست آخر که دولت برنده شد ـ به این معنی که کوتاه نیامد از حرفش ـ و اریک که به عنوان برنده ی اصلی احتمالا منتظر تشکر بود خیلی خشک و خالی از کابینه حذف شد و بیرون کردنش از دولت و کمرنگ کردنش در حزب یک تیر چندنشان بود برای نیکلا.

این هفته دو اتفاق مهم افتاد. اول این که یکی از قاضی های تحقیق پرونده گفت که خود استاد نیکلا پایش در پرونده گیر است و شاهد دارد که از لیلیان پول می گرفته. طبیعتا استاد هم سریع واکنش نشان داد که آخه من؟ واقعا من؟ پول؟ لیلیان؟ آخه لیلیان؟

اتفاق دوم که به نظر من مهم تر بود، و نشان می دهد ماجرا چه قدر و تا کجاها ریشه دارد، این است که یک خبرنگار لوموند فهمید اداره اطلاعات تلفنش را کنترل می کند. برای توضیح عرض می کنم که این کار خیلی بد و ناپسندیده است، به قدری بد که ممکن است یک ضربه ی نابود کننده به استاد نیکلا و حزبش بزند. همین است که از دیروز که ماجرا رسانه ای شده و لوموند از اداره اطلاعات شکایت کرده، نه نیکلا و نه حزب حرفی نزده اند. فقط آقای وزیرکشور که اسمش کلود است و با کارهای این مدتش ـ با شعارهای ایجاد امنیت و بیرون کردن خارجی ها ـ یک کمی سروصدا کرده، گفت بعله ما تلفن را کنترل کردیم که بفهمیم اطلاعات از کجا درز کرده. به همین قلدری. البته چون مملکت هنوز تاحدی قانون دارد فکر می کنم همین جمله ی قبول کردن جرم به قیمت کله پاشدن خودش و رییس اطلاعات منجر بشود. دیشب در تله ویزیون نشان داد که متن قانون کنترل تلفن را فقط برای مسایل امنیت ملی مجاز می داند، و نه به قول خبرنگاه لوموند، سرپا ماندن یک وزیر.

چپی ها هم که یک قشقرق اساسی به پاکرده اند. حالا باید منتظر تحقیق و رای دادگاه بود.

توضیح : اسم درستش هست اداره مرکزی اطلاعات داخلی، زیرمجموعه ی وزارت کشور. به گفته ی خود وزارت یک جور اف بی آی فرانسوی.

فکر کنم بعد از قانون ممنوعیت حجاب در دبیرستان و دانشگاه ـ توجه کنید که این دانشگاه تنها اسم دسته‌ای از سازمان‌های آموزش عالی است ـ قانون جدید منع داشتن برقع و روبنده پر سرو صدا ترین موضوع بین رپوبلیک و اسلام باشد. مطالبی که این این دو سه روز روی اینترنت و به خصوص از طرف نویسنده‌های فارسی زبان منتشر شد به نظر من ـ و فقط به نظر شخص من ـ آن‌قدر پرت و پلا بود که من هم به خودم اجازه بدهم یک پرت و پلایی از همان جنس بازار بنویسم.

دقیقا چی ممنوع شده؟
پوشاندن صورت در مکان‌های عمومی.  استثناها: کاسکت موتور و دوچرخه، ماسک در شرایط اپیدمی، ماسک ایمنی جوشکاری و ماسک‌های مربوط به کارناوال و یا بابا نوئل. جریمه‌اش برای کسی که پلیس با صورت کاملا پوشیده بگیردش صد و پنجاه یورو است. اگر تکرار شد کلاس حقوق شهروندی هم اجباریست. اگر معلوم شود فرد مورد نظر به اجبار کس دیگری این کار را کرده، آدم مجبورکننده سی‌هزار یورو و یک سال زندان جریمه خواهد شد.
اعتراض‌هایی که به این قانون شد که مغایر است با حق آزادی بیان و مذهب زنان در مجمع قانون اساسی ـ چیزی شبیه کارکرد شورای نگهبان در ایران ـ رد شد. این قانون مغایرتی با آزادی مذهبی ندارد چون هیچ مذهب شناخته شده‌ای در فرانسه پوشاندن تمام صورت را اجبار نمی‌کند.

حقوق شهروندی
به گفته‌ی لوموند حدود دوهزار خانم در فرانسه با صورتشان را کاملا می‌پوشانند یا می‌پوشاندند. روز دوشنبه دو خانم به خاطر تخلف از این قانون جریمه شدند، که راه افتاده بودند در خیابان ـ با همان پوشش کامل صورت ـ و حدود پنجاه خبرنگار با دوربین دنبالشان و در مصاحبه‌شان گفتند که با این قانون مخافند و نقضش می‌کنند و برای فرانسه که آزادی و حقوق شهروندان را نادیده می گیرد متاسف اند. جریمه‌ی آن‌ها به خاطر روبنده داشتن در مکان عمومی بود.
من حدس می‌زنم کسب شهروندی فرانسه از دو طریق امکان دارد: یا به دلیل ازدواج یا روابط فامیلی به فرانسه می‌آید و می‌ماند، یا خودش مهاجرت می‌کند ـ از طریق کار یا درس و بعد درخواست شهروندشدن می دهد. منظورم از شهروندی اقامت در فرانسه است و نه ملیت. در حالت اول، وقتی کسی درخواست اجازه‌ی اقامت در فرانسه به دلیل رابطه‌ی فامیلی می‌دهد، یک کلاسی برایش برگزار می‌شود که در آن توضیح می‌دهند کشوری که می‌خواهی درش اقامت کنی چه جوریست و قوانینش چیست و حکم‌های مهم قضایی چیست. به طور خاص به خانم ها گفته می‌شود که اجازه‌ی نوع لباس و تحصیل و کار زن دست شوهرش نیست و خشونت در خانه و چند همسری در فرانسه ممنوع است.

درباره‌ی آزادی
در فرانسه چیزهای دیگری هم ممنوع هستند، مثلا بدون لباس بودن در مکان‌های عمومی. مثلا توهین به مذهب دیگری، مثلا شغل تن‌فروشی، مثلا فروش الکل به جوان‌های زیر هژده سال. تمام این ممنوعیت ها هم به نوعی در مخالفت با آزادی آن کسی است که می خواهد لخت بگردد، یا عقیده اش که احمقانه بودن فلان مذهب است را در رسانه بگوید و الخ. مساله این است که برای این که یک جماعت بزرگ آدم‌ها کنار هم بتوانند زندگی کنند یک مجموعه قوانین لازم است، و راه و روش تصویب و رد این قوانین هم معلوم است. چندماه پیش یک خانم فرانسوی  محجبه که در یک مهدکودک کار می‌کرد و قراردادش تمدید نشد شکایت کرد که این کار به خاطر حجاب داشتنش بوده. ماجرا به سرعت رسانه‌ای شد و مهدکودک تا دم تعطیلی رفت. بعد دادگاه تشخیص داد که مهدکودک یک شخصیت خصوصی است و حق دارد در بستن و فسخ قرارداد به صلاح‌دید خودش عمل کند و هیچ دلیلی که خانم محجبه فقط به خاطر حجابش اخراج شده وجود ندارد. (در حقیقت اخراجی صورت نگرفته بود) این در شرایطی بود که مدیر مهدکودک در مصاحبه‌ای گفت انکار نمی‌کند که بسیاری از پدر و مادرها ترجیح می‌دادند بچه‌شان با مربی بدون دین باشد.

من از تفکری که پشت این قانون هست خوشم می‌آید. به نظرم  آن دوهزار زنی که نقاب می‌گذارند هیچ کدام از راه کار وتحصیل به فرانسه نیامده اند ـ چون نشدنی است ـ و در نتیجه احتمالا درآمدشان مربوط به همسر یا خانواده‌شان است. فکر می‌کنم کسی که توان تامین هزینه‌های زندگی در فرانسه بدون کار کردن را دارد، می تواند در کشورهای دیگری هم به همین روش زندگی کند. مساله انتخاب محل زندگی یک توازنی است بین خوبی‌ها و بدی‌هایی که هرجایی دارد. اگر هرکدام از این خانم‌ها نپوشاندن صورت در مکان‌های عمومی برایش مساله‌ی جدی‌ای است و طرف منفی را بسیار بزرگ می‌کند، می‌تواند برود به جایی که توازن بهتری برایش برقرار است. به نظر من هدف اصلی این قانون آن قسمتی است که اگر این رفتار به اجبار کسی باشد، فرد اجبارکننده را شیرین جریمه می‌کند و زندان می‌فرستد. این قانون به نظر من سعی می‌کند با  یک مکانیسم حقوقی و اجتماعی برای جلوی گیری از اجبار به زنان را بگیرد. و این مساله‌ی مهمی است که حتا چنین نوشته‌ای با ادعای فمینیست بودن توان فهمش را ندارد و مجبور است به استدلال‌های یاوه و  پرانتز گذاشتن کیهانی و عکس و جملات مبتذل بچسبد.

عادت می‌کنیم؟

آوریل 12, 2011

یک ـ سوار مترو که می‌شوم و مردم را می‌بینم که دست هرکسی یک کتاب است یا روزنامه‌ی خوب ـ‌ لوموند مثلا ـ و دیگر کم‌ترینشان یکی از روزنامه‌های مجانی دم مترو رو می‌خوانند، و من مثل گاب فقط مردم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم راه زیادی در پیش است.

دو ـ یکی از این روزهایی که صبح تا عصرش جلسه است، وقت ناهار که می‌رفتیم بیرون آقای ريیس جلسه ازم پرسید مال کدوم وری ـ کجای فرانسه ـ و من خواستم بگویم هاهاها، خیلی خنده‌دار بود آقای اصل فرانسوی، ولی گفتم گرنوبل درس خوانده‌ام و طرف شروع کرد گفتن که گرنوبل را می‌شناسد و شهر خوبی‌ست و چه و چه.

سه ـ شرکت کذا یادتان هست؟ یادتان هست که گفتم یک کارمند داشت و یکی دیگر که کارآموزی آن‌جا بوده و بعد ما پنج نفر به تدریج اضافه شدیم؟ الان دیگر همه‌مان رفته ایم و همان دو نفر مانده‌اند. انگار استاد دبلیو ـ تولیت شرکت ـ دادگاهش را باخته و وضعش چندان خوب نیست. قرار گذاشتیم با بچه‌ها این هفته هم را ببینیم و گپی بزنیم.

چهار ـ همان روز جلسه، توی رستوران خانم سفارش‌گیر آمد و تبلیغ کرد فرمول بگیریم، شامل پیش غذا و غدای روز. غذای روز استیک بود که کلن به کار من نمی‌آید ـ نمی‌توانم هضم کنم ـ و یک چیز دیگر که نمی‌دانستم چیست که همان را گرفتم. این بود: قسمت‌های نامرغوب و چرب کله پاچه را ریز ریز کنید و به شکل یک استوانه‌ی خوابیده یا رولت یک تفتی بدهید که شکل بگیرد، با سس خردل و دانه‌های تند فلفل بپوشانیدش. طبیعتا بعد یکی دو لقمه بی‌خیال شدم و دعا کردم به جان هویج و بادمجان و سیب‌زمینی کنار بشقاب. خانمه وقتی آمد بشقاب را ببرد پرسید دوست نداشتی؟‌گفتم یک کم برایم زیادی چرب بود. کلی معذرت خواست و گفت کاش می‌گفتی چیز دیگه می‌آوردم و این‌ها. بعد رفت یک ظرف دسر آورد برای معذرت‌خواهی. همه هم نگاه کردند و دلشان خواست لب‌خند تحویلم دادند و بیسکویت کنار قهوه‌شان را سق زدند.

پنج ـ پنج سال پیش که جوان مجردی بودم و در خوابگاه اتاقکی داشتم، یک شبی یکی از هم‌سایه‌ها برای چای خبرم کرد. یک پسری هم در اتاق بود، بزرگ‌تر از من. وقتی رسیدم داشت از زندگی و اتفاقات روزانه‌اش می‌گفت، تند تند و با فرانسه‌ی روان. ازم پرسید کی آمدی؟ گفتم فردا می‌شود دوماه. تقریبا داد زد فقط دو ماه؟ یعنی واقعا دوماه؟ خیلی تازه واردی که. من هم پرسیدم. پنج سال. حتا به تصورم هم نیامد. نتوانستم.

آدم‌ها و آیینه‌ها

نوامبر 6, 2010

این روزها هر روزش خیلی دلم می‌خواهد یک چیزی بنویسم، و می دانم اگر از این امکانات مدرن در حد مک بوک ایر یا آی پد یا همه‌چه چیزی داشتم هر روز در قطار رفت و برگشت یک چیزی می نوشتم. ذهنم پر از تصویر است از زندگی جدید، از چندصد هم سفر هر روزم، از کار جدید و از پاریس که بیش‌تر دارم می‌شناسمش. در عوض شروع کردم کتاب خواندن، و این آروزی دیرینه‌ای بود که منظم کتاب بخوانم و نه راده بگذارم و نه صفحه‌ش را تا بزنم و خودم  یادم باشد تا کجا خوانده ام. تنهایی پر هیاهو را خواندم که عالی بود، هم آقای هرابالش و هم آقای مترجمش. بعدش یک کمی آمار درآوردم و فهمیدم تا یک هفته قبلش یک تئاتر از هرابال روی صحنه بوده و کلاتمام شده. مقادیری دل سوزی.

کار جدیدم خوبه؟ هیچ جواب صادقانه‌ای ندارم که بدهم. اولین بار است که شرایط کاریم این‌قدر بد است و موضوع کار این‌قدر جالب. نه فقط برای من البته، تقریبا برای همه همین طور است و هرکسی و دانه دانه خوبی و بدی‌ها را توی ذهنش مرتب می‌کند، و مسائل اجباری‌ای را مثل کار داشتن برای تمدید کارت اقامت و به‌شان وزن می‌دهد. یک عامل منفی پر وزن برای بیشتری خود آقای رئیس است. نتیجه: ده نفر در یک سال گذشته از شرکت رفته‌اند. از یک شرکتی که در اوجش سیزده نفر کارمند داشت ـ همه دکتر ـ و شما اگر ساکن اروپا یا به طور خاص فرانسه باشید و دنبال کار بگردید نمی‌دانید ول کردن یک کار دائم در یک شرکت پاریسی ـ حومه حالا ـ در حوزه کاری که به‌ش علاقه زیاد داری و حقوقش هم نسبتا خوب است ـ حداقل از الترناتیو اصلی تازه دکترها که استاد شدن است بیش‌تر است ـ را چه طور تعبیر کنید.

شاید درباره ماجرا بعدا نوشتم، وقتی که خودم یک قضاوتی داشته باشم ، یا مثلا بخواهم بلند بلند فکر کنم.

دوست‌های عزیزی از ایران رسیده‌اند و می‌رسند و همیشه همین‌طور بوده که معمولا این کوچ ـ حتا کوتاه مدت و هدف‌دار ـ هزار سوال چرا ماندن چرا رفتن با خودش دارد. نشده با کسی حرف بزنم و بگویم بدم نمی‌آد برگردم ایران و می‌دانم اگر برگردم هزار کاری که این‌جا نمی‌توانم را آن‌جا انجام می‌دهم، وآن کس سعی نکند منصرفم کند که نه به هیچ قیمتی. فهمم از این که مهم‌ترین سرمایه‌ی هرکشور نیروی انسانی ـ به خصوص تربیت‌شده‌اش ـ است به تلخی دارد بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. یک خوبی فرانسه از همان اول برایم این بوده که آدم‌هایی که از ایران می‌آیند از آمدنشان به یک چیزی ربط داشته غیر از پول. در مقایسه با هلند به طور خاص، که ریختن بیست هزار یورو به حساب یکی از دانشگاه‌ها نتیجه‌اش پذیرش برای فوق لیسانس و و پی گیری فرايند ویزا از طرف خود دانشگاه است. (منظورم طبیعتا نقد کیفیت دانشگاه نیست، ولی مشاهده‌ام بی کیفیتی شدید ایرانی‌هایی است که با این روش و نه روش‌های سخت پذیرش با بورس آمده بودند) فرانسه برای هیچ فوق لیسانسی هیچ بورسی ندارد، غیر از این برنامه‌های اروپایی برای رشته‌های خاص. در دوره‌ی فوق حداکثر می‌شود روی چهارماه حقوق ناچیز کارآموزی حساب کرد که اولا برای همه‌ی رشته‌ها نیست، و به همه از جمله خود من هم نمی‌رسد. در عوض کلا ثبت‌نام مجانی است. (یک پول کمی برای بیمه و استفاده از امکانات باید داد، که بعدا با یک درخواست این که درآمد ندارم نصفش را پس می‌دهند)

ولی فرانسه آمدن کار سختی است. برای لیسانس باید زبان بلد بود و برای فوق که به زبان کم‌تر گیر می‌دهند پذیرش گرفتن کار ساده‌ای نیست، نه این‌که دانشگاه‌ها سخت گیر باشند، بلکه سیستم شان پیچیده است و آشنایی و معرفی از طرف آدم آشنا عامل مهمی به حساب می‌آید. ویزا هم که خودش هفت خوان رستم است، و روز به روز بدتر می‌شود. همین چیزها با همه بدی‌هایش یک جور فیلتر می‌سازد که به نظر من خوب است و صدالبته من آدم پستی هستم که وقتی خرم از پل گذشت دیگر برایم هیچ‌چیز مهم نیست.

دیگر چه؟ پاریس شهر خوبی است. پاریس مال ماست.

دل‌تنگ

سپتامبر 29, 2010

این هم از هفته‌ی اخر. برای خودم بامزه بود که یک‌سال پیش پنج‌شنبه سی سپتامبر بار و بندیل را جمع کردیم و آمدیم بوردو و از جمعه اول اکتبر کارم را شروع کردم ـ مامان هم‌چنان بعد از پنج‌سال می‌گوید مگه تو حسنی هستی که جمعه می‌ری سرکار؟ ـ و این پنج‌شنبه سی سپتامبر عصری چمدان آخر را برمی‌دارم که بروم، برای کارجدید که قرار است از جمعه اول اکتبر شروع شود. هنوز البته قراردادم نیامده است و من آن‌قدر شجاع بودم که یک پیش‌نهاد کار قطعی‌ دیگری که داشتم کنسل کنم. بعدا درباره‌اش خواهم نوشت.

این هفته‌ی آخر هفته‌ی تمام کردن کارهای باقی‌مانده است. کلی چیز را باید تمام کرد، که همه‌شان قرتی‌بازی دارند و بنا دارند پول آدم را به زور بگیرند: کارت‌ آبونه‌ی اتوبوس و تراموای، برق، بیمه‌ی خانه، سیستم ماشین اجاره‌ای، … دی‌روز سه تا از چمدان‌هایم را فرستادم، و آخری را پنج‌شنبه با خودم می‌آورم دانشگاه که بعد از ظهر از همین‌جا بروم ایستگاه قطار، و خداخافظ بوردوی عزیز.

این یک سال خیلی زود گذشت. آخرهفته بانو آمد و دوستان عزیزی و رفتیم یک بار آخر هم از پیلا بالا برویم و از آن بالا اقیانوس را تماشا کنیم و زیبایی ذخیره کنیم، مثل فردریک موش دانا.

آقای رئیس می‌پرسد غم‌گین نیستی که از بوردو می‌روی؟ چرا دیگر مته به خشخاش می‌گذاری؟ من از گرنوبل که رفتم دلم تنگ شد، از دلفت هم با این‌که دلم از هلند و هلندی‌ها پر بود، از بوردو هم از دوماه قبل رفتن دلم تنگ است. یک سال تمام وقت نشد که همه جایش را بگردم.

دلم برای تهران ولی تنگ نمی شود. خارج‌زده‌ی بی‌فرهنگ بی‌ریشه‌ی عوضی هستم ولی دلم برای هیچ‌جای تهران تنگ نمی‌شود. نه خیابان‌هایش، نه پاتوق‌ها، نه هیچ. حساب کوه دارآباد و گلندوک کاوه و کارگاه ساختمانی برج میلاد جداست البته.

* این پست را یک هفته‌است که روزی یکی دو جمله می‌نویسم. همین‌است که کلا بی‌ربط شده.

این مردم معتصب

سپتامبر 23, 2010

امروز در فرانسه اعتصاب سراسری است، در ادامه‌ی اعتصاب دو هفته‌ی پیش در اعتراض به برنامه‌ی دولت برای بالابردن سن بازنشستگی. شروع ماجرا به چندماه پیش برمی‌گردد و بحث‌های مفصل هر دو حزب اصلی در خوب و بد این طرح معروف به رفورم. اعتراض دوهفته‌ی پیش بسیار مفصل بود، در حدود سه میلیون نفر، و باعث شد که فردا شبش نخست وزیر به تله‌ویزیون بیاید و از طرح دولت دفاع کند. دست آخر نیکولا سارکوزی گفت ما سر تصمیمان هستیم و عقب نمی‌نشینیم، و همین باعت شد حزب‌های مخالف از جمله سوسیالیست و سندیکاهای کارگری فردا را فراخوان اعتصاب اعلام کنند. در این نوشته تا حدی پیشینه اعتصاب در فرانسه را مستقل از موضوع این‌بار آن، تغییر سن‌ بازنشستگی، بررسی می‌کنیم.

اعتصاب، چرا و چه‌گونه؟

حق اعتصاب یک حق شناخته‌شده و تضمین‌شده در قانون اساسی است برای تمام کارمندان که بتوانند کار را متوقف کنند و برای نشان دادن مخالف‌شان یا ادعای بهبود برای وضع کاری. اعتصاب دسته‌جمعی‌ست. کسی که اعتصاب می‌کند آن‌روز را کلا حقوق نمی‌گیرد (نمی‌شود نصف روز اعتصاب کرد) و باید ادعا/بیانیه ی مرتبط با شرایط کاری (حرفه‌ای) وجود داشته باشد. با این جرئیات، اعتصاب از تجمع دوساعته مثلا برای اعتراض به کشتار‍ فلسطینی‌ها متفاوت می‌شود. برای اعتصاب‌هایی که به خدمات عمومی مربوط هستند، مثلا حمل و نقل شهری یا جمع‌کردن زباله، اعتصاب باید حداقل پنج‌روز قبل اعلام شود. طول مدت اعتصاب محدودیت قانونی ندارد، یک روز یا چند ماه، ولی در موقع اعلام اعتصاب محدود بودن، یا قابل تمدید بودن اعتصاب باید معلوم شود. (توضیحات بیش‌تر درباره‌ی تاریخ‌چه در ویکی و لوفیگارو)

اگر اعتصاب‌ها را به دو دسته‌ی شغلی یا سراسری تقسیم کنیم کارمان راحت‌تر می‌شود. اعتصاب شغلی این‌طور است که مثلا کارکنان کارخانجات اتومبیل رنو، یا پالایشگاه توتال، یا حتا ماهی‌گیرهای یک بندر نسبت به یک تصمیم هیات مدیره یا یک شرایط خاص مثل کم کردن زمان صیدماهی اعتراض دارند و کارشان از راه‌های مذاکره‌های سندیکا به بن بست رسیده و در نتیجه تنها راه مقاومت کردنشان این است که اعتصاب کنند. این جور اعتصاب‌ها تاثیر نسبتا نا ملموسی روی زندگی مردم دارند و معمولا از اخبار است که مردم مطلع می‌شوند. می‌کنند. اعتصاب عمومی ولی با زندگی همه سر و کار دارد، به خاطر حمل و نقل شهری و بین شهری و مثلا به خاطر تعطیل بودن مهدکودک و مدرسه‌ها برای خانواده‌های بچه دار. اعتصاب‌های عمومی در اعتراض به یک تصمیم/برنامه‌ی دولت است. مثلا سال دوهزار شش در اعتراض به طرح آزادی دادن به کارفرما برای اخراج کارمند در دوسال اول که یک اعتصاب وسیع بود و چندماه طول کشید و البته نتیجه داد و دولت عقب نشست. اعتصاب‌های عمومی به دعوت احزاب مخالف دولت است و با هم‌راهی سندیکاهای کارگری و کارمندی. یکی از فعال‌ترینشان هم سندیکای آموزش و پرورش. اعتصاب عمومی حدود سالی سه تا پنج بار است. (توضیح بیش‌تر)

فرانسه کشور اعتصاب؟

«اون‌جا که دیگه اعتصاب عادی و مردم به‌ش عادت دارند» را من و دوستان فرانسه نشین زیاد می‌شنویم. این طور به نظر می‌آید که فرانسوی‌ها دائم در اعتصاب‌اند و خوششان هم می‌آید و این‌ها، که البته حرف معتبری نیست. به هرحال اعتصاب سخت زیادی برای همه دارد، به خصوص در شهرهای بزرگ که زندگی ماشینی‌تر است، و به هیچ وجه چیز دل‌خواهی نیست. با این‌ حال این‌جا می‌گوید حدود ۶۸ درصد مردم موافق اعتصاب دوهفته‌ی پیش در اعتراض به تصمیم دولت بوده‌اند و در مجموع حدود سه میلیون نفر هم اعتصاب کرده‌اند.

این گزارش نشان می‌دهد که فرانسه در روش‌های مختلف حساب‌کردن روزهای اعتصاب همیشه در میانه‌ی جدول است و جدا از این که باقی کشورهای اروپایی هم اعتصاب دارند، فرانسه در بین‌شان در طیف میانی است. با توجه به سال گزارش، ۲۰۰۶، اعتبار داده‌ها از سال ۲۰۰۵ به قبل است. این دقت به این خاطر است که این یکی گزارش می‌گوید از ۲۰۰۵ تا حالا فرانسوی‌ها قهرمان بلا منازع اعتصاب در اروپا بوده‌اند و این با توجه اعتصاب سراسری و طولانی سال ۲۰۰۵ دور از ذهن نیست.

هزینه‌ی اعتصاب چه‌قدر است؟

بحث‌های مفصلی وجود دارد درباره‌ی روش‌های محاسبه‌ی هزینه‌ی یک اعتصاب، ولی به طور کلی این کار بسیار پیچیده‌ای است، حتا برای ایرفرانس که توانست هزینه‌ی اثر ابرهای آتشفشانی را با دقت خوبی محاسبه کند (منبع). مثلا کسی که یک بلیت قطار از پیش برای روزی خریده و آن روز اعتصاب است۷ می‌تواند همان روز برود (در بیش‌تر اعتصاب‌ها یک سرویس حداقلی وجود دارد)، یا زمان سفرش را عوض کند و دو روز دیگر برود، یا پولش را پس بگیرد و همه‌ی این‌ها محاسبه  را پیچیده می‌کند. چند مثال عددی است برای کمک کردن به فهمیدن بحث: مصرف برق در روز اعتصاب دوهفته‌ی پیش پنج درصد کاهش یافت، یا این مقاله‌ی لوفیگارو بدون محاسبه البته ادعا می‌کند یک روز اعتصاب برای حمل ونقل شهری پاریس، ۵۰ میلیون یورو و برای حمل و نقل ریلی کل فرانسه ۲۰ میلیون یورو ضرر دارد. همین‌طور، به زعم وزیر اقتصاد ضرر یک روز اعتصاب معادل ۳۰۰ تا ۴۰۰ میلیون یورو است.حرف از اثرات دیگری هم هست البته، مثل از دست‌دادن وجهه در توریسم و سرمایه گذاری خارجی که البته اندازه‌گیری‌شان کار بسیار بسیار پیچیده‌ایست.

آیا راه‌های دیگری غیر اعتصاب وجود ندارد؟

اگر ماجرا را از بالای بالا نگاه کنیم، فرق مکانیسم اعتراض اجتماعی به تصمیم دولتی در فرانسه و آلمان همان‌قدر می‌تواند متفاوت باشد که عادت غذاییشان و مثلا موسیقی و ادبیاتشان. منظورم این است که لزوما این‌طور نیست که چون در اروپای شمالی اعتصاب وجود ندارد در نتیجه ساختار قدرت تقسیم خوبی دارد و سندیکاها همه‌ی کارها را در مذاکره پیش‌ می‌برند، و صد البته لزوما این طور نیست که در فرانسه مردم با حق اعتصابشان دیگر همه‌ی دنیا به کامشان است و جلوی همه‌ی کارهای دولت را می‌گیرند. اعتصاب یک عمل/فرآیند اجتماعی است و باید اثراتش را در همه‌ی جنبه‌ها در نظر گرفت. به طور مثال، این طور که از احوال این اعتصاب فعلی که امروز بار سومش است برمی‌آید، دولت کوتاه نخواهد آمد و رفرم را تصویب خواهد کرد. ولی این رو در رو شدن و شاخ و شانه‌کشی‌های حزب دولت و حزب مخالف نتیجه‌ش را در انتخابات بعدی نشان خواهد داد. همان هاست که ـ آن‌قدر که برداشت من از این چندسال اقامت در فرانسه اجازه‌ می‌دهد ـ به نظر می‌رسد فرانسوی‌ها به حق اعتصاب‌ بسیار اهمیت می‌دهند و اثر اعتصاب در نشان‌دادن مخالفت وقتی که باقی راه‌ها بسته است را به رسمیت می‌شناسند.

وقت چیدن انگور

اوت 12, 2010

امروز ظهر رسیدم بوردو و سر کوچه‌مان سرک کشیدم به تاکستان نزدیک خانه  به هوای این‌که ببینم غوره‌هایی که قبل رفتن دیده بودمشان و کوچک و سفت بودند بزرگ و آب‌دار شده‌اند یا نه. نقشه‌ام این بود که فردا صبح که صاحبش می‌آید سرکشی چند خوشه ازش بگیرم و بعد یک بساط آب غوره گیری راه بیندازم. چندشب پیش خانه‌ی دوست عزیزی خورش بامجون خوردیم با غوره‌هایی که از یک شهری در شمال آلمان چیده بود و آورده بود ـ چرا و چه‌طوریش را نپرسید ـ و آتش همان‌موقع روشن شده بود.

غوره‌ای درکار بود؟ خیر. انگورهای درشت و بنفش تیره. آن‌قدر ذوق‌زده شدم که هوس غوره‌ام یادم رفت. تا چشم کار می‌کرد تاکستان پر انگور. انگار یک‌ماه دیگر هم صبرکنند قبل چیدنشان. این‌طور گفته‌اند دوستان و گفته‌اند که انگورچینی بوردو چیزی بیش از فال و تماشاست. معلوم‌کردن وقت چیدن انگور کار ساده‌ای نیست. یک بار یک آدم این‌کاره‌ای تعریف کرد که چند آزمایش پیچیده دارد و داده‌های ورودی‌ای مثل نوع پایه و ترکیب خاک و کلی اطلاعات هواشناسی از جمله میزان آفتاب و باران و متوسط دما و غیره. و این‌که پیش‌بینی باران آمدن یا آفتاب شدید روزهای آینده هم در شروع کردن سریع یا به تاخیر انداختن انگورچینی تاثیر مهم دارد. لجستیک کارگرهای انگورچین که بیش‌تر دانش‌جوها هستند هم به همین نسبت پیچیده است و البته سازوکارش را پیدا کرده‌اند و بی‌نظمی و سردرگمی زیادی نه برای کارگرها و نه برای باغ‌دارها ندارد.

حالا این وقت شب دلم چیز ترش می‌خواد و یاد غوره‌هایم افتادم. یادم است آن سمت را دیرتر کاشته بودند و شاید هنوز امیدی باشد. فردا می‌روم سراغش.

اگر نبودی

اوت 2, 2010

فعل‌ها و جمله‌های شرطی در زیان فرانسه همان‌قدر که سخت‌اند متن یا شعر را زیبا می‌کنند و ادب و ملاحظه را در حرف‌های روزانه را نشان می‌دهند. یک خوبی زبان فرانسوی این است که کلمات و ساختار زبانی‌ای که مجری اخبار شبکه یک تله‌ویزیون استفاده می‌کند تقریبا همان‌هاییست که توی خیابان و فروش‌گاه می‌شنویم و بسیار نزدیک است به همان‌هایی که از دهان خواننده‌ی آهنگ درمی‌آید. در فارسی این طور نیست و اتفاقا کار سختی است که ساده و نزدیک به زبان توی خیابان حرف زد یا نوشت و تعادل را روی تیغ حفظ کرد: نه بی‌خیال دستور زبان شد و نه غرق در کلیشه‌ها و ترکیبات مهوع. ساختار شرطی که به روانی در زبان فرانسه است یکی از چیزهایی است اشک مترجم را در برگرداندن به فارسی درمی‌آورد.

این مقدمه‌ی بی‌ربط را نوشتم برای ترجمه‌‌ای یک ترانه‌ی فرانسوی که خیلی دوستش دارم و قبلاها برای حفظ‌کردن و تمرین همان ساختارهای شرطی کذا زیاد گوش می‌دادم و حالا هم هروقت پایش بیفتد، به خاطر زیبایی ترانه و به خاطر علاقه‌ام به خواننده‌اش ژو دَسَن Joe Dassin. ترجمه نه به متن اصلی و نه به دستور زبان فارسی و نه به هیچ چیز دیگری وفادار نیست و نشان می‌دهد یک قطره اشک هم برایش ریخته نشده است.

اگر نبودی
بگو چرا می‌بودم؟
سرگردان یک دنیای بی تو
بی‌امید، بی‌تاسف

اگر نبودی
عشق را خلق می‌کردم
مثل نقاشی که
تولد رنگ‌های روز را زیر انگشتانش
را نظاره می‌کند

اگر نبودی
بگو برای کی می‌بودم؟
این ره‌گذران خموش در آغوشم
که دوست شان نداشته‌ام [؟]

اگر نبودی
یک نقطه‌ی دیگر بودم در این دنیا
که می‌آید و می‌رود
یک نقطه‌ی گم‌شده
که به تو احتیاج دارد

اگر نبودی
بگو چه‌طور می‌بودم؟
تظاهر می‌کردم شاید به بودن
ولی به حقیقت نبودم

اگر نبودی
خودم می‌یافتم
راز زندگی را، علت اصلی را
برای خلق کردن تو
برای این که نگاهت کنم

البته تاخیر که عادت همیشگی نوشتن این وبلاگ شده است. مدتیست که این‌قدر درگیر تصمیم برای کار آینده و تمام کردن کارهای فعلی و بررسی شرایط و احتمالات و این‌ها هستم که ذوق نوشتنی برایم نمانده. غبطه می‌خورم به کسانی که وبلاگشان هم‌چنان وبلاگ است و راحت و روان از زندگی روزمره‌شان می‌نویسند و از فکر‌ها و خوش‌حالی‌ها و ناراحتی‌هایشان.

و بیش‌تر غبطه می‌خورم به کسانی که از آینده‌شان نمی‌ترسند، راهی را که دوست‌دارند می‌گیرند و جلو می‌روند و از بالا و پایینش لذت می‌برند. آدم حسودی ام نه؟

دی‌شب تله‌ویزیون فرانسه یک گزارش مفصلی داد از شغل شریف جدید جن‌گیری. بله در همین فرانسه و اتفاقا در پاریس بازار جن‌گیرها شدید داغ شده و با این که نقطه اولیه‌ و رنگ کارشان مذهبی ـ مسیحی ـ است، ولی هیچ ربطی به واتیکان ندارند و اگر پایش بیفتد باش در می‌افتند. گزارش‌گر آدم‌هایی را نشان می‌داد که احساس می‌کردند شیطان توی جلدشان رفته و می‌آمدند پیش حضرات جن‌گیر برای بیرون کردن شیطان. صحنه‌ی رهایی هم یک ملغمه‌ای بود از فیلم‌های مبتذل این شکلی: داد و بیداد و مقاومت شیطان و فحش‌های رکیک از زبان تسخیرشده، و در نهایت یک حمله‌ی نهایی آقای جن‌گیر و بیرون کردن شیطان (یاد همین صحنه در این فیلم افتادم) و فریاد شادی و شگفتی حضار. قیمت‌ها هم در حدود شصت یورو برای صحبت تلفنی و سی‌صد یورو برای حضوری. آدم‌هایی را نشان داد که متوسط هزار یورو خرج این ماجرا کرده بودند و راضی بودند.

فرانسه و این‌حرف‌ها؟ من به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ‌جای دنیا بهشت برین نیست و همه‌چیز همه‌جا پیدا می‌شود. یک فرق فرانسه و ایران این است که این‌جا برنامه‌ساز و خبرنگار این موضوعات را پیدا می‌کنند و یک رپورتاژ مفصل درست می‌کنند و ماجرا را می‌آورند به تله‌ویزیون تا مردم عادی ببینند و باخبر بشوند. نه به زور دکان طرف را تعطیل می‌کنند، نه مثلا علیه‌ش جبهه‌ی ارزشی ـ مذهبی یا ملی یا هرچی ـ می‌گیرند. فرهنگ با چماق تغییر نمی‌کند.