وبلاگ نوشتن یک بیماری مزمن است، یک مشغله تمام وقت که مریم نوشته بود، یک احساس متناقضی است بین اشتیاق برای ثبت کردن یک حرف، یک ایده یا حتا یک خاطره و ترس از دست دادن یک امنیت یا حتا تصور خود ساخته از امنیت که یک فاصله ای بین نویسنده و مخاطب درست می کند. وبلاگ ننوشتن یک بیماری پیش رفته است که انگار دارد یکی یکی فشارهایی که نوشتن و منتشر کردن یک پست می توانست آزاد کند و از روی دوش نویسنده بردارد را درخودش جمع می کند. وبلاگ ننویس ها موجودات رنجوری اند.

سه اتفاق تقریبا مشابه و نزدیک به هم باعث شد تصمیم بگیرم وبلاگ دوستانم را ـ آن هایی که از زندگی شخصی و احوال درونی شان می نویسند ـ را دیگر نخوانم. لیست خواندنی هایم را کوتاه کردم و به سختی به ش اضافه می کنم. شاید هم این باعث شد که دست خودم هم به نوشتن نرود. روز به روز سرد تر شوم، و یک روزی احساس کنم که بیماری ننوشتن ام دارد شدید می شود.

دو سه ماه گذشته برایم پر از اتفاق بود. یکی شان کار کردن همزمان روی دو مقاله که مکمل هم اند و ارجاع های زیادی به هم دارند، هرچند برای دو جای مختلف می فرستمشان و اگر یکی شان قبول نشود آن یکی از قوت می افتد. بعد از وقفه ای که این دو سال در مقاله نوشتن افتاده بود دوباره به این  تمرین نفس گیر برگشتم و هنوز نمی توانم بگویم برایم لذت بخش است. تنها چیز لذت بخش این تجربه برایم این است که کارفرمای پروژه یک مشکل جدی صنعتی دارد و کارهای که ما انجام می دهیم دارد به دردی می خورد و یک مقداریش عملی می شود و حداکثر استفاده اش گزارش توی قفسه نیست. قراردادم ماه سپتامبر تمام می شود و راستش هیچ تمایلی به دنبال کار گشتن ندارم. این مدرسه جای خوبی است.

یک جای این بلاگ باید بنویسم و آویزان کنم که وبلاگ می نویسم که فارسی نوشتن از یادم نرود

 

تیتر: شعار انتخاباتی فرانسوا اولاند، رئیس جمهور فرانسه از دوهزار و دوازده

Advertisements

راستش از وقتی که گوگل ریدر تعطیل شد فکر کردم که زود می آیم و وبلاگ می نویسم. نمی دانم این حس بده کاری به وبلاگ از کجا می  آید، که هر وقتی هر اتفاقی می افتد من توی ذهنم سریع یک روایت وبلاگی ازش  می سازم و به انتخاب کلمه ها فکر می کنم و انگار که جمله را نوشته باشم و پیش رویم باشد، دوبار و چندبار می خوانمش و خوشم نمی آید و فکر کی کنم که فارسی نوشتنم دارد با سرعت زیادی نابود می شود.

چند روز پیش یک سال شد که ساکن پای تخت شده ام ـ یک سال قبلش بیشتر آخر هفته ها پاریس بود و برای کار می رفتم بوردو ـ و می شود گفت یک سال شد که من و بانو کنار هم زندگی کردیم. از خودم می پرسم چه چیزی تغییرکرده و چه چیزهایی دارد تغییر می کند؟  

یکی از همین آخرهفته هایی که با دوست های ایرانی این جا دور هم بودیم، یک لحظه ی خیلی خیلی سریعی، مثل وقتی که تکه بزرگ یخ توی دهنه پارچ گیر کرده و آرام آرام آب می شود تا یک هو سربخورد و بغلطتد پایین و بعد یک کمی ورجه وورجه برگردد سرجایش، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و انگار نه انگار که تا حالا توی دیواره ی تنگ پارچ گیرکرده بود و داشت عرق می ریخت و آب می شد، همین طوری یک چیزی در من سرخورد و غلطتید پایین. آن روز عصر و فردا و و پس فردایش هم اتفاقی نیفتاد، انگار نه انگار که یک چیزی که گلویم را فشار می داد آب شد و رفت. بعدتر ها ولی احساس کردم که آن اتفاق واقعا افتاده و مثل گوش هایی که نمی شنیدند حالا شنوا شده اند و دارند کلی موسیقی دور و اطراف را کشف می کنند.

باقی تغییرها مهم نیستند. تایستان از گرما می پزیم و در فرانسه کولر وجود ندارد و از اواخر پاییز از سرما می لرزیم چون انرژی گران است و راه ها دور است و قطارهای شلوغ و این همه برنامه ی خوب تله ویزیون هیچ کدام به فارسی نیستند. مهم ـ شاید فقط برای من ـ این است که سی سالگی آمد و رفت و آن همه سنگینی ای که داشت توهم بود و خورشید دانه دانه ی دقیقه هایی را که با شب می بازد چند ماه دیگر پس خواهد گرفت. 

این چند روز آیتم های گودرم یکی درمیان درباره ی ستیو جابز است و البته تقریبا همه فارسی زبان ها یک جور بد و بیراه است و تفریبا نصفشان باز نشر یک سری مزخرف از جمله این که استیو جابز و .شرکت اپل آدمها را زندانی کرده اند و تولید محصولات اپل باعث آلودگی محیط زیست شده و چیزهایی با همین ارزش محتوایی. رفتار وبلاگستان فارسی هم کمابیش این طور بوده، به گزارش بی بی سی فارسی

خوب است درباره ی ماجرا صحبت کنیم و سعی کنیم بک کمی اظهارنظرهای هیجان زده و احساساتی و بی دقت را با توضیح و دلیل جایگزین کنیم. خیلی ها نوشتند و هم خوان کردند که محصولات اپل گران است، محدود کننده است، زندانی کننده است، آزادی همه را فدای محصولاتش کرده، و با صدای بلند اعلام کردند که هیچ وقت چیزی با علامت سیب گاز زده را نخواهند خرید و بعضی ها هم به تقلید از ستالمن گفتند از مردنش خوش حال اند.

 من طرفدار محصولات اپل ام، به چند دلیل جدی: این که به نسبت کارآیی معادلشان بسیار ارزان اند، این که در طراحی آن ها کاربر یک موجود هوشمند و باشعور درنظر گرفته شده که نسبت به جزییات حساس است و در نتیجه زحمت زیادی کشیده شده که اشتباهات و نقص سخت افزاری و نرم افزاری حداقل باشد. به این خاطر که طراح همیشه چند قدم از کاربر جلوتر است و با پیش نهاد امکانات و انتخاب های کاربردی غافل گیرش می کند. به این خاطر که آدم با یک سیستم محصول طرف است که با همدیگر جور اند و از همه مهم تر قابل اعتماد. این ها البته برای کسی که یک محصول اپل داشته باشد توضیح واضحات است و برای کسی که هنوز تجربه نکرده تقریبا غیرقابل فهم، یا نا ملموس.

 به هرحال خصوصیات محصولات اپل نمی تواند فقط به خاطر ستیو باشد. به نظرم عده ی زیادی در شرکت ـ اگر نه همه ـ دغدغه شان همین است و تلاش می کنند ایده هایشان را عملی کنند. زندگی جابز پر از بالا و پایین عجیب است و جدا از ماجراهای مربوط به شکست و موفقیت محصول، قضیه ی سرطان داشتن و هرروز منتظر مردن بودن برای من تاثیر گذار است. ولی اهمیت اصلی جایز و اپل برای من این است که مخالف جریان شنا می کنند، و مدل تجاریشان بر اساس راضی کردن مشتری پرتوقع و طالب کیفیت است، و نه سرهم بندی و ارزان تمام کردن ماجرا. برخلاف اظهارنظرهایی که اپل را زندان بان می دانند، من فکر می کنم اپل تلاش کرد نشان دهد که کامپیوتر هم معنی ویندوز نیست و راه دیگر و انتخاب دیگری هم هست. تمام سالهایی که عمو بیل و شرکا داشتند افتضاحی به اسم ویستا را بالا می آوردند که با ضدوبندهای عجیب و غریب روی همه کامپیوتر نصب شده بود و اگر می خواستید هر سخت افزاری، از هر شرکتی بخرید باید حتما پول یک ویستا را می دادید شرکت اپل دنبال راهی بود که دوام بیاورد و بتواند یک محصولی که متفاوت است و می تواند نظر کاربر را جلب کند را به بازار برساند. الان محبوبیت لپ تاپ مک و سیستم عامل لیون آن قدر زیاد است و به لطف گسترش فروش و اثر تولید انبوه قیمتش تا حدی رقابتی شده، طوری که جامعه دانشگاهی درصد استفاده اش از نصف گذشته. و این خبر خوبی است چون که خروج از امپراتوری ویندوز نرم افزار نویس ها را به تولید برنامه برای مک تشویق کرده و روز به روز نرم افزارهایی که فقط برای ویندوز طراحی شده بود ـ و دقیقن به همین دلیل خیلی ها از جمله خود من ناگزیر اند ویندوز داشته باشند  ـ برای مک هم می آیند و این خبر بسیار خوبی است.

 باقی غرغرها درباره ی آیفون و آی تیون و اپل ستور واین که باید نرم افزارهای تلفن  را حتما خرید و این که باید از طریق شرکت اپل خرید و باید نرم افزار تایید شده باشد، به نظرم جدی نیست. وقتی که ذهنیت نادرست این که کلا نرم افزار مجانی است و پدیدآورنده اش حقی ندارد و ما حق داریم بدزدیمش و استفاده کنیم اصلاح شود، این حرف ها هم دیگر جایی شنیده نمی شود.

دنیا بدون جابز چیز خاصی کم نخواهد داشت. شاید اگر همه چیز در اپل خوب پیش می رفت و جایز اخراج نمی شد، ییکسار درست نمی شد و کارتون هایی این قدر زیبا نمی آفرید. شاید در عوض مک بوک پیشرفت شگرفی می کرد، یا مثلا آی فونی که چهارسال دیگر خواهد رسید امروز به بازار آمده بود.

دیشب رفتیم پیش اکران فیلم سیزده پنجاه و نه، و از این طور تیتر زدنم معلوم است که نه تنها فیلم را دوست نداشته‌ام، که باقی شب هم اعصابم از این ابتذال بی‌اندازه‌ای که سینمای ایران را گرفته و به این‌جا رسیده که پرویز پرستویی هم تویش غلت بزند و مشاور هنری اش باشد به هم ریخته بود. پرستویی هنرپیشه‌ی همیشه محبوب من است. آدمی است که جرات نقش عوض کردن دارد و توی یک قالب غرق نمی‌شود. بازی اش در مارمولک، مرد عوضی، لیلی با من است و غیره استثنایی است. همان سهل ممتنع معروف که به نظر من اوج یک کار هنری است. همان حسی که بیننده بازیگر را صاف و ساده روبه‌روی خودش ببیند، نه از لای دوربین و دکور و گریم و نورپردازی. فیلم در بهترین سالن اروپا نمایش داده شد. یک سالن خصوصی کاملا حرفه‌ای که مشتری‌هایش دست اندرکاران سینما هستند و برای کارشناسی‌های پیشرفته به آن سالن می‌روند، مثلا جیمز کامرون، پیش اکران آواتار. از کجا می‌دانم؟ سالن سالی دو سه بار باله و اپراهای کله گنده ـ مثلا بلشو ی مسکو ـ را مستقیم پخش می‌کند که مردم عادی می‌توانند بروند، و بلیتش حدود پنجاه یورو است. خدا نگه دارد بخش فرهنگی سفارت و دست و دل‌بازیش را.

فیلم سیزده پنجاه و نه که به زودی در ایران اکران خواهد شد یک فیلم زشت و ضعیف است. بزرگ‌ترین ضعفش فیلم‌نامه است که جدا از نیمه تقلبی بودنش (فیلم خداحافظ لنین) کاملا لو رفته است و هیچ گره یا کششی ندارد. دیالوگ‌ها روی کلیشه را سفیدکرده اند. روال داستانی گاف‌های بی‌اندازه دارد، و نقش‌های اضافی بی‌ربط بی‌محتوا. شخصیت‌ها، حتا اصلی‌ها نپرداخته اند و خلاصه چندین بار در فیلم با تمام وجود می‌خواستم صدای فیلم را ببندم که فقط تصویر را دنبال کنم.
واقعا چرا فیلم‌نامه‌نویسی این‌قدر درب و داغون است؟ چرا فیلم‌نامه نویس کارش را به چندنفر دوست و آشنا و بزرگ‌تر نشان نمی‌دهد که بخوانند و بگویند کجاهایش پرت و پلاست؟ چرا خودش حاضر نیست سه بار از روی دیالوگ‌ها بخواند و ببیند حالش به هم می‌خورد یا نه؟

حالا چرا فکر می‌کنم چرا فیلم زشتی است؟ برای این که ایده‌ی داستانی پشت ماجرا ـ حتا با تکراری بودنش ـ جذاب و کشنده است و قابلیت این را دارد که در فضاها مختلف ساخته شود. داستان کسی در یک زمانی بی‌هوش می‌شود و سال‌ها بعد به هوش می‌آید، و از فضای جنگ یا درگیری خیابانی به یک دنیای دیگر می‌آید. سید جلال (پرستویی) اول فیلم ـ حتا قبل از تیتراژ ـ فرمانده گروه یا چنین چیزی است که موج انفجار می‌گیردش و به کما می‌رود و سی‌سال بعد، همان روزی که دکتر بدجنسه‌ی فیلم پیش‌نهاد می‌دهد دیگر دستگاه‌ها را از بدنش قطع کنند بگذارند راحت بمیرد، به هوش می‌آید و یا حسین می‌گوید. گره اصلی داستان این است که آقای پروفسور دکتر خوش‌قلب (مشایخی) می‌گوید نباید شوک به‌ش وارد شود و باید همان فضای سی‌سال پیش را برایش درست کنیم و غیره. و از همین جاست که یک ابتذال بی‌اندازه‌ای در پیداکردن و آوردن هم‌رزمان قدیم ـ که همه‌شان از اجتماع پس‌زده شده‌اند و یکی معتادشده و یکی هم کارخانه دار و پول‌دار ـ سلام کلیشه‌ی سینمای جنگ ـ‌ و این‌که زن سیدجلال مرده و باید دخترش نقشش را بازی کند شروع می‌شود. فیلم زشت است چون بیننده را هویج فرض می‌کند. چون سیدجلال به هوش آمده نمی‌داند زنش را یادش نیست یا هست. چون نمی‌داند این سوال را دارد که چندوقت بی‌هوش بود و جنگ چی‌شد و این‌ها یا نه. چون حتا نمی‌داند باید با پیرشدنش مواجه بشود یا نه. چون جزییات صحنه‌ی جنگ را یادش است، ولی توش چشم دخترش که نقش زنش را بازی می‌کند نگاه می‌کند و نمی‌داند باید عشقولانه در کند یا تعجب کند و شک داشته باشد. پرستویی طفلک باید بار همه‌ی خالی بودن فیلم‌نامه را توی کلوزآپ صورتش بکشد و آخرش هم از اتاقی که چهارتا دوربین مداربسته دارد، که تحت کنترل دوتا پزشک و یک کارگردان و تیمش هستند، روز روشن وقتی دخترش توی همان اتاق خواب رفته سرحال و بی سروصدا لباس‌هایش را تنش کند و عصا زنان از بیمارستان ـ از بخش مراقبت ویژه‌ ـ برود بیرون و گم‌شود. هویج را زیاد گفتم. تره فرنگی شاید.

آقای پرستویی، آقای سالور، آقای مشایخی، شما واقعا از آن صحنه‌ای که دختر در نقش زن سیدجلال خبر حامله بودنش را به سیدجلال می‌دهد و سیدجلال رویش را می‌کند آن ور و می گوید «ای نامرد حالا خبر می دی؟ » خجالت نمی‌کشید؟ بی‌تعارف، بی‌ریا، خجالت نمی‌کشید از این همه مزخرف بودن و زشت بودنی که توی این دودقیقه جمع کرده‌اید؟

بگذریم. فیلم را همان قبل تیتراژ پایانی‌اش فراموش کردیم و آمدیم بیرون و نگاه کردیم به چیک چیک عکس گرفتن مردم با پرستویی و تشکر و تملق فیلم. دریا آشوری گوشه‌ای بود و هنوز نرفته بود جلو برای عکس گرفتن. به خانم بازیگر گفتم این چه وضعش است؟ گفت بابا شما هم، مگه نمی‌دونین اوضاع تو ایران چه طوره؟

نمی‌دانم واقعا. حالا فیلم اکران می‌شود و می‌بینیم مردم چه می‌گویند. روزشماری می‌کنم برای دیدن فیلم آقای فرهادی، که آدم‌های مورد اعتمادم تعریفش را کرده‌اند و برایم شده یک کور سوی امید به این سینمای فرورفته در کمای طولانی.

پی‌نوشت: لازم به تکرار دائم نبود که این فقط نظر من است و من این طور فکر می‌کنم.

سال نو

مارس 23, 2011

روز اول سال، ساز به دست و دسته‌ی سنگین ساک پر از خرت و پرت به شانه وقتی از خانه به دانشگاه می‌رفتم بیش‌تر به شبیه کسی بودم که دارم می‌رود پیک‌نیک، تا مثلا سرکار و جلسه. خرت و پرت‌ها عبارت بودند از شیرینی ایرانی، وسایل هفت‌سین، پارچه‌جات خوش‌گل با طرح ایرانی و شمع‌دان و چای و قوری و غیره. این‌جایی که من کار می‌کنم رسم است که آدم تازه رسیده یک سور رسیدن ـ عبارت از چیپس و پفک و آت و آشغال و نوشیدنی الکل‌دار و آب‌میوه ـ بدهد، بهانه که بقیه هم بیایند و آشنا بشویم و این‌ها. همین شد که من دلم خواست هفت‌سین  بچینم و شیرینی ایرانی و چایی بگذارم. حالا خوب شد یا بد را نمی‌شود فهمید، چون فرانسوی‌ها آدم‌های محافظه‌کاری هستند و بدت را جلویت نمی‌گویند.

سال جدید را خوش آغاز کردیم، در کنار آدم‌هایی که نزدیک‌ترین تجربه‌ی من با جمع دوستانه‌اند و علت با هم بودمان از هم‌درس، هم‌کار، هم‌شهری سابق و این‌ها نیست. شروع سال جدید برای من از عصر یک‌شنبه بود که به مهمانی دسته‌جمعی رفتیم و تا تحویل سال ماندیم و برگشتیم و نیمه چرتی و فردایش تا سفره‌ی هفت‌سین در دانشگاه. بعد از ظهرش که به کار و جلسه و غیره گذشت و آماده شدن برای سمینار دوروز بعدش. این است که هرکسی به م تبریک عید می‌گوید از یاد نوروز افتادن خوش‌حال می‌شوم. و این سبزه که از دوشنبه روی میزم مانده و قدکشیدنش به چشم می‌آید.

شنبه شب، رفته بودیم کنسرت موسیقی ایرانی. صدیق تعریف و گروه نوروز، در سالن سازمان جهان عرب. اجرای خوب گروه، کیفیت عالی سالن و صدا و صندلی‌ها و نیمه خالی بودن سالن بماند. در تصنیف آخر، وقتی می‌خواند «دوره‌ی رهایی فرا می‌رسد» و تکرار می‌کرد «رهایی» «رهایی» تمام حال خوش آن روزم رفت. شرطی شده‌ام، یا هرچی.

چندسال پیش ـ سال چهل دو ـ که دانش‌جو بودیم یک سالی بود که همه‌ش خبر بد داشت، مرگ آدم‌هایی که می‌شناختم، یا مثلا خانواده‌ی دوستان. آخر اسفند روزشماری می‌کردیم که این سال نحس تمام شود و برود. بعدها بزرگ شدیم و فهمیدیم که این طورها هم نیست قربان، به سال و ماه نیست که. س

رئالیته

ژانویه 20, 2011

Je voyais la réalité, qui est le plus puissant des hallucinogènes.

Romain Gary

این جمله‌ را آقای رئیس آینده گفت، پنج‌شنبه ‍ که به‌ش زنگ زده بودم برای هماهنگی‌های آخر. گفت که نیست و بیرون جلسه دارد و بهتر است از دوشنبه بروم. کلا آماده بودم که از همین جمعه صبح بروم. حالا افتاد دوشنبه. نمی‌دانم چرا اینقدر ذوق دارم برای یک کار نه تا پنج ـ سلام سارا ـ‌ که می‌دانم یک سال بعد قرار نیست کلا تمام شود. حس خوب روزهای دور را دارم، شرکت خودمان در ایران، و کار بیست‌وچهار ساعته. کار برای خودم. غلط نیست که بگوییم فرانسه آدم را تنبل می‌کند. به خصوص ماه‌های اول که نمی‌دانی با این خالی بزرگ شنبه و یک‌شنبه، و روزهایی که کوتاه‌اند و کارهایی که به تصور تو یک روزه‌اند ولی قرار است دوماه طول بکشند چه کار کنی. این خالی بزرگ برای من خیلی خوب بود. فهمیدم یک وقتی برای خود داشتن ژست گرفتن نیست و مهم است. فهمیدم دسته جمعی و با موافقت جمعی کار را پیش بردن چه قدر فرق دارد تا تک‌روی و دیکتاتوری در اجرای کار، و این که چه‌قدر چه طور رسیدن به هدف از خود هدف جدی‌تر است.

روز آخر، خداحافظی‌ها، یعنی همان دو کلمه که من می‌روم خداحافظ و کجا می‌روی و پاریس می‌روم و چه‌کار می‌خواهی بکنی؟ و کار می‌خواهم بکنم، بیش‌تر از نصف پربود از نگاه‌ سرد و نیمه حسودانه‌ی هم طبقه‌ای ها. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم این‌جا پدیده‌ای بود کلا، با این‌همه سنگینی فضای کار و احساس اضافه بودن. هفته‌ی پیش نتیجه‌ی مثبت پرونده‌ی رئیسم برای دانشیارشدن آمد، توی نامه‌ی های رسمی و خطاب به همه (سیستم این‌است که یک پرونده‌ی مفصل که حاصل چندسال کار و پابلیکیشن‌ است را یک کمیته بررسی می‌کند و اجازه‌ی جلسه‌ی دفاع می‌دهد، شبیه دفاع از تز، و بعد از دفاع هیات ژوری درجه‌ی دانش‌یار را رسما می‌دهد). نه آن‌روز بعد از ظهر، نه فردایش، و نه تا دیروز که یک هفته‌ گذاشته بود، هیچ‌کس، دقیقا هیچ‌کس نیامد به‌ش تبریک بگوید، یا یک میل دو خطی بفرستد. به‌ش گفتم نوبر می‌دانی چیست؟ این لابوی شما نوبر است و خوش‌حالم که دارم به سلامت ازش فرار می‌کنم.

درعوض، دانش‌جوی دکترایی که داشتم و هم‌سرش که امسال تز شروع کرده یک یادگاری درست‌کرده بودند، به دست خودشان، و دم آخر به‌م دادند: آویز پارچه‌ای سنتی چینی. «رسم روزگار چنین است»

رویا

سپتامبر 24, 2010

از همین که سرکلاس دارم وب‌لاگ می‌نویسم می‌شود فهمید که کلا برای جامعه‌ی آکادمیک فرانسه بد نشد که من امسال استاد (معلم دانشگاه) نشدم. این کلاس هم تو مایه‌های هنرپیشه مهمان است. درس ارتباطات، و برای دوره‌ی فوق دانش‌جویان افورماتیک پروداکتیک (معادل فارسی ندارد) چینی‌هاست. فرقش با کلاس‌های فرانسوی‌ها این است که باید انگلیسی حرف‌زد و بچه‌ها هم حرف گوش‌کن اند. یک کار به‌شان می‌دهی و انجام می‌دهند و اصلا با آن فاجعه‌ی که یک‌سال خورده‌ای پیش داشتیم قابل مقایسه نیست. به خصوص آن بچه پررویی که سر کلاس برای خودش ساندویچ درست کرد، یا آن یکی که سیگار می‌پیچید برای باقی روز.

هدف این‌کلاس این است که سعی کنیم به این جوانان برومند نشان بدهیم ارئه‌ی یک مطلب با/بی اسلاید و پاورپوینت خدادادی نیست و می‌شود یک گرفت و تکنیک‌های سردستی دارد و این‌ها. روشمان هم این‌است که به‌شان یک مجموعه نقاشی عجیب و غریب داده‌ایم (از این نقاشی‌های هنری نه مناظر ساده) و یک کمی وقت که یک‌کدام را خوششان نمی‌آید انتخاب کنند و بعد بیایند درباره‌ی این‌که چرا خوششان نمی‌آید توضیح بدهند. هدف این است که مستقل از موضوع، ایرادهای ساده مثل یک‌ جا ایستادن، نگاه نکردن، تند و یواش حرف زدن، بی مقدمه و بدون ساختار حرف زدن و غیره را نشانشان بدهیم.

***

الان از کلاس می‌آیم و خواستم قبل رفتن پست را تمام کنم و بفرستم. کلاس خوب بود. آقای رئیس بلد بود که ترسشان را بریزد. ادایشان را در می‌آورد (بزرگ می‌کرد) که خود آدم‌ها هم بتوانند آن یخ اولیه را بشکنند. ارائه‌ها هرکدام بهتر از دیگری شدند، چون حواسشان به اشتباه‌های قبلی بود. آخر  هم آن تیکه فیلم معروف درس‌هایی از ارائه‌کردن استیو جابز را گذاشتیم همه کیف کردیم.

الان دیدم چندتا ای‌میل آمده با عنوان آرزوی من. یادم رفته بود، اول کلاس آقای رئیس به‌شان گفته بود بزرگ‌ترین آرزویشان را بنویسند و برایش ای‌میل بزنند (من در کپی). به این دلیل که جلسه‌ی بعد باید همین آرزویشان را ارائه بدهند و تمرین کنند که بقیه را هیجان‌زده و علاقه‌مند کنند، و ایده این بود که به خاطر سختی یا هرچی آرزویشان را تغییر ندهند.

چندتا از آرزوها را خواندم. «یک بیمارستان خیلی خیلی بزرگ در چین بسازم و همه‌ی دکترها را جمع کنم و بهترین سیستم را تا مردم در صف‌های طولانی نایستند. بعدا قسمت انکوباتور می‌سازم برای بچه‌هایی که بیمار به دنیا می‌آن» یا آن یکی «معشوق یگانه‌ام ـ life-time lover ـ را پیدا کنم و با هم خانه بسازیم و با هم تزئینش کنم»، یا «می‌خواهم دور دنیا بگردم، قاره به قاره و کشور به کشور. خوب است که دختری هم هم‌راهم باشد»

ما همان روزی که نتوانستیم رویاهایمان را روی کاغذ بنویسیم و جایی بگذاریم مردیم.

میراث ملی

سپتامبر 21, 2010

آخر هفته‌ی گذشته دو روزی بود که به‌ش می‌گویند ژورنه دو پاتری‌موان ( روز میراث ملی) در فرانسه و انگار در همه‌ی اروپا. در این دو روز دیدنی‌های هر شهر از ساختمان شهرداری و کلیسا و برج و موزه و نمایشگاه و غیره برای همه مجانی‌ست، به اضافه‌ی این‌که بیش‌ترشان راهنما هم می‌گذارند برای گروه‌های کوچک. این روزها دیدن جاهایی که ورودی‌شان خیلی کم نیست، مثلا ده یورو، و جاهایی اصولا برای دیدن مردم باز نیست، مثل سیناگوگ، خیلی مزه می‌دهد. (تاریخ‌چه در ویکی)

من در یک سالی که بوردو هستم تقریبا هیچ‌کدام از دیدنی‌های شهر، حتا کلیسای بزرگ وسط شهر را ندیده‌بودم. جدا از این دلیل ساده که آدم معمولا دیدنی‌های اطراف خانه‌اش را می‌گذارد برای بعد، من روزهای هفته بعد از کار خیلی حوصله‌ی وسط شهر رفتن نداشتم (محل کارم نیم‌ساعتی فاصله دارد) و البته تا من برسم بیش‌ترشان بسته می‌شدند. و این‌که فقط شش هفت بوردو بوده‌ام و بانو آمده و رفته به گردش اطراف شهر و مهمان‌بازی و غیره. در نتیجه با توجه با به این‌که آخر هفته‌ی دیگر هم دارم از این‌جا می‌روم، انگیزه‌ی بیش‌تر از کافی داشتم که هر دو روز از نه صبح تا ده‌ یازده شب نقشه به دست از این جا به آن جا قل بخورم.

بناهای دیدنی و فهمیدن تاریخ شهر بوردو و جنگ‌هایش از قرن دوازده به بعد و جامعه‌ی بزرگ تاجران یهودی‌ و سابقه‌ی قدیمی شهر در زمان رومن‌ها و قبل از آن، و اصولا شواهد زندگی انسان‌های اولیه در این منطقه همه خوب و هیجان انگیز بود. ولی لذت اصلی‌ام از چیزهای دیگری بود:

این که آدم‌های بالای شصت و هفتاد بیش‌تر از نصف جمعیت را تشکیل می‌دادند، با حوصله صف می‌ایستادند، و موقع توضیحات راهنما با دقت گوش‌ می‌دادند و تابلو‌ها را می‌خواندند.

این که خانواده‌های زیادی بچه‌های کوچکشان را آورده بودند موزه‌ها و مثلا نمایشگاه هنر‌های معاصر، زیر سن دبستان حتا، و با دقت و حوصله برایشان توضیح می‌دادند و می گذاشتند بچه تا دلش می‌خواهد سوال بپرسد.

این‌ که آدم‌ها از سوال کردن هراس و خجالت ندارند، و بعد از نیم ساعت از توضیحات آقای راهنما درباره‌ی تاریخ‌چه‌ی مجسمه‌ها و محراب و ترک‌های دیوار کلیسا راحت می‌پرسند ببخشید فرق کاتدرال و بازیلیک چیه؟ (توضیح)

و این که مردم شوق دیدن و دانستن دارند، و شهرداری این شوق را می‌فهمد و برایش برنامه ریزی می‌کند. راهنما بودن دانش‌جوی فوقی که تزش را درباره‌ی کلیسای سنت الوا نوشته بود، گروه تیاتری که بالای برج صد و خورده‌ای متری یک تک برنامه‌ی خاص  برای این دو روز درست کردند و اجرا کردند، توضیح یک‌ساعته‌ی این‌که ارگ کلیسا چه طور کار می‌کند روی پرده بزرگ و هزارجور مسابقه‌ی نقاشی و عکاسی و نقشه‌راه برای بچه‌ها و بزرگ‌ترها در این دو روز نشان می‌دهد بانیان این‌کار سه روز مانده به مراسم تازه یادشان نیفتاده است که اصولا شغلشان درباره‌ی چیست.

لجم می‌گیرد هروقت یادم می‌افتد که تمام زمستان‌های چندسال پیش تهران با اولین برف و سرما برق و گاز و ارتباطات و هزارچیز دیگر مختل می‌شد و هربار اخبار یک مردکی را نشان می‌داد که بگوید سرما و برف در تاریخ دنیا بی‌سابقه بوده و اداره/وزارت مورد نظر غافل‌گیر شده، هر سال و هر سال.

ترسان و لرزان

سپتامبر 16, 2010

مدتی بود می‌خواستم درباره‌ی ماجرایی که با این فیلم داشتم بنویسم. حس هم‌زاد پنداری زیادی که دیروز داشتم بهانه شد. چند سال پیش یک بار شب دیروقت از تله‌ویزیون ایران به نصفه‌ی یک فیلم رسیدم که ماجرای یک دختر اروپایی بود در یک شرکت ژاپنی، ماجرای ساختار طبقاتی شرکت، رفتارهای عجیب و احمقانه‌ی مدیرهایش، و اتفاقاتی که دخترک را که با عنوان مترجم استخدام شده بود کشانده بود به تمیزکردن توالت‌ها. طبیعتا آن موقع هیچ امکانی نبود که بفهمم اسم این فیلم چه بوده. تا این که یک‌شبی یک دوست فرانسوی برای من و خواهرم کلی کتاب کادو آورده بود وهمین‌طوری که کتاب‌های خواهرم را یکی‌یکی نگاه می‌کردم یک کدامشان بردم به همان چند سال پیش.

ترسان و لرزان (معادل‌سازی از من) نوشته‌ی امیلی نوتومب یک جور اتوبیوگرافی‌ست و فکر می‌کنم همین است که داستان را خیلی واقعی و دوست‌داشتنی کرده. داستان به زبان فرانسه نوشته‌ شده و نویسنده‌اش سلیقه‌ی خاصی در استفاده از کلمه و ترکیب دارد (مثلا عنوان نسبتا سخت کتاب) و همین به نوشتنش سبک داده است. من البته کتاب دیگری ازش نخوانده‌ام و این را از روی تعریف دیگران می‌گویم. فیلم هم تقریبا خط به خط داستان و با نظارت خانم نویسنده ساخته شده و به نظر من انتخاب هنرپیشه و تصویرسازی‌هایش حرف ندارد.

*  کتاب با عنوان ترس و لرز ترجمه شده است، مترجم: شهلا حائری، نشر قطره

** این‌جا نوشته‌ای یافت می‌شود بر اساس مصاحبه‌ با امیلی نوتومب از سعید کمالی دهقان. طولانی و خواندنی است، و برای شناختن نویسنده توصیه می‌شود، به خصوص که ویکی فارسی خالی خالی است.

*** فیلم از اینترنت خریداری یا دانلود می‌شود، بسته به درگیری اخلاقی خواننده با موضوع مالکیت فکری