امتناع

اوت 26, 2011

وقت هایی هست که یک تذکر ساده، یک درس زندگی، یک اشاره جوری ناجوری به دلم می نشیند. آخریش امروز صبح بود، و فکر کردم هم این و هم چندتای دیگری که یادم مانده بنویسم. انگار که جان همه شان یک جور امنتاع باشد، یک جور اعتماد به خود. پیرمرد امروز صبح لاغر بود و نحیف و قدکوتاه، و داشت چرخ دستی کوچک و کپسول گاز رویش کلنجار می رفت که از پله ردش کند و ببرد. در پاسخ به پیشنهاد کمک من سرش را کامل بالاآورد ـ قدش یک کمی بیش تر از نصف قد من بود ـ و با لبخند گفت نه متشکرم.

خانمی که آن روز داغ پشت در ساختمان کد را یادش نمی آمد، و وقتی در را باز کردم و نگه داشتم تشکر کرد و گفت باید بگردد و از توی دفترچه ش پیدا کند و یک بار امتحان کند که یادش بماند.

آن پسری که وقتی مساله را توی اکسل حل کردیم فایل را نخواست و گفت خودم سعی می کنم دوباره مراحل را بروم.

و همه ی آدم هایی که صندلی اولویت با افراد سالخورده و زنان باردار را خالی می گذارند، بی هیچ جستجویی

یک مسافرت چندروزه رفتیم به ایتالیا. ایتالیا کشور محبوب من است از فاصله‌ی دور، یعنی برای مسافرت کوتاه و از این شهر به آن شهر رفتن و گشتن و چیزهای خوش‌مزه خوردن. هیچ وقت به ماندن در یک شهر ایتالیایی فکر نکرده‌ام و بعد از این سفر احساس می‌کنم برایم غیرممکن است. ایتالیا برای من یک صورت آشکار دارد که بناهای تاریخی و کلیساها و ساختمان‌ها و فواره‌ها و برج و باروهایش هستند. این‌ها زود می‌گذرد. صورت دومش خود مردم و زندگی واقعی‌شان است، که باید از خیابان و محله‌های توریستی بیرون رفت تا دیدش. این صورت دوم خوبی و بدی‌هایی دارد که در مسافرت اخیر بیش‌تر به چشمم آمد. شاید چون سعی می کردم خودم را از صورت توریستی دور کنم و فکر کنم که واقعا چرا تراموا نه در ایستگاه و نه در داخل قطار هیچ نقشه‌ای ندارد، یا چرا شهر را زباله برداشته. مثلا این طور که قرار است بیایم آن‌جا زندگی کنم و کاری دست و پا کنم و مدتی بمانیم.
توی ذهنم یک لیست درست کردم از خوب‌ها و بدها. اول: زبان که شیفته‌ی آهنگش هستم و مدتیست ولع یادگرفتنش را دارم. دوم: غذاهای ایتالیایی که برایم بسیار بیش‌تر از شکم پرکن اند. سوم: رفتار گرم مردم. چهارم …
لیستم نشان داد که چیزهای زیادی هست که راحت نمی‌توانم باش کنار بیایم، از جمله رانندگی دیوانه‌وار و ترافیک گره خورده. و البته بی‌نظمی سیستماتیک حمل و نقل عمومی. البته همین لیست نشان داد که هم‌چنان آدم ظاهربینی هستم و عواملی که ردیف کرده‌ام عمق زیادی در زندگی واقعی ندارد.
همیشه دلم می‌خواهد بفهمم آدم‌ها شهر و کشور محل زندگیشان را چه طور انتخاب می‌کنند. طبیعتا منظورم آن قسمت اجباری انتخاب شامل شغل و تحصیل و ازدواج و پدرومادر و غیره نیست. مثلا سهم تاثیر نزدیک کوه یا دریا بودن، سهم تاثیر آسمان ابری یا آفتابیش چه قدر است؟ شاید البته هیچ انتخابی بدون این معیارهای اجباری معنا نداشته باشد. شاید هم معنا داشته باشد و اتفاقا همان چیزی است که دنبالش می‌گردم، ولی چندان هم در آدم‌های دور و بری و آدم‌هایی که می‌شناسم مرسوم نیست.

فکر کنم بعد از قانون ممنوعیت حجاب در دبیرستان و دانشگاه ـ توجه کنید که این دانشگاه تنها اسم دسته‌ای از سازمان‌های آموزش عالی است ـ قانون جدید منع داشتن برقع و روبنده پر سرو صدا ترین موضوع بین رپوبلیک و اسلام باشد. مطالبی که این این دو سه روز روی اینترنت و به خصوص از طرف نویسنده‌های فارسی زبان منتشر شد به نظر من ـ و فقط به نظر شخص من ـ آن‌قدر پرت و پلا بود که من هم به خودم اجازه بدهم یک پرت و پلایی از همان جنس بازار بنویسم.

دقیقا چی ممنوع شده؟
پوشاندن صورت در مکان‌های عمومی.  استثناها: کاسکت موتور و دوچرخه، ماسک در شرایط اپیدمی، ماسک ایمنی جوشکاری و ماسک‌های مربوط به کارناوال و یا بابا نوئل. جریمه‌اش برای کسی که پلیس با صورت کاملا پوشیده بگیردش صد و پنجاه یورو است. اگر تکرار شد کلاس حقوق شهروندی هم اجباریست. اگر معلوم شود فرد مورد نظر به اجبار کس دیگری این کار را کرده، آدم مجبورکننده سی‌هزار یورو و یک سال زندان جریمه خواهد شد.
اعتراض‌هایی که به این قانون شد که مغایر است با حق آزادی بیان و مذهب زنان در مجمع قانون اساسی ـ چیزی شبیه کارکرد شورای نگهبان در ایران ـ رد شد. این قانون مغایرتی با آزادی مذهبی ندارد چون هیچ مذهب شناخته شده‌ای در فرانسه پوشاندن تمام صورت را اجبار نمی‌کند.

حقوق شهروندی
به گفته‌ی لوموند حدود دوهزار خانم در فرانسه با صورتشان را کاملا می‌پوشانند یا می‌پوشاندند. روز دوشنبه دو خانم به خاطر تخلف از این قانون جریمه شدند، که راه افتاده بودند در خیابان ـ با همان پوشش کامل صورت ـ و حدود پنجاه خبرنگار با دوربین دنبالشان و در مصاحبه‌شان گفتند که با این قانون مخافند و نقضش می‌کنند و برای فرانسه که آزادی و حقوق شهروندان را نادیده می گیرد متاسف اند. جریمه‌ی آن‌ها به خاطر روبنده داشتن در مکان عمومی بود.
من حدس می‌زنم کسب شهروندی فرانسه از دو طریق امکان دارد: یا به دلیل ازدواج یا روابط فامیلی به فرانسه می‌آید و می‌ماند، یا خودش مهاجرت می‌کند ـ از طریق کار یا درس و بعد درخواست شهروندشدن می دهد. منظورم از شهروندی اقامت در فرانسه است و نه ملیت. در حالت اول، وقتی کسی درخواست اجازه‌ی اقامت در فرانسه به دلیل رابطه‌ی فامیلی می‌دهد، یک کلاسی برایش برگزار می‌شود که در آن توضیح می‌دهند کشوری که می‌خواهی درش اقامت کنی چه جوریست و قوانینش چیست و حکم‌های مهم قضایی چیست. به طور خاص به خانم ها گفته می‌شود که اجازه‌ی نوع لباس و تحصیل و کار زن دست شوهرش نیست و خشونت در خانه و چند همسری در فرانسه ممنوع است.

درباره‌ی آزادی
در فرانسه چیزهای دیگری هم ممنوع هستند، مثلا بدون لباس بودن در مکان‌های عمومی. مثلا توهین به مذهب دیگری، مثلا شغل تن‌فروشی، مثلا فروش الکل به جوان‌های زیر هژده سال. تمام این ممنوعیت ها هم به نوعی در مخالفت با آزادی آن کسی است که می خواهد لخت بگردد، یا عقیده اش که احمقانه بودن فلان مذهب است را در رسانه بگوید و الخ. مساله این است که برای این که یک جماعت بزرگ آدم‌ها کنار هم بتوانند زندگی کنند یک مجموعه قوانین لازم است، و راه و روش تصویب و رد این قوانین هم معلوم است. چندماه پیش یک خانم فرانسوی  محجبه که در یک مهدکودک کار می‌کرد و قراردادش تمدید نشد شکایت کرد که این کار به خاطر حجاب داشتنش بوده. ماجرا به سرعت رسانه‌ای شد و مهدکودک تا دم تعطیلی رفت. بعد دادگاه تشخیص داد که مهدکودک یک شخصیت خصوصی است و حق دارد در بستن و فسخ قرارداد به صلاح‌دید خودش عمل کند و هیچ دلیلی که خانم محجبه فقط به خاطر حجابش اخراج شده وجود ندارد. (در حقیقت اخراجی صورت نگرفته بود) این در شرایطی بود که مدیر مهدکودک در مصاحبه‌ای گفت انکار نمی‌کند که بسیاری از پدر و مادرها ترجیح می‌دادند بچه‌شان با مربی بدون دین باشد.

من از تفکری که پشت این قانون هست خوشم می‌آید. به نظرم  آن دوهزار زنی که نقاب می‌گذارند هیچ کدام از راه کار وتحصیل به فرانسه نیامده اند ـ چون نشدنی است ـ و در نتیجه احتمالا درآمدشان مربوط به همسر یا خانواده‌شان است. فکر می‌کنم کسی که توان تامین هزینه‌های زندگی در فرانسه بدون کار کردن را دارد، می تواند در کشورهای دیگری هم به همین روش زندگی کند. مساله انتخاب محل زندگی یک توازنی است بین خوبی‌ها و بدی‌هایی که هرجایی دارد. اگر هرکدام از این خانم‌ها نپوشاندن صورت در مکان‌های عمومی برایش مساله‌ی جدی‌ای است و طرف منفی را بسیار بزرگ می‌کند، می‌تواند برود به جایی که توازن بهتری برایش برقرار است. به نظر من هدف اصلی این قانون آن قسمتی است که اگر این رفتار به اجبار کسی باشد، فرد اجبارکننده را شیرین جریمه می‌کند و زندان می‌فرستد. این قانون به نظر من سعی می‌کند با  یک مکانیسم حقوقی و اجتماعی برای جلوی گیری از اجبار به زنان را بگیرد. و این مساله‌ی مهمی است که حتا چنین نوشته‌ای با ادعای فمینیست بودن توان فهمش را ندارد و مجبور است به استدلال‌های یاوه و  پرانتز گذاشتن کیهانی و عکس و جملات مبتذل بچسبد.

آخر، این که سی‌سالگی آرام آمد و در خانه و روی سر و شانه‌مان نشست. بدون سنگینی، بدون آزار.

قبل آخر ـ دو هفته پیش شروع کردم یک ده‌تایی بنویسم، برای این که مثلا حرف‌هایم را بزنم و آخرش هم این بلاگ نصفه نیمه را ببندم و بروم پی کارم. همان کاری که چند بار کرده‌ام و دوباره سروکله ام پیدا شده. بلاگ جدیدی راه انداخته‌ام و حرف جدیدی هم درش نزده‌ام. این بار گفتم به بهانه‌ی سی‌سالگی، که یادم است دو سه سال پیش که یک روز حساب کردم و دیدم بیست و هفت ساله ام ـ آن موقع بیست و هفت سال خیلی بود ـ و کم‌تر از سه سال مانده تا سی سالگی، که آن موقع فکر می‌کردم آخرین فرصت رسیدن به هدف‌ها و آرزوهاست. یادم است که هم همان روز و هم روزهای بعدش حالم گرفته بود. فکر می‌کردم که این هم نشد. آن ده‌تایی را که می‌نوشتم یاد آن روز افتادم، که بزرگ‌شدن روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد.

قبل‌تر آخر ـ‌ نوشته بودم که با چه امید و آرزویی رفته بودم سر کار، یک شرکت کوچک که می‌خواست فیل هوا کند. راست کار خودم. یک ماه اول چون که آن که می‌رساند می‌تواند کور، هیچ نمی‌دیدم و سعی می‌کردم خودم را تطبیق بدهم و به حرف‌های بقیه گوش ندهم و به اصطلاح قواعد بازی را بفهمم و به‌ش عمل کنم. همان یک ماه را طول کشید تا بفهمم یک‌جای کار اشکال دارد و یک ماه دیگر تا مطمئن بشوم جای من نیست.

قبل‌تر ـ مرامی اش این بود که وقتی تلخی‌های کار قبلی را این جا نوشته ام، بیایم و زود بگویم که بی‌کاریم زیاد طول نکشید و از هفته‌ی پیش مشغول به کار شده ام. محل کارم دانشگاه است و کارم در یک پروژه‌ی صنعتی است و کلی چیز باید یادبگیرم و همین‌ها یعنی یک کار خوب.

آن وسط‌ها ـ سی‌سالگی انگار یعنی وقتی که از خودت بپرسی چه کاره فروشی؟ خانه‌ت کجاست؟‌ ازدواج و بچه‌دار شدن در چه مرحله‌ایست؟ پروژه‌هایت برای موفقیت چیست؟ و این‌ جور چیزها. همین سوال‌ها را دوستی شب قبل از سه ساله شدنمان ـ او البته نمی‌دانست ـ تند و تند ازمان پرسید و از خودش و کارش و زندگیش و بچه‌هایش و برنامه‌های موفقیتش گفت. آزاری نداشت البته. تلخی چرا.

یک وقتی ـ همان وسط‌ها ـ تصمیم گرفته بودم یک لیست درست کنم از کارهایی که باید تا سی سالگی انجام بدهم، یک جور باکت لیست. یکی دو هفته فکرم مشغول این تصمیم و مواردش بود. بعد بی‌خیال شدم. اسمش ترس می‌تواند باشد، نداشتن اعتماد به نفس می‌تواند باشد، هدف ناگرایی هم. برای من اسمش بود جلوگیری از نمایش، برای خودم و برای دیگران.

اول ـ این وبلاگ از اول هم برای این حرف‌ها نبود.

دو سه ماهی است که نویسنده‌ی این بلاگ گم شده است.

جایش را یک کارمند گرفته که هر روز صبح سرساعت هشت و پنج دقیقه از خانه بیرون می‌رود که با مترو هشت و نه دقیقه خودش را برساند یک ایستگاه بزرگی و از آن‌جا با قطار بین شهری ساعت هشت و بیست و پنج برود به شهرکی که آن‌جا کار می‌کند. ساعت کاری کارمندی از نه صبح است تا شش و نیم عصر. رئیس کارمند مورد نظر گاهی برای پنج دقیقه دیررسیدن الم شنگه راه می‌‌اندازد. کارمند موردنظر پنج دقیقه از وقت ناهار زودتر برمی‌گردد که عصر ساعت شش و بیست و پنج دقیقه از شرکت بدود بیرون به سمت ایستگاه تا قطار برگشت ساعت شش و سی و پنج را بگیرد و به موقع برسد به همان ایستگاه بزرگ صبح و بعد مترو ساعت هفت و ده دقیقه را بگیرد و هفت بیست برسد خانه.

جایش را یکی از سربازهای سربازخانه‌ی غلاف تمام فلزی گرفته که دارد دربرابر توهین‌، بی‌منطقی، بی‌قانونی، تبعیض، دیکتاتوری و رفتار احمقانه‌ی آقای رئیس مقاومت می‌کند. مقاومت نه برای این‌که فکر می‌کند اوضاع بهتر می‌شود. نه برای این‌که فکر می‌کند می‌تواند تغییر ایجاد کند. نه حتا با این بهانه که دارد حقوق می‌گیرد و پولش را لازم دارد و این‌ها. از همان جنس مقاومت آشنای غیرقابل وصف.

جایش را یکی شیاد متقلب دروغ‌گو ـ بخوانید بیزنس من ـ گرفته که راه به راه پا جای پای رئیس می‌گذارد و تمام وقت در کار رنگ کردن و فروختن هیچ است. دروغ‌گوی مورد نظر در مورد کار شرکت، توانایی‌های کارمندها، تعدادشان، سابقه‌ی تحقیقاتی شرکت، بودجه تحقیق و توسعه و کلن هم مورد دیگری که پا بدهد دروغ‌های شاخ‌دار و حساب‌شده‌ای تحویل می‌دهد، پای تلفن، در ای‌میل، یا حضوری.

و دست آخر این که جایش را یک روان‌شناس آماتور گرفته، که تمام مدت در حال تحلیل و بررسی آقای رئیس است. تلاش‌های بی‌حاصل برای فهمیدن دلایل رفتارش، کالبدشکافی گفته‌هایش، حدس زدن عوامل پشت پرده، پیداکردن شاهد‌های بیرونی و ساخت تز و آنتی تز و بحث کردن بی‌پایان در مورد عجیب آقای رئیس در وقت ناهار، در خانه، در مهمانی، در تخت، پای تلفن، پای چت، در خواب و غیره.

همه این‌ها جا را برای آن کسی که شوق و ذوق کارجدید داشت و سودای یادگرفتن، دوری راه و رفت و آمد را به فرصت طلایی کتاب‌خواندن بخشیده بود و با خودش فکر می‌کرد کار در شرکت خصوصی جدی آدم را منظم می‌کند و می‌توانی برنامه بریزی و به همه‌ی کارهایی که می‌خواهی برسی تنگ کرده اند. انگار همچه کسی اصلا نبوده است..

 

این است که شاید* که حال و کار دگرسان کنم

 

ستاره: شایسته است

دو ستاره: مصرع بالا و عنوان پست از شعری است که قبل از این‌که با محسن نامجو شناخته شود به ناصرخسرو معروف بود

قبلن‌ها، بیش‌تر وقت‌ها وقتی این‌جا خاک می‌خورد، نشانی بود از خود نویسنده که ذهنش دارد خاک می‌خورد، که گم شده‌است بین بن ژوق‌ها و بن سواق‌ها. در لابه‌لای خوبی و بدی‌های این مردم خوب و زندگی‌شان.
الان ولی مدتی می‌شود که من احساس می‌کنم وب‌لاگ نویس تمام وقت هستم (سلام مریم اینا) تمام روز گوشه‌ی ذهنم جمله‌هاییست که کلمه به کلمه نوشته می‌شوند و خط می‌خورند و بالا و پایین می‌شوند تا یک پست کوتاه یا بلند نوشته شود. پست‌هایی که همان‌جا گوشه‌ی ذهن می‌مانند، یا حداکثر یک چندخطی روی موبایل.

یک برنامه‌ای هست که بعضی شنبه صبح‌ها می‌بینم، «چای یا قهوه». یک خانم یا آقایی می‌آید که معمولا آدم دوست‌داشتنی‌ایست و از زندگی‌ش حرف می‌زند و از کارهایی که کرده و که حتا بیش‌تر از خودش دوست‌داشتنی‌ اند. دلیل خانم مجری برای انتخابشان هم به نظر من همین است، آدم‌هایی که یک خاصیت مشترک دارند، که کسب و کار موفق است، نه پول زیاد، نه صدای خوب و نه ایده‌ی ناب اختراع و اکتشافی. منظورم این است که هیچ‌کدام لزوما آدم موفق نیستند. ولی آدم‌هایی هستند که دنبال علاقه‌شان رفته‌اند. برایش سختی کشیده‌اند، و بالا و پایین شده‌اند. فکر کنم همین است که این قدر من به‌شان حسودیم می‌شود و هی با خودم بالا و پایین می‌کنم که آیا واقعا من هم دنبال علاقه‌‌هایم در زندگی هستم، یا این که کوتاه آمده‌ام و گذاشته‌ام زندگی همه چیز را با خودش ببرد، یک روز به بهانه‌ی درس، یک روز الزامات اقامت خارج، یک روز …

آدم‌ها باحالی نشسته‌اند در همین نزدیکی، و می‌زنند و می‌خوانند که «من که فرزند این سرزمین ام، در پی توشه‌ای خوشه چینم ـ شادم از پیشه‌ی خوشه‌چینی، رمز شادی بخوان از جبینم». این شاید همین است که من دنبالش ام و نمی‌یابم، همین جبین شادی تراوا، که هیچ وقت دست حسرت به دامان نزند

لینک ترانه +

آدم‌ها و آیینه‌ها

نوامبر 6, 2010

این روزها هر روزش خیلی دلم می‌خواهد یک چیزی بنویسم، و می دانم اگر از این امکانات مدرن در حد مک بوک ایر یا آی پد یا همه‌چه چیزی داشتم هر روز در قطار رفت و برگشت یک چیزی می نوشتم. ذهنم پر از تصویر است از زندگی جدید، از چندصد هم سفر هر روزم، از کار جدید و از پاریس که بیش‌تر دارم می‌شناسمش. در عوض شروع کردم کتاب خواندن، و این آروزی دیرینه‌ای بود که منظم کتاب بخوانم و نه راده بگذارم و نه صفحه‌ش را تا بزنم و خودم  یادم باشد تا کجا خوانده ام. تنهایی پر هیاهو را خواندم که عالی بود، هم آقای هرابالش و هم آقای مترجمش. بعدش یک کمی آمار درآوردم و فهمیدم تا یک هفته قبلش یک تئاتر از هرابال روی صحنه بوده و کلاتمام شده. مقادیری دل سوزی.

کار جدیدم خوبه؟ هیچ جواب صادقانه‌ای ندارم که بدهم. اولین بار است که شرایط کاریم این‌قدر بد است و موضوع کار این‌قدر جالب. نه فقط برای من البته، تقریبا برای همه همین طور است و هرکسی و دانه دانه خوبی و بدی‌ها را توی ذهنش مرتب می‌کند، و مسائل اجباری‌ای را مثل کار داشتن برای تمدید کارت اقامت و به‌شان وزن می‌دهد. یک عامل منفی پر وزن برای بیشتری خود آقای رئیس است. نتیجه: ده نفر در یک سال گذشته از شرکت رفته‌اند. از یک شرکتی که در اوجش سیزده نفر کارمند داشت ـ همه دکتر ـ و شما اگر ساکن اروپا یا به طور خاص فرانسه باشید و دنبال کار بگردید نمی‌دانید ول کردن یک کار دائم در یک شرکت پاریسی ـ حومه حالا ـ در حوزه کاری که به‌ش علاقه زیاد داری و حقوقش هم نسبتا خوب است ـ حداقل از الترناتیو اصلی تازه دکترها که استاد شدن است بیش‌تر است ـ را چه طور تعبیر کنید.

شاید درباره ماجرا بعدا نوشتم، وقتی که خودم یک قضاوتی داشته باشم ، یا مثلا بخواهم بلند بلند فکر کنم.

دوست‌های عزیزی از ایران رسیده‌اند و می‌رسند و همیشه همین‌طور بوده که معمولا این کوچ ـ حتا کوتاه مدت و هدف‌دار ـ هزار سوال چرا ماندن چرا رفتن با خودش دارد. نشده با کسی حرف بزنم و بگویم بدم نمی‌آد برگردم ایران و می‌دانم اگر برگردم هزار کاری که این‌جا نمی‌توانم را آن‌جا انجام می‌دهم، وآن کس سعی نکند منصرفم کند که نه به هیچ قیمتی. فهمم از این که مهم‌ترین سرمایه‌ی هرکشور نیروی انسانی ـ به خصوص تربیت‌شده‌اش ـ است به تلخی دارد بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. یک خوبی فرانسه از همان اول برایم این بوده که آدم‌هایی که از ایران می‌آیند از آمدنشان به یک چیزی ربط داشته غیر از پول. در مقایسه با هلند به طور خاص، که ریختن بیست هزار یورو به حساب یکی از دانشگاه‌ها نتیجه‌اش پذیرش برای فوق لیسانس و و پی گیری فرايند ویزا از طرف خود دانشگاه است. (منظورم طبیعتا نقد کیفیت دانشگاه نیست، ولی مشاهده‌ام بی کیفیتی شدید ایرانی‌هایی است که با این روش و نه روش‌های سخت پذیرش با بورس آمده بودند) فرانسه برای هیچ فوق لیسانسی هیچ بورسی ندارد، غیر از این برنامه‌های اروپایی برای رشته‌های خاص. در دوره‌ی فوق حداکثر می‌شود روی چهارماه حقوق ناچیز کارآموزی حساب کرد که اولا برای همه‌ی رشته‌ها نیست، و به همه از جمله خود من هم نمی‌رسد. در عوض کلا ثبت‌نام مجانی است. (یک پول کمی برای بیمه و استفاده از امکانات باید داد، که بعدا با یک درخواست این که درآمد ندارم نصفش را پس می‌دهند)

ولی فرانسه آمدن کار سختی است. برای لیسانس باید زبان بلد بود و برای فوق که به زبان کم‌تر گیر می‌دهند پذیرش گرفتن کار ساده‌ای نیست، نه این‌که دانشگاه‌ها سخت گیر باشند، بلکه سیستم شان پیچیده است و آشنایی و معرفی از طرف آدم آشنا عامل مهمی به حساب می‌آید. ویزا هم که خودش هفت خوان رستم است، و روز به روز بدتر می‌شود. همین چیزها با همه بدی‌هایش یک جور فیلتر می‌سازد که به نظر من خوب است و صدالبته من آدم پستی هستم که وقتی خرم از پل گذشت دیگر برایم هیچ‌چیز مهم نیست.

دیگر چه؟ پاریس شهر خوبی است. پاریس مال ماست.

احترام به نظر

سپتامبر 30, 2010

امروز روز آخر است و روز تمام احساس‌های لعنتی روز آخر هر چیزی و هرجایی. از هشت صبح پشت میزم نشسته‌ام که آخرین گزارش را تمام کنم قبل رفتن. کل طبقه خالی خالی است، بعد از نه پیدایشان می‌شود معمولا، اول از همه منشی‌ها که مجبورتر اند. فکر نکنم حتا از این نامه‌های خداحافظی به همه بفرستم که مثلا من‌ دارم می‌روم و سال خوبی بود و از پذیرش‌تان تشکر می‌کنم و لذت بردم و باقی مزخرفات. حالا که فکرش را می‌کنم، عمرن. قبل از جلسه‌ی بعداز ظهر با چند نفری که سلام‌وعلیک داشتم خداحافظی می‌کنم و قبل از تمام شدن جلسه هم که فلنگ را می‌بندم.

دی شب در شام آخر با رفقای این‌جا بحث نیمه مفصلی شد در این باره که آدم‌ها به نظر/عقیده‌ی هم احترام می‌گذارند یا به فقط به هم. پیش‌فرض این بود که اگر به کسی احترام می‌گذاری به این معنی نیست که حتما به نظرش هم یک‌جورهایی احترام می‌گذاری، که پیش‌فرض ساده‌انگارانه‌ و ساده کننده ایست. از همان دی شب فکر می‌کنم برای من این دو کاملا جداهستند، حتا در دوستی، در هم‌کاری، در یک مسافرت دسته جمعی و غیره. حتا فکر می‌کنم برعکسش هم نسبتا رایج است، این که نظر یک کسی در یک ماجرا بسیار برایم محترم باشد ولی به طور کلی هیچ احترامی برای خودش احساس نکنم. این‌ها را نوشتم که بعدا برگردم سراغش. دی شب کسی با من موافق نبود و احتمالا همین انگیزه شد که فکرم مشغول شود و این‌جا هم بنویسم.