فکر کنم بعد از قانون ممنوعیت حجاب در دبیرستان و دانشگاه ـ توجه کنید که این دانشگاه تنها اسم دسته‌ای از سازمان‌های آموزش عالی است ـ قانون جدید منع داشتن برقع و روبنده پر سرو صدا ترین موضوع بین رپوبلیک و اسلام باشد. مطالبی که این این دو سه روز روی اینترنت و به خصوص از طرف نویسنده‌های فارسی زبان منتشر شد به نظر من ـ و فقط به نظر شخص من ـ آن‌قدر پرت و پلا بود که من هم به خودم اجازه بدهم یک پرت و پلایی از همان جنس بازار بنویسم.

دقیقا چی ممنوع شده؟
پوشاندن صورت در مکان‌های عمومی.  استثناها: کاسکت موتور و دوچرخه، ماسک در شرایط اپیدمی، ماسک ایمنی جوشکاری و ماسک‌های مربوط به کارناوال و یا بابا نوئل. جریمه‌اش برای کسی که پلیس با صورت کاملا پوشیده بگیردش صد و پنجاه یورو است. اگر تکرار شد کلاس حقوق شهروندی هم اجباریست. اگر معلوم شود فرد مورد نظر به اجبار کس دیگری این کار را کرده، آدم مجبورکننده سی‌هزار یورو و یک سال زندان جریمه خواهد شد.
اعتراض‌هایی که به این قانون شد که مغایر است با حق آزادی بیان و مذهب زنان در مجمع قانون اساسی ـ چیزی شبیه کارکرد شورای نگهبان در ایران ـ رد شد. این قانون مغایرتی با آزادی مذهبی ندارد چون هیچ مذهب شناخته شده‌ای در فرانسه پوشاندن تمام صورت را اجبار نمی‌کند.

حقوق شهروندی
به گفته‌ی لوموند حدود دوهزار خانم در فرانسه با صورتشان را کاملا می‌پوشانند یا می‌پوشاندند. روز دوشنبه دو خانم به خاطر تخلف از این قانون جریمه شدند، که راه افتاده بودند در خیابان ـ با همان پوشش کامل صورت ـ و حدود پنجاه خبرنگار با دوربین دنبالشان و در مصاحبه‌شان گفتند که با این قانون مخافند و نقضش می‌کنند و برای فرانسه که آزادی و حقوق شهروندان را نادیده می گیرد متاسف اند. جریمه‌ی آن‌ها به خاطر روبنده داشتن در مکان عمومی بود.
من حدس می‌زنم کسب شهروندی فرانسه از دو طریق امکان دارد: یا به دلیل ازدواج یا روابط فامیلی به فرانسه می‌آید و می‌ماند، یا خودش مهاجرت می‌کند ـ از طریق کار یا درس و بعد درخواست شهروندشدن می دهد. منظورم از شهروندی اقامت در فرانسه است و نه ملیت. در حالت اول، وقتی کسی درخواست اجازه‌ی اقامت در فرانسه به دلیل رابطه‌ی فامیلی می‌دهد، یک کلاسی برایش برگزار می‌شود که در آن توضیح می‌دهند کشوری که می‌خواهی درش اقامت کنی چه جوریست و قوانینش چیست و حکم‌های مهم قضایی چیست. به طور خاص به خانم ها گفته می‌شود که اجازه‌ی نوع لباس و تحصیل و کار زن دست شوهرش نیست و خشونت در خانه و چند همسری در فرانسه ممنوع است.

درباره‌ی آزادی
در فرانسه چیزهای دیگری هم ممنوع هستند، مثلا بدون لباس بودن در مکان‌های عمومی. مثلا توهین به مذهب دیگری، مثلا شغل تن‌فروشی، مثلا فروش الکل به جوان‌های زیر هژده سال. تمام این ممنوعیت ها هم به نوعی در مخالفت با آزادی آن کسی است که می خواهد لخت بگردد، یا عقیده اش که احمقانه بودن فلان مذهب است را در رسانه بگوید و الخ. مساله این است که برای این که یک جماعت بزرگ آدم‌ها کنار هم بتوانند زندگی کنند یک مجموعه قوانین لازم است، و راه و روش تصویب و رد این قوانین هم معلوم است. چندماه پیش یک خانم فرانسوی  محجبه که در یک مهدکودک کار می‌کرد و قراردادش تمدید نشد شکایت کرد که این کار به خاطر حجاب داشتنش بوده. ماجرا به سرعت رسانه‌ای شد و مهدکودک تا دم تعطیلی رفت. بعد دادگاه تشخیص داد که مهدکودک یک شخصیت خصوصی است و حق دارد در بستن و فسخ قرارداد به صلاح‌دید خودش عمل کند و هیچ دلیلی که خانم محجبه فقط به خاطر حجابش اخراج شده وجود ندارد. (در حقیقت اخراجی صورت نگرفته بود) این در شرایطی بود که مدیر مهدکودک در مصاحبه‌ای گفت انکار نمی‌کند که بسیاری از پدر و مادرها ترجیح می‌دادند بچه‌شان با مربی بدون دین باشد.

من از تفکری که پشت این قانون هست خوشم می‌آید. به نظرم  آن دوهزار زنی که نقاب می‌گذارند هیچ کدام از راه کار وتحصیل به فرانسه نیامده اند ـ چون نشدنی است ـ و در نتیجه احتمالا درآمدشان مربوط به همسر یا خانواده‌شان است. فکر می‌کنم کسی که توان تامین هزینه‌های زندگی در فرانسه بدون کار کردن را دارد، می تواند در کشورهای دیگری هم به همین روش زندگی کند. مساله انتخاب محل زندگی یک توازنی است بین خوبی‌ها و بدی‌هایی که هرجایی دارد. اگر هرکدام از این خانم‌ها نپوشاندن صورت در مکان‌های عمومی برایش مساله‌ی جدی‌ای است و طرف منفی را بسیار بزرگ می‌کند، می‌تواند برود به جایی که توازن بهتری برایش برقرار است. به نظر من هدف اصلی این قانون آن قسمتی است که اگر این رفتار به اجبار کسی باشد، فرد اجبارکننده را شیرین جریمه می‌کند و زندان می‌فرستد. این قانون به نظر من سعی می‌کند با  یک مکانیسم حقوقی و اجتماعی برای جلوی گیری از اجبار به زنان را بگیرد. و این مساله‌ی مهمی است که حتا چنین نوشته‌ای با ادعای فمینیست بودن توان فهمش را ندارد و مجبور است به استدلال‌های یاوه و  پرانتز گذاشتن کیهانی و عکس و جملات مبتذل بچسبد.

Advertisements

عادت می‌کنیم؟

آوریل 12, 2011

یک ـ سوار مترو که می‌شوم و مردم را می‌بینم که دست هرکسی یک کتاب است یا روزنامه‌ی خوب ـ‌ لوموند مثلا ـ و دیگر کم‌ترینشان یکی از روزنامه‌های مجانی دم مترو رو می‌خوانند، و من مثل گاب فقط مردم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم راه زیادی در پیش است.

دو ـ یکی از این روزهایی که صبح تا عصرش جلسه است، وقت ناهار که می‌رفتیم بیرون آقای ريیس جلسه ازم پرسید مال کدوم وری ـ کجای فرانسه ـ و من خواستم بگویم هاهاها، خیلی خنده‌دار بود آقای اصل فرانسوی، ولی گفتم گرنوبل درس خوانده‌ام و طرف شروع کرد گفتن که گرنوبل را می‌شناسد و شهر خوبی‌ست و چه و چه.

سه ـ شرکت کذا یادتان هست؟ یادتان هست که گفتم یک کارمند داشت و یکی دیگر که کارآموزی آن‌جا بوده و بعد ما پنج نفر به تدریج اضافه شدیم؟ الان دیگر همه‌مان رفته ایم و همان دو نفر مانده‌اند. انگار استاد دبلیو ـ تولیت شرکت ـ دادگاهش را باخته و وضعش چندان خوب نیست. قرار گذاشتیم با بچه‌ها این هفته هم را ببینیم و گپی بزنیم.

چهار ـ همان روز جلسه، توی رستوران خانم سفارش‌گیر آمد و تبلیغ کرد فرمول بگیریم، شامل پیش غذا و غدای روز. غذای روز استیک بود که کلن به کار من نمی‌آید ـ نمی‌توانم هضم کنم ـ و یک چیز دیگر که نمی‌دانستم چیست که همان را گرفتم. این بود: قسمت‌های نامرغوب و چرب کله پاچه را ریز ریز کنید و به شکل یک استوانه‌ی خوابیده یا رولت یک تفتی بدهید که شکل بگیرد، با سس خردل و دانه‌های تند فلفل بپوشانیدش. طبیعتا بعد یکی دو لقمه بی‌خیال شدم و دعا کردم به جان هویج و بادمجان و سیب‌زمینی کنار بشقاب. خانمه وقتی آمد بشقاب را ببرد پرسید دوست نداشتی؟‌گفتم یک کم برایم زیادی چرب بود. کلی معذرت خواست و گفت کاش می‌گفتی چیز دیگه می‌آوردم و این‌ها. بعد رفت یک ظرف دسر آورد برای معذرت‌خواهی. همه هم نگاه کردند و دلشان خواست لب‌خند تحویلم دادند و بیسکویت کنار قهوه‌شان را سق زدند.

پنج ـ پنج سال پیش که جوان مجردی بودم و در خوابگاه اتاقکی داشتم، یک شبی یکی از هم‌سایه‌ها برای چای خبرم کرد. یک پسری هم در اتاق بود، بزرگ‌تر از من. وقتی رسیدم داشت از زندگی و اتفاقات روزانه‌اش می‌گفت، تند تند و با فرانسه‌ی روان. ازم پرسید کی آمدی؟ گفتم فردا می‌شود دوماه. تقریبا داد زد فقط دو ماه؟ یعنی واقعا دوماه؟ خیلی تازه واردی که. من هم پرسیدم. پنج سال. حتا به تصورم هم نیامد. نتوانستم.

در قند دویچه وله

مارس 29, 2011

مسابقه‌ی بهترین وبلاگ فارسی برای من که یک وبلاگ‌نویس دون‌پایه هستم یک تصویر دوری است، شبیه مسابقه‌های که معاون پرورشی مدرسه‌مان برگزار می‌کرد. هیچ‌وقت کسی را در حال آماده شدن برای موضوع مسابقه نمی‌دیدم، و کلن وقتی خبر می‌شدم که داشتند سر صف اسم‌ها را صدا می‌زدند و جایزه‌ به‌شان می‌دادند. وقتی دوستم را آن بالا می‌دیدم خوش‌حال می‌شدم و یادم نیست حسودی می‌کردم یا نه، ولی یادم هست که معیار قضاوت هر چه بود از دست‌رس ما بیرون بود و این بود که معیار را خودمان می‌ساختیم و مثلا به هم مي‌گفتیم فلانی حقش بود جایزه برد، خیلی بامعرفته تو فوتبال.

لیست وبلاگ‌های انتخاب شده‌ی امسال را دیدم و در مجموع خوشم آمد و دیدم که از دوستانم هم هستند و آقای داور هم عزیز و سرشناس است و همه‌ی این‌ها دل‌ آدم را خوش می‌کند به یکی از همان خاطرات شیرین: بهترین وبلاگ فارسی سال فیلان از نگاه خوانندگان. گیرم جای چندتایی از وبلاگ‌های خوب هم خالی‌ست.

ولی به نظر من وبلاگ نویسی در سال گذشته یک برنده‌ی اصلی دارد، آن‌هم کسرای درقند قزل آلا است. در حدود دوسالی که مشتری دائمش هستم، همیشه هرقدر که دیدن یک پست جدید در لیست گودرم خوش‌حالم می‌کرد، نگرانی از این‌که تعطیل کند و برود و ما را در خماری ابدی بگذارد هم بود. حرف زدن از تکنیک نوشتن و سلامت متن و طنز تلخ تمام و کمال وبلاگ برای کسانی که خواننده‌ش هستند کار بی‌هوده‌ایست. فقط شاید می‌توان اشاره کرد که وقتی رد پای ونه‌گات یا هرابال یا رومن گاری را در متن می‌بینی، ماجرا خیلی بیش‌تر از کپی و تکرار است، یک جور خلق دوباره که با ساختار هماهنگ شده و جای‌ خودش را پیدا کرده. بارها هوس کرده‌ام یک متن را به همین شیوه بنویسم و کیست که هوس نکرده باشد و کیست که دست به قلم نبرده تا بداند همچین هم کار ساده‌ای نیست.
خلاصه این که من فکر می‌کنم وجود این وبلاگ و چنین وبلاگ‌هایی ـ به خصوص در زمانی که وبلاگ‌ها در دو سر طیف سایت رسمی شدن یا دفترچرک نویس الکی شدن به‌سر می‌برند در زبان فارسی قندی عظیم است.

سال نو

مارس 23, 2011

روز اول سال، ساز به دست و دسته‌ی سنگین ساک پر از خرت و پرت به شانه وقتی از خانه به دانشگاه می‌رفتم بیش‌تر به شبیه کسی بودم که دارم می‌رود پیک‌نیک، تا مثلا سرکار و جلسه. خرت و پرت‌ها عبارت بودند از شیرینی ایرانی، وسایل هفت‌سین، پارچه‌جات خوش‌گل با طرح ایرانی و شمع‌دان و چای و قوری و غیره. این‌جایی که من کار می‌کنم رسم است که آدم تازه رسیده یک سور رسیدن ـ عبارت از چیپس و پفک و آت و آشغال و نوشیدنی الکل‌دار و آب‌میوه ـ بدهد، بهانه که بقیه هم بیایند و آشنا بشویم و این‌ها. همین شد که من دلم خواست هفت‌سین  بچینم و شیرینی ایرانی و چایی بگذارم. حالا خوب شد یا بد را نمی‌شود فهمید، چون فرانسوی‌ها آدم‌های محافظه‌کاری هستند و بدت را جلویت نمی‌گویند.

سال جدید را خوش آغاز کردیم، در کنار آدم‌هایی که نزدیک‌ترین تجربه‌ی من با جمع دوستانه‌اند و علت با هم بودمان از هم‌درس، هم‌کار، هم‌شهری سابق و این‌ها نیست. شروع سال جدید برای من از عصر یک‌شنبه بود که به مهمانی دسته‌جمعی رفتیم و تا تحویل سال ماندیم و برگشتیم و نیمه چرتی و فردایش تا سفره‌ی هفت‌سین در دانشگاه. بعد از ظهرش که به کار و جلسه و غیره گذشت و آماده شدن برای سمینار دوروز بعدش. این است که هرکسی به م تبریک عید می‌گوید از یاد نوروز افتادن خوش‌حال می‌شوم. و این سبزه که از دوشنبه روی میزم مانده و قدکشیدنش به چشم می‌آید.

شنبه شب، رفته بودیم کنسرت موسیقی ایرانی. صدیق تعریف و گروه نوروز، در سالن سازمان جهان عرب. اجرای خوب گروه، کیفیت عالی سالن و صدا و صندلی‌ها و نیمه خالی بودن سالن بماند. در تصنیف آخر، وقتی می‌خواند «دوره‌ی رهایی فرا می‌رسد» و تکرار می‌کرد «رهایی» «رهایی» تمام حال خوش آن روزم رفت. شرطی شده‌ام، یا هرچی.

چندسال پیش ـ سال چهل دو ـ که دانش‌جو بودیم یک سالی بود که همه‌ش خبر بد داشت، مرگ آدم‌هایی که می‌شناختم، یا مثلا خانواده‌ی دوستان. آخر اسفند روزشماری می‌کردیم که این سال نحس تمام شود و برود. بعدها بزرگ شدیم و فهمیدیم که این طورها هم نیست قربان، به سال و ماه نیست که. س

هنوز خوب نمی‌دانم چرا خارج رفتن یک مبنای جدید در زندگی آدم درست می‌کند. این مبنا را خوب نمی‌شناسم، ولی فهمیده‌ام که به اولین شهر این ور آب ای که می‌رسی و آدم‌ها و روابطی که آن جا پیدا می‌کنی ربط دارد. بعدها که خارج ماندنی شدی ولی از آن شهر رفتی و دوستان جدید پیداکردی ـ با تاثیر دادن قوی‌تر ملاک‌های شخصی و نه صرفا جغرافیایی ـ و شرایط زندگی تغییر کرد، مثلا از زندگی دانش‌جوی بلاتکلیف فوق به زندگی آرام کارمند اروپایی، همان وقت‌ها که موقع یاد کردن فیل از هندوستان و فیلان هم‌قطار است، می‌بینی که تهران و دوست‌های مهمانی خداحافظی همه‌ی دل‌تنگی نیستند.
دی‌شب شام دورهم بودیم، با دوستانی از پنج‌سال و خورده‌ای پیش، گرنوبل. از آن روزها که چند جوانک مشتاق بودیم تا به امروز هزار اتفاق افتاده است و قرار است بیفتد و زندگی‌هایمان آن‌قدر متفاوت است که ممکن است هیچ‌وقت دیگری نشود در توقف بین راه یکی از ایران به انگلیس و پاریس بودن اتفاقی آن یکی و … شب دیگری ساخت که خوب رنگین باشد و پر از آن‌همه آشنایی. ی

عنوان برگرفته از این شعر محسن نامجو: ی

من لولیتایی می شناختم

نقاش ِ طبیعت ِ بی جان

خسبیده در پَر ِ قو

تهران


{ بی

آخر، این که سی‌سالگی آرام آمد و در خانه و روی سر و شانه‌مان نشست. بدون سنگینی، بدون آزار.

قبل آخر ـ دو هفته پیش شروع کردم یک ده‌تایی بنویسم، برای این که مثلا حرف‌هایم را بزنم و آخرش هم این بلاگ نصفه نیمه را ببندم و بروم پی کارم. همان کاری که چند بار کرده‌ام و دوباره سروکله ام پیدا شده. بلاگ جدیدی راه انداخته‌ام و حرف جدیدی هم درش نزده‌ام. این بار گفتم به بهانه‌ی سی‌سالگی، که یادم است دو سه سال پیش که یک روز حساب کردم و دیدم بیست و هفت ساله ام ـ آن موقع بیست و هفت سال خیلی بود ـ و کم‌تر از سه سال مانده تا سی سالگی، که آن موقع فکر می‌کردم آخرین فرصت رسیدن به هدف‌ها و آرزوهاست. یادم است که هم همان روز و هم روزهای بعدش حالم گرفته بود. فکر می‌کردم که این هم نشد. آن ده‌تایی را که می‌نوشتم یاد آن روز افتادم، که بزرگ‌شدن روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد.

قبل‌تر آخر ـ‌ نوشته بودم که با چه امید و آرزویی رفته بودم سر کار، یک شرکت کوچک که می‌خواست فیل هوا کند. راست کار خودم. یک ماه اول چون که آن که می‌رساند می‌تواند کور، هیچ نمی‌دیدم و سعی می‌کردم خودم را تطبیق بدهم و به حرف‌های بقیه گوش ندهم و به اصطلاح قواعد بازی را بفهمم و به‌ش عمل کنم. همان یک ماه را طول کشید تا بفهمم یک‌جای کار اشکال دارد و یک ماه دیگر تا مطمئن بشوم جای من نیست.

قبل‌تر ـ مرامی اش این بود که وقتی تلخی‌های کار قبلی را این جا نوشته ام، بیایم و زود بگویم که بی‌کاریم زیاد طول نکشید و از هفته‌ی پیش مشغول به کار شده ام. محل کارم دانشگاه است و کارم در یک پروژه‌ی صنعتی است و کلی چیز باید یادبگیرم و همین‌ها یعنی یک کار خوب.

آن وسط‌ها ـ سی‌سالگی انگار یعنی وقتی که از خودت بپرسی چه کاره فروشی؟ خانه‌ت کجاست؟‌ ازدواج و بچه‌دار شدن در چه مرحله‌ایست؟ پروژه‌هایت برای موفقیت چیست؟ و این‌ جور چیزها. همین سوال‌ها را دوستی شب قبل از سه ساله شدنمان ـ او البته نمی‌دانست ـ تند و تند ازمان پرسید و از خودش و کارش و زندگیش و بچه‌هایش و برنامه‌های موفقیتش گفت. آزاری نداشت البته. تلخی چرا.

یک وقتی ـ همان وسط‌ها ـ تصمیم گرفته بودم یک لیست درست کنم از کارهایی که باید تا سی سالگی انجام بدهم، یک جور باکت لیست. یکی دو هفته فکرم مشغول این تصمیم و مواردش بود. بعد بی‌خیال شدم. اسمش ترس می‌تواند باشد، نداشتن اعتماد به نفس می‌تواند باشد، هدف ناگرایی هم. برای من اسمش بود جلوگیری از نمایش، برای خودم و برای دیگران.

اول ـ این وبلاگ از اول هم برای این حرف‌ها نبود.

دی‌شب قرار گذاشته بودیم با بچه‌های شرکت، هم‌کارهای سابق. الان چهارنفر اند، که فکر می‌کنم به زودی م هم استعفا بدهد. ک آخر دسامبر رفته بود، من هم که تازه رفته ام. همه‌مان بیمار ایم، بیماری‌ای به نام دبلیو. یک ساعت با هم گذراندیم و هیچ‌کدام از ک نپرسیدیم که مثلا حالش چه‌طور است، یا روزها راه چه‌کار می‌کند. تمام مدت دبلیو، کارهای عجیبش، دادگاه رفتن‌اش، پولی که از دولت و کارمند‌ها و کجا و کجا به جیب می‌زند، و زندگی مفلوکش که یک‌شنبه شب را در اتاق نمور شرکت می‌گذراند که بوی نا می‌دهد، که یک راهی پیداکند برای این‌که فلان‌جا را چه طور بپیچاند و مثلا صدیورو را ندهد.

ح به‌شان نشان‌داده بود جلوی اسمم را که نوشته‌ام «یک مرد آزاد» و به‌شان گفته بود یعنی فلان. به‌م گفتند. دلم گرفت که م گفت به پول کثیفی که می‌دهد احتیاج دارم، وگرنه یک روز هم نمی‌ماندم. هل آف د تجربه برای اولین کار، نه؟

مرد آزاد کاغذبازی‌های این چندماه را بالاخره انجام داده و همه‌ی کارهای بانک و بیمه و غیره را به روز کرده، که خودش موفقیت بزرگی است. مردآزاد کتاب می‌خواند و فیلم می‌بیند، بی‌فلسفه، و سازش را تمرین می‌کند. مرد آزاد شروع کرده به نوشتن.

اخبار سه‌ مدرسه‌ی رقص در ریو (برزیل) را نشان می‌دهد که آتش گرفته‌اند و تمام لباس‌های پردار و ارابه‌های بزرگ تزئین شده و هرچیز دیگر ظریفی که پیدا می‌شد خاکستر شده‌اند. کی؟ یک ماه مانده به فستیوال بزرگ. نشان می‌دهد از فردای ماجرا خانم‌ها چرخ‌خیاطی گیرآورده‌اند و مشغول کار اند، مسوول مدرسه دنبال جورکردن پول و کمک شهرداری است و مربی‌ها تمرین‌ها را سروسامان داده‌اند و همه می‌گویند فکرش را نکن که یک‌ماه دیگر ما از نشان دادن زیبایی و وقار سنت مدرسه‌مان کوتاه بیاییم.

یک فصلی خواهیم نوشت به خاطر کوتاه آمدن.

ورژن خلاصه اش این می‌شود که استعفا دادم و آمدم بیرون. در قرارداد نوشته بود ـ و من هم امضا کرده بودم ـ که اگر کسی در یک سال اول از شرکت بیرون برود باید مقدار قابل توجهی از حقوق سه ماه اولش را برگرداند. و این طور شد که من یک مقدار خیلی زیادی پول دستی ـ کاملا غیر قانونی ـ به آقای رئیس دادم و جانم خلاص. خودم هیچ وقت فکر نمی‌کردم به این‌جاها بکشد. روز آخر که داشتم فایل شخصی ام را از روی سیستم پاک می‌کردم فایل‌هایی دیدم پر از ایده‌پردازی با خودم، برای آینده‌ی محصول شرکت، برای برنامه‌ی تحقیقاتی شرکت، برای پروژه تعریف کردن. فایل اکسلی را که ریز کارهای روزانه‌ام را می‌نوشتم و برای خودم یادداشت می‌گذاشتم که کجای کارم و چه مانده و چه باید و این‌ها را باز کردم و دیدم که چه‌طور در یک‌ماه آخر بی‌حال شده و ستون‌های دو هفته‌ی آخرش خالیست. پاکش کردم.
اگر روز اول فوریه را که باز رفته بودم شرکت برای تسویه حساب و این‌ها کنار بگذاریم، امروز دومین روزی‌ست که کار نمی‌کنم، یعنی با هیچ‌جا قرارداد کار ندارم، بعد از یک مدت طولانی. خوش می‌گذرد؟ لابد. نمی‌دانم. روی یک مقاله‌ی از پیش مانده کار می‌کنم، و اسلاید درست می‌کنم برای قرار فردا که با یک استاد از آشناهای قدیمی گپ بزنیم. آدمی که راه نان در آوردنش را تحقیق انتخاب می‌کند هیچ وقت مرخصی و تعطیلات ندارد ـ سلام حامد ـ حالا چه دانشگاهی و چه در محیط کاری. منظورم این است که هیچ وقت حتا اگر ساعت کاری ثابت داشته باشد و برنامه ریزی روتین، نمی‌تواند وقتی از محل کارش درآمد قسمت فکرکردن به موضع کار مغزش را خاموش کند تا فردا.
داستان دبلیو ـ رئیس شرکت سابق ـ را خواهم نوشت. یک‌کم باید صبرکنم که خشم و ناراحتی‌ام برود و قضاوت شخصی ام کم‌تر بشود. دارم درباره‌ی مشکلات (غیر)قانونی شرکت هم تحقیق می‌کنم.

رئالیته

ژانویه 20, 2011

Je voyais la réalité, qui est le plus puissant des hallucinogènes.

Romain Gary

دو سه ماهی است که نویسنده‌ی این بلاگ گم شده است.

جایش را یک کارمند گرفته که هر روز صبح سرساعت هشت و پنج دقیقه از خانه بیرون می‌رود که با مترو هشت و نه دقیقه خودش را برساند یک ایستگاه بزرگی و از آن‌جا با قطار بین شهری ساعت هشت و بیست و پنج برود به شهرکی که آن‌جا کار می‌کند. ساعت کاری کارمندی از نه صبح است تا شش و نیم عصر. رئیس کارمند مورد نظر گاهی برای پنج دقیقه دیررسیدن الم شنگه راه می‌‌اندازد. کارمند موردنظر پنج دقیقه از وقت ناهار زودتر برمی‌گردد که عصر ساعت شش و بیست و پنج دقیقه از شرکت بدود بیرون به سمت ایستگاه تا قطار برگشت ساعت شش و سی و پنج را بگیرد و به موقع برسد به همان ایستگاه بزرگ صبح و بعد مترو ساعت هفت و ده دقیقه را بگیرد و هفت بیست برسد خانه.

جایش را یکی از سربازهای سربازخانه‌ی غلاف تمام فلزی گرفته که دارد دربرابر توهین‌، بی‌منطقی، بی‌قانونی، تبعیض، دیکتاتوری و رفتار احمقانه‌ی آقای رئیس مقاومت می‌کند. مقاومت نه برای این‌که فکر می‌کند اوضاع بهتر می‌شود. نه برای این‌که فکر می‌کند می‌تواند تغییر ایجاد کند. نه حتا با این بهانه که دارد حقوق می‌گیرد و پولش را لازم دارد و این‌ها. از همان جنس مقاومت آشنای غیرقابل وصف.

جایش را یکی شیاد متقلب دروغ‌گو ـ بخوانید بیزنس من ـ گرفته که راه به راه پا جای پای رئیس می‌گذارد و تمام وقت در کار رنگ کردن و فروختن هیچ است. دروغ‌گوی مورد نظر در مورد کار شرکت، توانایی‌های کارمندها، تعدادشان، سابقه‌ی تحقیقاتی شرکت، بودجه تحقیق و توسعه و کلن هم مورد دیگری که پا بدهد دروغ‌های شاخ‌دار و حساب‌شده‌ای تحویل می‌دهد، پای تلفن، در ای‌میل، یا حضوری.

و دست آخر این که جایش را یک روان‌شناس آماتور گرفته، که تمام مدت در حال تحلیل و بررسی آقای رئیس است. تلاش‌های بی‌حاصل برای فهمیدن دلایل رفتارش، کالبدشکافی گفته‌هایش، حدس زدن عوامل پشت پرده، پیداکردن شاهد‌های بیرونی و ساخت تز و آنتی تز و بحث کردن بی‌پایان در مورد عجیب آقای رئیس در وقت ناهار، در خانه، در مهمانی، در تخت، پای تلفن، پای چت، در خواب و غیره.

همه این‌ها جا را برای آن کسی که شوق و ذوق کارجدید داشت و سودای یادگرفتن، دوری راه و رفت و آمد را به فرصت طلایی کتاب‌خواندن بخشیده بود و با خودش فکر می‌کرد کار در شرکت خصوصی جدی آدم را منظم می‌کند و می‌توانی برنامه بریزی و به همه‌ی کارهایی که می‌خواهی برسی تنگ کرده اند. انگار همچه کسی اصلا نبوده است..

 

این است که شاید* که حال و کار دگرسان کنم

 

ستاره: شایسته است

دو ستاره: مصرع بالا و عنوان پست از شعری است که قبل از این‌که با محسن نامجو شناخته شود به ناصرخسرو معروف بود