هنوز خوب نمی‌دانم چرا خارج رفتن یک مبنای جدید در زندگی آدم درست می‌کند. این مبنا را خوب نمی‌شناسم، ولی فهمیده‌ام که به اولین شهر این ور آب ای که می‌رسی و آدم‌ها و روابطی که آن جا پیدا می‌کنی ربط دارد. بعدها که خارج ماندنی شدی ولی از آن شهر رفتی و دوستان جدید پیداکردی ـ با تاثیر دادن قوی‌تر ملاک‌های شخصی و نه صرفا جغرافیایی ـ و شرایط زندگی تغییر کرد، مثلا از زندگی دانش‌جوی بلاتکلیف فوق به زندگی آرام کارمند اروپایی، همان وقت‌ها که موقع یاد کردن فیل از هندوستان و فیلان هم‌قطار است، می‌بینی که تهران و دوست‌های مهمانی خداحافظی همه‌ی دل‌تنگی نیستند.
دی‌شب شام دورهم بودیم، با دوستانی از پنج‌سال و خورده‌ای پیش، گرنوبل. از آن روزها که چند جوانک مشتاق بودیم تا به امروز هزار اتفاق افتاده است و قرار است بیفتد و زندگی‌هایمان آن‌قدر متفاوت است که ممکن است هیچ‌وقت دیگری نشود در توقف بین راه یکی از ایران به انگلیس و پاریس بودن اتفاقی آن یکی و … شب دیگری ساخت که خوب رنگین باشد و پر از آن‌همه آشنایی. ی

عنوان برگرفته از این شعر محسن نامجو: ی

من لولیتایی می شناختم

نقاش ِ طبیعت ِ بی جان

خسبیده در پَر ِ قو

تهران


{ بی

توی اتاق اجاره‌ای نشسته‌ام و اسلایدهای ارائه‌ی فردایم را مرور می‌کنم. تله‌ویزیون روشن است، همین‌طوری و هیچ‌کدام از بیست و خورده‌ای کانالش انگلیسی یا فرانسه نیست. گذاشته بودم یک‌جایی که آهنگ پخش می‌کرد. تمام شد و اخبار شروع شد و یک ربع خبرش ایران بود. یک کلمه درمیان می‌گفت اتم.
از چیزهایی که نشان می‌داد نتوانستم بفهمم ماجرا چیست. احمدی‌نژاد را با دور کند نشان می‌داد که مشت‌هایش را گره کرده و بالا پایین می‌برد، جور تحقیرآمیزی که خوشم نیامد. بعد رفسنجانی و خاتمی و نطنز و توپ و تانک و درگیری خیابان‌ها و بسیجی‌های عکس به دست. یکی دوتا ایرانی هم نشان داد که انگار تحلیل می‌کردند ولی فارسی حرف زدنشان را نمی‌شد شنید.

آن هیجان و نگرانی که یک‌هو آمد را خواستم بنویسم. بعد فکر کردم چه‌قدر معنی بی‌خبری عوض شده است. من حداکثر فردا صبح اینترنت وصل می‌شوم و از هزارجا می‌فهمم ماجرا چیست و تحلیل‌ها و غیره. فکر کردم بیست سی سال پیش، مردم (گاهی) تنها بچه‌شان را می‌دادند دست قاچاقچی که بین گوسفندها از مرز رد کند و طرف خودش را برساند اروپا و یک‌جا بماند، و دو سه ماه بعد دو خط نامه بفرستد که سلام من خوبم و سلامتم و چی چی.
دلی داشتند ها، نه؟

امتحان کنید یک هفته بی‌خبری را، نه حتا از حال خانواده و همسر و این‌ها، کلا، از موشک کاوش‌گر، از آتش‌فشان، از این اینترنت لعنتی.

بی‌ربط: رفسنجانی را که نشان می‌داد زیرنویس کرد ehen president
خنده‌ام گرفت و دلم می‌خواست به‌شان بگویم ای بابا…

یاوران مست

مه 11, 2010

می‌دانم که این پست پر از قضاوت احتمالا ناعادلانه و پیش‌داوری و شاید بی‌احترامی به ساحت مقدس اساتید مسلم موسیقی و مردم موسیقی‌دان ایرانی باشد، شرمنده.

یک شنبه عصر رفتیم کنسرت آقای کلهر با هم‌راهی آقای علیزاده و ضرب‌نمایی آقای خلج. با حال گرفته‌ی بعد خبر روز یک شنبه صبح و آن افسردگی عجیبی که از دیدن عده‌ی زیادی ایرانی مقیم مرکز به آدم دست می‌دهد. جایمان از سن فاصله داشت ولی می‌دیدیم و خوب می‌شنیدیم.

آقای علیزاده با همان قیافه‌ی همیشگیش آمد، و با سلانه. آقای خلج هم با نیش باز. بداهه‌ای نواختند در حد بداهه. استاد سرحال نبود البته. نیامده بود چیزی تعریف کند. تکنیک‌های  علیزاده‌ای اش را در تکرارهای پر از بی‌حالی داد دستمان. علیزاده‌ی ترکمن کجاست پس؟

بعد رفتند و آقای کلهر با پیراهن سبز و آقای خلج برگشتند. استاد با صدای کمانچه‌ش و ژست‌های کمانچه کشی اش دل همه را برد. بداهه بود این هم لابد. چیز خاصی نزد و من و بانو حتا کم‌تر از علیزاده دوست داشتیم. دورهم نوازی بود. کلهر جواب آواز تو که بی سرمه‌ چشمون سرمه سایی کجاست؟‌

بعد استراحت سه‌تایی آمدند و سیستم شد پایه گرفتن و یک جمله یک جمله زدن. همان‌قدر که سر علیزاده و کلهر پایین بود و چشمان بسته و ابروان درهم رفته. آقای خلج به صورت همه نگاه می‌کرد و به پهنای صورت می‌خندید. بعد کمی یک قل دو قل، آقای کلهر یاوران مستم را خواند که رفت چسبید ته قلبم. مرثیه‌ای خواند و مرثیه شنیدیم، والبته طولانی بود.

بعد فکر کنم حالشان یک کم بهتر شد. یکی دو قطعه ضربی زدند که به گوش من زیبا نبود و به خصوص ریتم نگه داشتن با آن تیک تیک های فلزی و حرکات بودایی دست آقای خلج و سرانگشتی زدن و تمبک‌زدن روی کمانچه‌ی آقای کلهر رفته بود روی اعصابم. صدای سلانه‌ی آقای علیزاده هم گم می‌شد هی. یک جا که به‌ش فرصت دادند یک کم عجیب نوازی کرد با تکنیک‌های تار و سه‌تار و تنبور و گیتار و این‌ها. آخرش رسیدند به یک ضربی معمولی که تر و تمیز زدند و خوب بود.

بعد بلندشدند و تشویق و رفتند و ما دست زدیم و هوار کشیدیم و برگشتند و آقای علیزاده سیم را چرخاند و از سه‌گاه قسمت اول و ابوعطا – اصفهان قسمت دوم  که منبع لایزال حال برای جماعت ایرانی به شمار می‌رود، آورد به ماهور. و یک ماهور خوبی زدند که تمام راه که پیاده برمی‌گشتیم زمزمه کردیم.

چرا می‌روم کنسرت کلا؟ چون که می‌فهمم از ایران پاشدن آمدن این‌جا و با مدیریت ایرانی این‌جا کنسرت دادن زجر عظیمی ست که آن‌ها و هرکس دیگری می‌کشند که یک کم موسیقی دست ما برسانند. حالا آقایان علیزاده و کلهر که این‌کاره اند و معروف و من اصولا ترجیحم این است که پول و وقتم را به آدم‌ها و گروه‌های کم‌تر معروف بدهم. آمدن در پاریس یا هرجای دیگری برای مخاطبی که منتظر مرغ سحر و امشب شب مهتابه است و با همه‌ی دردسرهای اجرایی و مالی ساز زدن کار ارزش‌مندیست. به خصوص در این فضایی که اندازه‌ی سالن و قیمت بلیت کنسرت سنتی و کنسرت لس آنجلسی یک صفر فرق دارد.

چرا بعدش می‌آیم و غر می‌زنم؟ برای این که داریم با کله پس می‌رویم. برای این که سی سال پیش آقای طلایی و آقای شمیرانی توی بهترین سالن‌های پاریس دونفری ساز می‌زدند و بعدش رادیو فرانسه برنامه‌شان را پخش می‌کرد و الان سی دی هایشان در کتاب‌خانه‌های کل فرانسه هست. برای این که همه جلوی چشممان زندگی هنری آقای لطفی را دیدیم. برای این که همیشه استاد استاد کردیم و ساز سحرآمیزی که آتش به جان می‌زند و هیچ‌وقت مخاطب خوبی ـ خوب تر از جناب بز ـ برای موسیقی‌مان نبوده‌ایم.

* دو روز هم صبرکردم که وقتی این را می‌نویسم دیگر سه ردیف رزرو بودن سالن هشت ردیفی و بروشور بی‌ربط برنامه که حتا اسم سلانه درش نبود و بی تناسبی سالن و گروه به بلیت سی یورویی را ننویسم.

فرض کنید که شرکتی داریم که یک وقتی طولانی‌ترین خط هوایی بدون توقف جهان را داشت، رو به رشدترین شرکت هواپیمایی جهان شناخته می‌شد و در عین حال یکی از ایمن‌ترین، مدرن‌ترین، و پردرآمدترین شرکت‌های هواپیمایی دنیا نیز به شمار می‌رفت (منبع).
فرض کنید که به هزار و یک دلیل، الان از آن شرکت یک «چیز» دولتی ای مانده با ۴۸ هواپیما، که الان‌ها احتمال ممنوعیت پروازهایش به اروپا هم مطرح است.
و البته در جهانی زندگی می‌کنیم که یک ارزان‌ترین و بی‌کیفیت‌ترین شرکت هواپیمایی‌اش ـ که خود من شخصا مشتری ویژه و مخلصش هم هستم ـ ایزی جت، چهل و پنج میلیون مسافر در سال جابه‌جا می‌کند، با گردش مالی‌ای درحدود سه هزار میلیون یورو (اگر جمعیت تهران کمی بیش‌تر ده میلیون فرض کنیم، می‌شود گفت مثلا همه‌ی تهرانی‌ها در سال چهاربار پرواز کنند، با متوسط هزینه صدوپنجاه هزار تومن رفت و برگشت.)

صحبت ولی این‌ها نیست. این است که شرکت را در این شرایط سخت تحریم و رقابت، حتما در پایین رده در لیست انتخاب مسافر نگه‌داریم. چه‌طوری؟ عرض می‌کنم.
ـ اصولا سایت نداشته باشیم، یا اکر هم داریم کاری کنیم که بالا نیاید و تویش هیچ اطلاعاتی، حتا آدرس دفاتر خارج از ایران و شماره‌شان را نگذاریم. جدول پرواز یا قمیت بلیت یا خدای‌نکرده فروش آن‌لاین که اصلا خوابش هم نباید دید.
‫ـ کارکنان دفتر فروش بلیت را ‬آموزش دهیم که تا می‌توانند بی‌ادب، گستاخ، حق به جانب و کارراه ننداز باشند.
ـ سیستم را طوری طراحی کنیم که وقتی مشتری زنگ می‌زند بعد بیست‌بار پشت خط معطلی منصرف شود و یک راهی پیدا کند بیاید تا دفتر فروش. آن جا ولی هرسه نفر فقط تلفن جواب دهند و مشتری بعد از علافی شدید به ذهنش برسد بهتر است برود بیرون و با موبایل زنگ بزند.
ـ خدمه‌ی پرواز را هم با تلاش مضاعف بی‌تربیت و بی‌شعور انتخاب کنیم. دوره‌ی جواب‌های سربالای زننده دادن، زشت برخوردکردن و خیره و از روی نفرت نگاه کردن تقریبا الزامی است.
‫ـ باقی قضایا به نفع است البته، خرابی صندلی هواپیما، برخورد دشمنانه‌ی هنگام رسیدن به مقصد و غیره.‬

‫ولی هنوز یک چیز باعث می‌شود که هواپیمایمان خالی نرود و بیاید، ولی آن‌هم مهارت شدید فروشندگان داخلی و حدود صد یورو ارزان‌تر بودن و البته مستقیم بودن پرواز است. اگر به همین روش پیش برویم، این‌ها هم کم کم برطرف می‌شود و به مقصدمان می‌رسیم. پیشاپیش سفر به خیر. ‬