اگر نبودی

اوت 2, 2010

فعل‌ها و جمله‌های شرطی در زیان فرانسه همان‌قدر که سخت‌اند متن یا شعر را زیبا می‌کنند و ادب و ملاحظه را در حرف‌های روزانه را نشان می‌دهند. یک خوبی زبان فرانسوی این است که کلمات و ساختار زبانی‌ای که مجری اخبار شبکه یک تله‌ویزیون استفاده می‌کند تقریبا همان‌هاییست که توی خیابان و فروش‌گاه می‌شنویم و بسیار نزدیک است به همان‌هایی که از دهان خواننده‌ی آهنگ درمی‌آید. در فارسی این طور نیست و اتفاقا کار سختی است که ساده و نزدیک به زبان توی خیابان حرف زد یا نوشت و تعادل را روی تیغ حفظ کرد: نه بی‌خیال دستور زبان شد و نه غرق در کلیشه‌ها و ترکیبات مهوع. ساختار شرطی که به روانی در زبان فرانسه است یکی از چیزهایی است اشک مترجم را در برگرداندن به فارسی درمی‌آورد.

این مقدمه‌ی بی‌ربط را نوشتم برای ترجمه‌‌ای یک ترانه‌ی فرانسوی که خیلی دوستش دارم و قبلاها برای حفظ‌کردن و تمرین همان ساختارهای شرطی کذا زیاد گوش می‌دادم و حالا هم هروقت پایش بیفتد، به خاطر زیبایی ترانه و به خاطر علاقه‌ام به خواننده‌اش ژو دَسَن Joe Dassin. ترجمه نه به متن اصلی و نه به دستور زبان فارسی و نه به هیچ چیز دیگری وفادار نیست و نشان می‌دهد یک قطره اشک هم برایش ریخته نشده است.

اگر نبودی
بگو چرا می‌بودم؟
سرگردان یک دنیای بی تو
بی‌امید، بی‌تاسف

اگر نبودی
عشق را خلق می‌کردم
مثل نقاشی که
تولد رنگ‌های روز را زیر انگشتانش
را نظاره می‌کند

اگر نبودی
بگو برای کی می‌بودم؟
این ره‌گذران خموش در آغوشم
که دوست شان نداشته‌ام [؟]

اگر نبودی
یک نقطه‌ی دیگر بودم در این دنیا
که می‌آید و می‌رود
یک نقطه‌ی گم‌شده
که به تو احتیاج دارد

اگر نبودی
بگو چه‌طور می‌بودم؟
تظاهر می‌کردم شاید به بودن
ولی به حقیقت نبودم

اگر نبودی
خودم می‌یافتم
راز زندگی را، علت اصلی را
برای خلق کردن تو
برای این که نگاهت کنم

یاوران مست

مه 11, 2010

می‌دانم که این پست پر از قضاوت احتمالا ناعادلانه و پیش‌داوری و شاید بی‌احترامی به ساحت مقدس اساتید مسلم موسیقی و مردم موسیقی‌دان ایرانی باشد، شرمنده.

یک شنبه عصر رفتیم کنسرت آقای کلهر با هم‌راهی آقای علیزاده و ضرب‌نمایی آقای خلج. با حال گرفته‌ی بعد خبر روز یک شنبه صبح و آن افسردگی عجیبی که از دیدن عده‌ی زیادی ایرانی مقیم مرکز به آدم دست می‌دهد. جایمان از سن فاصله داشت ولی می‌دیدیم و خوب می‌شنیدیم.

آقای علیزاده با همان قیافه‌ی همیشگیش آمد، و با سلانه. آقای خلج هم با نیش باز. بداهه‌ای نواختند در حد بداهه. استاد سرحال نبود البته. نیامده بود چیزی تعریف کند. تکنیک‌های  علیزاده‌ای اش را در تکرارهای پر از بی‌حالی داد دستمان. علیزاده‌ی ترکمن کجاست پس؟

بعد رفتند و آقای کلهر با پیراهن سبز و آقای خلج برگشتند. استاد با صدای کمانچه‌ش و ژست‌های کمانچه کشی اش دل همه را برد. بداهه بود این هم لابد. چیز خاصی نزد و من و بانو حتا کم‌تر از علیزاده دوست داشتیم. دورهم نوازی بود. کلهر جواب آواز تو که بی سرمه‌ چشمون سرمه سایی کجاست؟‌

بعد استراحت سه‌تایی آمدند و سیستم شد پایه گرفتن و یک جمله یک جمله زدن. همان‌قدر که سر علیزاده و کلهر پایین بود و چشمان بسته و ابروان درهم رفته. آقای خلج به صورت همه نگاه می‌کرد و به پهنای صورت می‌خندید. بعد کمی یک قل دو قل، آقای کلهر یاوران مستم را خواند که رفت چسبید ته قلبم. مرثیه‌ای خواند و مرثیه شنیدیم، والبته طولانی بود.

بعد فکر کنم حالشان یک کم بهتر شد. یکی دو قطعه ضربی زدند که به گوش من زیبا نبود و به خصوص ریتم نگه داشتن با آن تیک تیک های فلزی و حرکات بودایی دست آقای خلج و سرانگشتی زدن و تمبک‌زدن روی کمانچه‌ی آقای کلهر رفته بود روی اعصابم. صدای سلانه‌ی آقای علیزاده هم گم می‌شد هی. یک جا که به‌ش فرصت دادند یک کم عجیب نوازی کرد با تکنیک‌های تار و سه‌تار و تنبور و گیتار و این‌ها. آخرش رسیدند به یک ضربی معمولی که تر و تمیز زدند و خوب بود.

بعد بلندشدند و تشویق و رفتند و ما دست زدیم و هوار کشیدیم و برگشتند و آقای علیزاده سیم را چرخاند و از سه‌گاه قسمت اول و ابوعطا – اصفهان قسمت دوم  که منبع لایزال حال برای جماعت ایرانی به شمار می‌رود، آورد به ماهور. و یک ماهور خوبی زدند که تمام راه که پیاده برمی‌گشتیم زمزمه کردیم.

چرا می‌روم کنسرت کلا؟ چون که می‌فهمم از ایران پاشدن آمدن این‌جا و با مدیریت ایرانی این‌جا کنسرت دادن زجر عظیمی ست که آن‌ها و هرکس دیگری می‌کشند که یک کم موسیقی دست ما برسانند. حالا آقایان علیزاده و کلهر که این‌کاره اند و معروف و من اصولا ترجیحم این است که پول و وقتم را به آدم‌ها و گروه‌های کم‌تر معروف بدهم. آمدن در پاریس یا هرجای دیگری برای مخاطبی که منتظر مرغ سحر و امشب شب مهتابه است و با همه‌ی دردسرهای اجرایی و مالی ساز زدن کار ارزش‌مندیست. به خصوص در این فضایی که اندازه‌ی سالن و قیمت بلیت کنسرت سنتی و کنسرت لس آنجلسی یک صفر فرق دارد.

چرا بعدش می‌آیم و غر می‌زنم؟ برای این که داریم با کله پس می‌رویم. برای این که سی سال پیش آقای طلایی و آقای شمیرانی توی بهترین سالن‌های پاریس دونفری ساز می‌زدند و بعدش رادیو فرانسه برنامه‌شان را پخش می‌کرد و الان سی دی هایشان در کتاب‌خانه‌های کل فرانسه هست. برای این که همه جلوی چشممان زندگی هنری آقای لطفی را دیدیم. برای این که همیشه استاد استاد کردیم و ساز سحرآمیزی که آتش به جان می‌زند و هیچ‌وقت مخاطب خوبی ـ خوب تر از جناب بز ـ برای موسیقی‌مان نبوده‌ایم.

* دو روز هم صبرکردم که وقتی این را می‌نویسم دیگر سه ردیف رزرو بودن سالن هشت ردیفی و بروشور بی‌ربط برنامه که حتا اسم سلانه درش نبود و بی تناسبی سالن و گروه به بلیت سی یورویی را ننویسم.